خب بالاخره رسیدیم به قسمت ۱۰ 😝😝واقعا خیلی خوبه که میبینم اینقدر از این داستان خوشتون اومده منم تا جایی که بتونم سعی میکنم سریع تر جلو برم تا زیاد منتظر نمونین😇😇 و اینکه میخوام همه سوال هایی که پرسید و پیشنهاد هایی که دادین یبار کامل دربارش بهتون توضیح بدم پس هر نظری و هر پیشنهادی دارین توی کامتا بهم بگین😘😘
جین: بچه ها امروز خیلی روز سختیه پس حواستون باشه. جیمین: چیزی نیست که ما میتوانیم😝 وقتی رسیدیم بی سر و صدا رفتیم سمت اتاق تمرین و کارمونو شروع کردیم. نسبت به بقیه کارا این یکی خیلی سخت بود واسه همین خیلی وقت برد. بعد از ظهر بود که همگی توی اتاق ولو شده بودیم داشتیم استراحت میکردیم. یهویی کوک درو محکم کوبید به دیوار و با یه حالت ناراحتی اومد داخل. تهیونگ: چت شده؟؟؟ چرا این شکلی شدی؟؟ جین: ناراحتی؟؟ چی شده؟؟ کوک: ویننن؟؟😠 من چشمام تازه گرم شده بود که یهو کوک منو صدا کرد. از جام بلند شدم. من: چی شده؟؟؟😦 کوک: از خشکشویی زنگ زدن من: خب؟؟ چی شده؟؟؟ کوک: میگن توی جیب شلوارت آبنبات داشتی ؛ موقع شستن لباسا رنگ آبنباتا پخش شده روی لباسای من😭😭 جین: واییی خدااا مردم😂😂😂😂 من: ای وایی یادم رفته بود جیب لباسارو بگردم.... ببخشید😓 کوک: نمیخوام..... هودی سفیدم آبنباتی شده😵 جین: عیب نداره حالا... کوک: من لباسامو میخوام.... واقعا خیلی کار بدی کرده بودم... کوک خیلی اون لباسارو دوست داشت.... الانم کم مونده بود دیگه اشکش در بیاد واسه همین یه فکری زد به سرم...... من: جونگ کوک آماده شو بریم. کوک: هییی کجا بریم؟؟!!! من: مرکز خرید...😁 کوک:😳😳😳😳 من: میخوام برات یدونه مثل همون لباسو بخرم...فقط خودت باید منو ببری اونجا من بلد نیستم...... کوک: حالا دیگه نمیخواد زیاد جدی بگیریش😕 من: احساس راحتی میکنم اگه برات یکی نخرم.... پاشو بریم دیگه.. سویشرتمو از روی مبل برداشتم و رفتم سمت دره خروجی.. جین: من بودم عمرا اگه زیر بار میرفتم😂😂😂 کوک: میام میزنمتاااا..... پایین منتظر بودم که کوک اومد و رفتیم سمت ماشین.. کوک: هییی کجا میری؟؟؟ خودت بیا رانندگی کن.... گواهی داری؟؟ من: آره ... ولی ..... ولی من خیلی وقته ماشین نروندم خودت بشین پشت فرمون... کوک: مگه تو نمیخوای منو ببری برام لباس بخری؟؟ من: خب آره کوک: پس باید خودت رانندگی کنی .....بدو زود باش..... رفتم نشستم سره جام..... خب فکر کنم دیگه ۶ ماه بشه که رانندگی نکردم..... ولی خب نباید خیلی سخت باشه...ماشینو روشن کردم و راه افتادیم.
من: خب کجا باید برم؟؟ کوک: ببین از اینجا بپیچ سمت راست..... یه مرکز خریدی ببرم تورو....😈😈 وقتی رسیدیم باهم دیگه رفتیم داخل پاساژ . واقعا جای بینظیر بود...من همش داشتم این ور و اون ورو نگا میکردم... کوک: وین!!! من: چیه؟؟ کوک: تو چرا ماسک نزدی😐😑😐 من: یادم رفته الان میزنم. خب عادت نداشتم دیگه چیکار کنم..... کوک رفت داخل یه مغازه و چن تا لباس انتخاب کرد و همشونو پوشید... واقعا خیلی خوشتیپ شده بود....آخرسر دو تاشو انتخاب کرد و من براش خریدم... وقتی میخواستم از پاساژ برم بیرون دیدم کوک نیست😳😳 اولش فکر کردم گم شدم ولی یکم که گشتم پیداش کردم رفتم سمتش. من: چرا نمیای؟؟ چیز دیگه این هم میخوای؟؟ کوک: آره....میخوام برای تو هدیه بگیرم...🙂 من: برای من؟؟؟ واسه چی؟؟ کوک: یکی اینکه دیروز تولد بود.... یکیشم اینکه همیشه وقتی بقیه برام کادو میگرفتم میگفتن که داداشای بزرگ ترت برات خریدن منم میخوام واسه تو بگیرم دیگه🙂🙂 چی داشت میگفت؟؟ خب راست میگفت دیگه الان من از همشون کوچیک ترم😅😅 من: واقعا؟؟؟ کوک: آره بنظرم باید جالب باشه.....بیا اینجا... دست منو گرفت و با خودش برد سمت یه مغازه.
