پارت دوش رو گذاشتم 😐👍🏻
برای یه دقیقه احساس کردم مغزم رو از دست دادم هیچی نمیتونستم بگم که یهو آبریز بینیم شروع شد یه دستمال آوردم گه دیدم خون دماغ شدم چیز مهمی نبود چون من وقتی میترسم اینجوری میشم بعدش که ناهار خوردم رفتم رو عکس فکر کردم که یاد حرف مارک افتادم بهم گفت
اون خانم که قبل از تو اینجا زندگی میکرد هیج مشکلی نداشت ولی یه چیزی دو چیز هست که باید درموردش بدونی وقتی خانم امیلی (همون صاحب قبلی خونه) فوت شد دو تا نوه هاش سر مال و ثروتش دعواشون شد و برادر کوچیکتر برادر بزرگ خودشو کشت ولی اون بس نکرد و آدمای زیاد تری رو کشت و دوم اینه که اون یه فرقه داشت بچه های جون رو به طبیعت دوستی می کشوند به زبون ساده مثل حیوانات لباس میپوشیدند و حیوان های دیگه رو خام خام میخوردن
و رو عکس فکر کردم با خودم گفتم احتمالا یکی از اعضای اون فرقس و یه نفس راحت کشیدم رفتم تو جنگل دیدم بازم اون گوزنس بی تفاوت رد شدن که یهو دیدم صدای خرد شدن چوب شنیدم پشتم رو نگاه کردم و فکم داشت میلرزید
همون گوزنه بود ولی فرق میکرد قدش خیلی بلند تر شده بود یا من قد کاملشو ندیدم با خودم گفتم بهتره بدوم
سریع دویدم پشت سرم رو نگاه کردم داشت دنبالم میومد داشتم نفس نفس میزدن رفتم تو رودخانه دیدم دیگه نمیتونه دنبالم بیاد گفتم بهتره دیگه وقت تلف نکنم و سریع تر از همیشه دویدم
رفتم تو خونه نمیتونستم نفس بکشم بالا نمیومد رفتم یه آب خوردم که یهو حالت تهوع بهم دست داد بالا آوردم که یهو از آشپزخونه صدای شکستن ظرف اومد سریع رفتم تو آشپزخونه و فقط یه یه گربه بود
آقا تو ۲ هفته پیش گفتی پارت سه رو میزارم چرا هنوز نذاشتی
بقیش رو نذاشتی پ
پارت آخر؟خیلی خولی
احتمالا من تو داستان های کوتاه بهترم و بعد از این قراره یه عالمه داستان کوتاه دیگه بزارم
باشه منتظرتم
چیییییییی
پشمام عالی بود 👌🏻
گوربونت😂😂🖐🏻
سکته کردم بعدییی
پارت بعدی رو هم بزودی میزارم کلی احتمالا پارت آخرشه