امیر منتظر بود استرس داشت حالش خوب نبود پشت در اتاق نشست و شروع کرد به گریه کردن نگران بود دکتر از اتاق عمل اومد بیرون.... امیر با نگرانی: آقای دکتر هلن چطوره: دکتر شما از اشناهاشون هستید ....امیر: من همسرشون هستم .... دکتر: ایشالا غم آخرتون باشه....امیر: آقای دکتر یعنی چی(باگریه) ....دکتر : خیلی دیر رسیده بود خون زیادی ازش رفته بود واقعا متاسفم ....امیر نشست و شروع کرد به گریه کردن رهام رسید: امیر چرا گریه میکنی....امیر: رهام تموم شد هلن دیگه پیشم نیست.....رهام : یعنی چی درست حرف بزن ببینم.....امیر : رهام هلنم تموم کرد ......سه ماه بعد ....رهام: امیر میخوای پاشی به خودت برسی زل زدی به عکس پاشو دیگه .....امیر: برا چی رهام حالم خوب نیست میشه بری بیرون چراغ رو خاموش کنی.....رهام رفت بیرون و چراغ رو
خاموش کرد امیر شروع کرد آروم به اهنگ خوندن روبه روم ایستادی و من خیره تو چشمای تو اون چشمای تو همه دنیامه و یهو زد زیر گریه ...... دو هفته گذشت و امیر به خودش اومد تازه فهمید که باید پاشه به خودش برسه و خودش رو درست کنه رفت پیش مسعود و برگشت خونه
بعد متوجه شد یه کادو رو میزه برداشت و باز کرد کادو یه رهام بود برای تولد امیر روش نوشته بود: خیلی دوست دارم ماه ترین برادر دنیا تولدت مبارک .....امیر زنگ زد امیر و تشکر کرد ........
به گفته یه یک بنده خدا بلا سر هلن اوردم ( عاجی حسنا خودت پاسخگو باش😁)
عالیییی بودددد
ولی چرا هلن روکشتییییی
زندش کننن🥲🥲🥲
نویسنده رو چه دیدی شاید زنده بود😂
پارت آخر منتشر شد
اخجونننن اومددددپارت جدیدددد
مرسی کهخبر دادی💜
خواهش
چی؟هلن واسه چی اینطو شد؟نویسنده یه لحظه بیا ببینم
جانم بفرمایید😂
واسه چی هلن رو
ک
ش
ت
ی؟
با اجازه کی؟
با اجازه حسنا😂
حسنا کیه🤣
گذاشتم پارت آخر رمان رو
چرا آخر😐