من: جونگ کوک کجا داری منو میبری آخه؟؟ کوک: حرف نباشه بیا ببینم. من: بخدا نمیخواد برای من چیزی بگیری.. کوک: ببینم از این پیرهن خوشت میاد؟؟؟......از این کلاه چی؟؟.....فکرکنم جفتشون باهم دیگه قشنگ بشن😝 نمیدونین با چه ذوق و شوقی داشت برای من خرید میکرد.....خیلی جالب بود آخه واسه چی؟؟؟ قشنگ میتونستم برق توی چشماشو ببینم....دیگه دلم نیومد بهش نه بگم و هرچیزیکه انتخاب میکرد رو میپوشیدم و اونم نظر میداد.آخرسر یه عالمه لباس خریدیم و از پاساژ اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. من: میگم خیلی خرید کردیمااا من خودم تا الان این همه خرید نکرده بودم. کوک: حالا کجاشو دیدی پسر خوب میخوام برات بستنی بگیرم😇 من: چی؟؟؟؟ مگه من بچه کوچولوعم؟؟؟ کوک: مگه نیستی؟؟؟ یه لحظه واقعا احساس کردم یه بچه کوچولوعم. کوک: آفرین پسر خوب. بزن بریم.
من: جونگ کوک کجا داری منو میبری آخه؟؟ کوک: حرف نباشه بیا ببینم. من: بخدا نمیخواد برای من چیزی بگیری.. کوک: ببینم از این پیرهن خوشت میاد؟؟؟......از این کلاه چی؟؟.....فکرکنم جفتشون باهم دیگه قشنگ بشن😝 نمیدونین با چه ذوق و شوقی داشت برای من خرید میکرد.....خیلی جالب بود آخه واسه چی؟؟؟ قشنگ میتونستم برق توی چشماشو ببینم....دیگه دلم نیومد بهش نه بگم و هرچیزیکه انتخاب میکرد رو میپوشیدم و اونم نظر میداد.آخرسر یه عالمه لباس خریدیم و از پاساژ اومدیم بیرون و سوار ماشین شدیم. من: میگم خیلی خرید کردیمااا من خودم تا الان این همه خرید نکرده بودم. کوک: حالا کجاشو دیدی پسر خوب میخوام برات بستنی بگیرم😇 من: چی؟؟؟؟ مگه من بچه کوچولوعم؟؟؟ کوک: مگه نیستی؟؟؟ یه لحظه واقعا احساس کردم یه بچه کوچولوعم. کوک: آفرین پسر خوب. بزن بریم.
همینطوری داشتم توی خیابون میرفت که یهو کوک یه بستنی فروشی دید. نگه داشتم تا بستی بگیره.دیگه قلق ماشین اومده بود دستم داشتم حال میکردم😁 کوک: وین بیا برات بستنی شکلاتی گرفتم بستنیو ازش گرفتم و دوباره راه افتادیم داشتم از همون راهی که اومده بودیم برمی گشتم سمت کمپانی که یه لحظه چشمم افتاد به ویترینه یه مغازه ماشینو نگه داشتم و میخواستم پیاده شم. کوک: هیییی کجا؟؟؟ من: میخوام اون خرس قهویه ای که توی اون مغازه هست رو بخرم. کوک: کجاست؟؟ ببینم. با دستم عروسک رو بهش نشون دادم. کوک: صبر کن من برات میخرم. سریع از ماشین پیاده شد و قبل من رفت داخل مغازه. منم پشت سرش رفتم داخل و دیدم که داره همه عروسکارو برسی میکنه ببینه کدومو بخره.. کوک: میگم این سفیده بهتره یا قهوه ای؟؟ من: من از قهوه ایه خوشم میاد..... آخه یکی مثل اونو توی خونم دارم.😄 کوک: خب وقتی یکی داری چرا دوباره میخوای بخری؟؟ من: آخه اونو کادو تولد ۱۷ سالگی خواهرم برام خریده بود.... ولی من نتونستم با خودم بیارم الان میخوام یکی مثل اونو بخرم😃😃 کوک: خب پس همین قهوه ای رو برمیداریم. نزاشت خودم بخرم و خودش برام عروسک رو خرید.....توی مغازه داشتم می گشتم که چشمم خورد به عروسک بچه هااا... رفتم و یکیشونو برداشتم......عروسک جین بود...چقدر کیوت بود خداا😍😍
