سلام سلام🥰🥰 من اومدم با پارت ۷
آدرس هتلم رو به جیمین میدم. دوباره روی گوشی بابام زنگ میزنم. جواب نمیده😫 نمیخوام به خالهم یا داییم زنگ بزنم و الکی نگرانشون کنم😞 وااااییی خداکنه جیمین زود تر برسه🥺 الان خیلی به بودن یه نفر پیشم نیاز دارم😞
همزمان جیمین و شوگا............. جیمین و شوگا توی ماشین نشستن و دارن میان سمت هتل که شوگا با استرس میپرسه« جیمین با این چیزایی که گفتی یعنی چه اتفاقی واسه جانا افتاده🥺😫؟» جیمین« نمیدونم😞» بعد از چند ثانیه....« یونگی😰 جانا به ما نیاز داره😫» و پاش رو تا ته فرو میکنه تو گاز.
دارم گریه میکنم که یهو صدای زنگ در میاد😍 وای جیمین اومد 😍 در رو که باز میکنم اولش میترسم😨 آخه جیمین و یکی دیگه که نمیتونم تشخیصش بدم ماسک و کلاه و عینک مشکی زدن😬 من« ج...جیمین؟ خودتی؟؟» اون دو نفر ماسک و عینکشون رو برمیدارن. جیمین و شوگا هستن 😍 چه خوب که دوتاشون اومدن😍
با پشت دستم صورتم رو پاک میکنم و میگم« مرسی که اومدین🥺 بیاین داخل.». میریم داخل و جیمین و شوگا روی تختم میشینن. چون اتاق کوچیکه و فقط یه تخت هست، یه یخچال و یه صندلی. از توی یخچال سه تا آبمیوه هلویی میارم و میگم« ببخشید من اینجا خیلی چیزی در دسترس ندارم😬🤦🏻♀️»
جیمین که معلومه خیلی نگرانه، از سرجاش بلند میشه و میاد سمتم و میگه« نمیخواد چیزی بیاری فقط تعریف کن چی شده؟؟!😦» شوگا هم بلند میشه میاد دستشو میذاره روی شونهم و میگه « آره بگو چی شده😟» میشینم روی صندلی و میگم« بشینین تا تعریف کنم😞»
چیزی رو که اتفاق افتاد میگم. دوباره گوشیم رو میارم که زنگ بزنم که یونگی میگه« جانا نگران نباش مشکلی نیست 🥺 تو مارو داری🥺» جیمین هم میاد پایین صندلیم میشینه و میگه « آره لطفا دیگه گریه نکن🥺😩( اخه در طول تعریف کردن جانا گریه میکرده) نظرت چیه یه بازی کنیم تا حالت خوب بشه؟🤩» با خودم فکر میکنم توی این شرایطی که حال مامان و بابام خوب نیست من بشینم بازی کنم😐🤦🏻♀️ جیمین میگه« اینجوری که تو فکر میکنی نیست😞 خب مگه تو الان چه کاری از دستت برمیاد😟» شوگا هم حرف جیمین رو تایید میکنه. به نظرم درست میگن 🥺
« خب چه بازی ای کنیم؟» شوگا « جرئت و حقیقت چطوره؟🤩» من و جیمین همزمان« خوبه🤩» بعدش به هم نگاه میکنیم و لبخند میزنیم😅 صدای فکر جیمین رو میشنوم« واااییی دوتامون باهم گفتیم😍» لبخندم پر رنگ تر میشه😄 میشینیم پایین تخت و شروع میکنیم. شوگا میگه « از بزرگ به کوچیک بچرخه اول من از شما دو نفر میپرسم بعد جیمین از ما دو تا بعدش هم تو از من و جیمین خوبه؟🙂» و بازی رسماً شروع میشه
من جرئت انتخاب میکنم و جیمین حقیقت. کاری که باید بکنم اینه که بلند بخندم و بگم من حالم خوبه🥺😄 با خودم فکر میکنم خداااا🥺 چقدر این پسرا مهربونن که دارن سعی میکنن حال من رو خوب کنن🥺😍 نوبت جیمین که میرسه من و شوگا هردومون حقیقت رو انتخاب میکنیم. جیمین از من میپرسه« توی این جمع سه نفری بین ما دو تا( منظورش خودش و شوگا هست) کسی هست که تو روش کراش داشته باشی؟» انگار یهو یه سطل آب میریزن رو سرم😳 صدای جین رو میشنوم« این پسرا دارن با جانا چیکار میکنن😆» آخ جین رو یادم رفته بود🤦🏻♀️ که میتونه صدای فکر کردنم رو بشنوه. شوگا « خب؟ جواب بده😶»
وای خدایا خودت کمک کن😩 خب من هیچ وقت به پسرا به چشم دوست پسر یا اینجوری نگاه نکردم😞 همیشه به عنوان آیدل یا برادر بزرگتر میدیدمشون و هنوز هم همینطوری هستن برام🥺💜 همین رو به شوگا و جیمین میگم و براشون توضیح میدم که« من شما رو خیلی خیلی زیاد دوست دارم 🥺 هر هفت تاتون رو. ولی به عنوان آیدلم🥺💜» جیمین: 😐😫🤕😖 شوگا: 😐😰😞🥺 من: 😟😣🥺💜 صدای فکر جیمین رو میشنوم « نه. نه. ای خدا 😣 واقعا؟؟!😩🤦🏻♂️« فکر کنم بسی نا امید شده 😬🤕 یهو به خودم میام😶 الان دو تا از کسایی که آرزوی دیدنشون رو داشتم پیشم نشستن و دارن باهام جرئت حقیقت بازی میکنن😍 احساس میکنم خوابم😬 خودم رو یه نیشگون میگیرم. آخ😫 بیدارم🤦🏻♀️ شوگا متوجه میشه و با خنده میگه« آره تو بیداری 😆»
یکم خجالت میکشم و قرمز میشم🙈 به جیمین که نگاه میکنم میبینم اصلا حواسش نیست و توی فکره🥺 ولی چیزی هم نمیشنوم. صداش میزنم« جیمینا؟🥺» جیمین😶 من« جیمینااا؟؟ صدام رو میشنوی؟»
نتیجه 1
😁مرسی که خوندین حتما نظرتونو بهم بگین💫
نتیجه 2
😁مرسی که خوندین حتما نظرتونو بهم بگین💫
نتیجه 3
😁مرسی که خوندین حتما نظرتونو بهم بگین💫
نتیجه 4
😁مرسی که خوندین حتما نظرتونو بهم بگین💫
عالیییه🤩🤩❤❤❤❤❤🤩❤🤩🤩🤩🤩🤩🤩
عالیه فقد خیلی دیر به دیر پارت هارو میزاری
😶همش با فاصله سه روز نهایت ۴ روزه
فکرکنم تستچی سرش خیلی شلوغه دیر بررسی میکنه😩
پارت بعد پلیز
میشه به داستان من سر بزنی و نظر بدی ممنون میشم 💜💜
فایتینگ 🤞🏻💜
چشم حتما💜
واییییییییییی عالیه حتما ادامه بدهههههه!!!!!!!!!!!!!
ممنون😍 چشم 💜