ناظر جان لطفا منتشر کن 💜
سلااااااااام خب اینم از پارت اول لایک و کامنت یادتون نره امیدوارم خوشتون بیاد همون طور که داخل معرفی گفتم الان ادرین و مری بچه هستن خب بریم که داستان رو شروع کنیم
خب الان مری ۵ سالشه و ادرین ۷ سالش هست ماریا هم ۸سالشه ایلین و رادین ۲ و بقیه هم که وقتی بزرگ بشن باهم دوست میشن ( شما حرف هاشون رو بچه گونه بخونید مرسی ) مری : امروز موخوام با مامان و ماریا برم شهر بازی خیلی خوشحالم الان هم دارم اماده میشم خب یعنی ماریا داره منو ماده میکنه خیلی خواهر خوفیه سوار ماشین شدیم و مامان رانندگی کرد رسیدیم شهربازی مامان دنبال جای پارک میگشت که پیدا نکرد بعد کلی گشتن پیدا کردیم مامان پیاده شد و به ماهم گفت پیاده بشیم و رفتیم داخل . مامان رو به منو ماریا گفت : کدوم رو بریم سوار بشیم ماری : بریم ترن هوایی مامان یه نگاه به من انداخت و گفت مرینت میترسه ماری هم گفت اره راست میگی
نمیدونم چی شد که دست مامان رو ول کردم و رفتم کنار یه بوفه که یه عروسک خرس صورتی بزرگ داشت. گفتم : اقا اقا من اون خرسه رو موخوام اقاهه گفت اگه اونو میخوای باید تو این بازی برنده بشی راستی کوچولو تنهایی اینجا چیکار میکنی گفتم تنها نیست من مامانی هم با من هست بعد به اون طرفی که مامانی بود نگاه کردم دیدم نه مامان بود نه ماریا و گریه کنان از مغازه دور شدم داشتم دور خودم میچرخیدم که شاید مامانو پیدا کنم مامان خوبم گم شده بود ( 😂این تویی که گم شدی نه مامانت مری : نه مامانم گم شد تازه اجیم هم گم شده) خب میریم پیش اون طرفی ها ( مامانش اینا نه ادرین 😅 ) ( راستی ماری : ماریا هست و مری : مرینت هست گفتم که گیج نشین ) ماری : یهو دیدم مرینت نیست انگار یه تیکه از وجودم گم شده بود به مامان گفتم : مامان مرینت نیست کجا رفت ؟( بدبخت از کجا بدونه که کجا هست خب) مامانم با استرس دست منو گرفت و گفت از من دور نشو و تا تونستیم همه جارو زیر و رو کردیم
حالا بازم میریم پیش اون طرفی ها ( این بار دیگه منظورم ادرین هست 😅) امروز صبح وقتی بلند شدم از خواب مامانو کنار تختم دیدم گفتم سلام مامان قشنگم املی: سلام عزیز مامان دیروز که کارنامت رو از معلمت گرفتم گفت خیلی عالی هستی و همه نمره هات هم عالی بود واسه همین امروز رو با داداشی و ابجی جونی میریم شهربازی ادرین از خوشحالی پرید بالا و پایین و بعد پرید تو بغل مامانش ادامه←