یکی دیگه برداشتم عروسک تهیونگ بود لامصب عروسکشم خوشگله....پاشدم رفتم سمت کوک و از اونجایی که جو زده شده بودم عروسک بچه ها رو گرفتم سمتش و با یه حالت بچه گانه گفتم: میشه اینارم برام بخری؟؟؟ کوک:😂😂😂😂😂واییی خدا اینارو از کجااا پیدا کردی؟؟؟ من: توی اون قفسه بود خیلی قشنگن کوک: اینارم بردار. وقتی عروسکارو خریدیم و داشتیم می رفتیم سمت کمپانی نامجون زنگ زد. من: بله؟؟ نامجون: کجایین شما؟؟؟ من: داریم برمیگردم کمپانی دیگه داریم میرسیم. نامجون: نمیخواد دیگه بیاین خونه ما اومدیم خونه. من: باشه الان میایم.......کوک راه خونه از کدوم طرفه؟؟ کوک: یعنی تو هنوز یاد نگرفتی که باید از چه راهی بری خونه؟؟ من: نه. کوک: بسیار عالی...بپیچ سمت چپ. چن دیقه بعد رسیدیم خونه و هرچیزی که خریده بودیم و به بچه ها نشون دادیم. جین: خدایی نگاه کنین حتی عروسکمم جذابه😎😎 تهیونگ: نخیر عروسک من خیلی خوشگله.. من: عروسک همتون خیلی قشنگه از اینا خیلی خوشم اومده میخوام بیزارمشون توی اتاقم. جیمین: میگم کوکی حال کردیا امروز 😉 کوک: آره خیلی خوش گذشت تا حالا واسه کسی که از خودم کوچیک تر باشه هدیه نگرفته بودم الان میفهمم شما ها وقتی برای من چیزی میخریدین چه حسی داشتین😅😅 جیهوپ: راستی وین تو گوشیتو نگا کردی؟؟ من: نه چطور؟؟ جیهوپ: آرمیا همه جا تولدتو تبریک گفتن😀😀 گوشیم برداشتم و اینستا رو باز کردم..... داشت راست میگم یه عالمه تبریک گفته بودن.... واقعا ذوق زده شده بودم از این همه توجه🤯🤯 کوک: هییی راستی شما ها برای وین کادو تولد نگرفتین....!!! خجالت بکشین واقعا که😂😂 شوگا: کی گفته؟؟؟ بچه ها کادو ها بیرون... هر کدومشون یه باکس گذاشتم جلوم..... من: اینا چین دیگه؟؟ نامجون: هدیه تولدت..زود باش بازشون کن.
خیلی هول کرده بودم آروم یکیشونو برداشتم برای جین بود....بازش کردم......واییی خدااا یدونه عطر برام گرفته بود....بعدی واسه شوگا بود..... شوکا برام یدونه گردنبند گرفته بود که خیلی خفن بود.......نامجون واسم ساعت گرفته بود.......تهیونگ یه دونه هودی خریده بود....جیهوپ از این عروسک هایی که پشمالو میشن و جیمین یدونه هدفون برام گرفته بود......واقعا عالی بودن... من: خ..خیلی ..خیلی ممنونم....بچه هااا زبونم بند اومده بود نمی تونستم حرف بزنم. شوگا: حالا کادوی جونگ کوکو باید دید. کوک: منم برات یه عالمه هدیه خریدم.. جونگ کوک شروع کرد به درآوردن چیزایی که خریده از توی پاکت تهیونگ: قبول نیست تو خیلی کادو خریدی هم عروسک خریدی هم لباس.. کوک: ما اینیم دیگه😎 من: بچه ها واقعا ممنونم از همتون . جین : صبر کن هنوز یه یدونه هدیه مونده. من: نه هدیه کی مونده؟. نامجون: کمپانیم یه هدیه برات آماده کرده.. من: چیی؟؟ نامجون: جیمین نشونش بده. جیمین یه جعبه بهم داد و منم بازش کردم. وقتی بازش کردم دیدم یدونه از همون عروسکها که شکل منه.. من: وایییی این منم....چقدر خنده دار شدم😂😂😂😂😂 تهیونگ: هنوز یدونه کلیپم برات درست کردن که توی سایت کمپانی گذاشتن.. همگی باهم نشستیم و ویدیو رو دیدیم واقعا خیلی خوب بود.... از همه مهم تر این خوب که این همه آدم بهم اهمیت داده بودن..بعد چن ساعت رفتم سمت اتاق تا بخوابم چون امروز خیلی خسته شده بودم خیلی زود خوابم برد.
الان حدود یک ماه شده که من عضو گروه BTS شدم و به زندگیه جدیدم عادت کردم..دیروز اولین آهنگ رسمی من به همراه بقیه اعضا منتشر شده و قراره که توی کنسرتی که ۴ روز دیگه برگزار میشه اجراش کنیم و الان دل من عین سیر و سرکه داره میجوشه😬 تهیونگ: وینن؟؟؟وین؟؟ من:بله؟؟ تهیونگ: تو میدونی چی شده؟؟ وای فای قطع شده....من نت ندارم😕 من: من قطعش کردم.. تهیونگ: عه....واسه چی آخه... زود باش وصلش کن میخوام فیلم ببینم.. من: امکان نداره.....دیشب آهنگ منتشر شده میترسم برم اینترنتو چک کنم😵 تهیونگ: خب چرا آخه مدمو قطع کردی بچه 😂😂 من: دست خودم نیست وسوسه میشم برم ببینم واسه همین قطعش کردم که نتونم.... یهویی از پشت بغلم کرد. تهیونگ: نمیخواد بترسی.....حتما اتفاقای خوبی می افته😇 یهو نامجون در اتاقو باز کرد.. نامجون: بچه هااا.... بچه هاا.... بیاین ببینین چی شده...... آهنگ جدید ترکونده🤩 تهیونگ: تو از کجا فهمیمدی؟؟!! نامجون: این خبر الان توی همه ی سایتا هست.. تهیونگ: مگه نت داشتی؟؟!! نامجون: نه راستش مدم خراب شده یا نتش تموم شده واسه همین برای گوشیم نت گرفتم.. تهیونگ: چرا به ذهن خودم نرسید... نامجون: مگه چی شده؟؟🤨 تهیونگ: مدم درست کار میکنه فقط وین از برق کشیدتش و گذاشته توی کشوی میزش تا نتونه سایتارو چک کنه.. نامجون: واااا😐😐....هییی پسر زنده ای؟؟؟ نفس بکش... انگار بهم برق وصل کردن....وقتی نامجون گفت که چی شده، اینقدر ذوق کردم که کم مونده بود سکته کنم..
با بچه ها توی نشیمن نشسته بودیم که گوشیه جین زنگ خورد.. جین: آره دیدیم...... واقعا عالی بود.... نه یکی مدمو از برق کشیده بود واسه همین دیر فهمیدیم......اره همه اینجان...... آره معلومه بخاطر حضور وین بوده.... باشه حتما.....خدافظ.. نامجون: کی بود؟؟ جین: رئیس بود..... تبریک گفت... و گفتش که بخاطر وین بوده که این آهنگ ترکونده😀😀 جیهوپ: پس چی.. جیمین: وایی بچه ها خداییی خیلی خوب شده حالا کی قراره اجراش کنیم؟؟ تهیونگ: قراره کنسرت آخر هفته اجراش کنیم.. شوگا: بچه ها باید یکم عجله کنیم فقط ۴ روز مونده تا اجرا.....این اولین اجرای کامله وینه...واسع همین خیلی مهمه. نامجون: پسرا برین زودی بخوابین که فردا کنفرانس مطبوعاتی داریم. رفتم توی اتاق و روی تختم دراز کشیدم.... خب همه چی داشت سخت میشد ولی خب هنوزم قشنگ بود... الان از همه چیز راضی بودم و دوسشون داشتم و اصلا دلم نمخواست که از دستشون بدم....همینطوری داشتم فکر میکردم که خوابم برد..
خب خوشگلا این قسمتم تموم شد...... هر نظر و ایده ای دارید بهم بگین تا ازشون استفاده کنم...مراقب خودتون باشین و منتظر قسمت های بعد بمونین😘😘😘😘
نتیجه 1
نظرتو حتما بگو😍
نتیجه 2
نظرتو حتما بگو🤩
نتیجه 3
نظرتو حتما بگو😍
نتیجه 4
نظرتو حتما بگو🤩
خیلی خیلی عالیی بود❤🤩❤🤩❤
بعدی✊بعدی✊بعدی✊بعدی✊
عالییییی بود😍❤❤❤
مرسی عزیزم😘😘😘من الان چن تا پارت دارم که هنوز منتشر نشدن نمیدونم چرا اینقدر طول میکشه😑ولی نگران نباشین و لطفا منتظر قسمت های بعدی باشین🥰🥰
👍🏻
😘😘
یه خورده اکشن کن و یه اتفاق جدید مثل اینکه وین سرطان معده اش اوت کنه یه همچین اتفاقای توش بزار
ممنون خیلی خوب بود
مرسی عزیزم😘😘حتما سعی میکنم اونطوریه که دوست دارین بقیشو بنویسم و اینکه هنوز اول داستانه و قراره اتفاق های زیادی بیوفته😉
👏طبق معمول عالی☺️
مرسی عزیزم 😘😘