
پوووفی از سره خستگی کشیدم دیگه خسته شده بودم هر روز برام تکراری شده بود همش از خونه به سره کار ار سره کار به خونه دلم برا خانوادمممم کلییی تنگ شده بود یکسالی میشد که بوسان نرفته بودم تو افکارم غرق شدم و کار کردم که متوجه تموم شدن ساعت کاری شدم وسایلمو مرتب کردم و به سمت خونه راه افتادم در و باز کردم و خودم و روی یکی از مبلا ولو کردم تصمیم گرفتم به مامانم ی زنگی بزنم £الو سلام ÷سلام دختر خوشکلم چطوووری £خوبم مامان جونم دلم برات ی ذره شده ÷قربونت برم منم دلم برات ی ذره شده بگو ببینم چخبر £هییچ همش کار خونه کار خونه ÷این همه سال سئول زندگی میکنی هنوزم ی دوست پیدا نکردی £اخه با این اخلاق گند من کی با من دوست میشه ÷😂اینو راست میگی £مامااان 🤣🤣 ÷باشه عزیزم برو مزاحمت نشم £نه بابا چ مزاحمی اوک منم برم ی چیزی بخورم میبوسمت

تلفن رو قط کردم و رفتم سمت اشپزخونه یخچال و باز کردم هیچییی توش نداش خب هنوز حقوق نگرفته بودم حتی خجالت میکشیدم از بابام پول بخام البته اینم بگم من همیشه دوس داشتم رو پای خودم باشم ی دونه سیب برداشتم و شرو به گاز زدن کردم و رفتم سمت تلویزیون و تلویزیون رو روشن کردم ههه اینم هیچی نداش گفتم شاید بهتره امشب یکم برم بیرون ی بادی به کلم بخوره رفتم ی دوش گرفتم و لباسام رو عوض کردم لباس ا.ت از خونه زدم بیرون تصمیم گرفتم برم سمت پارک ساعت تقریبا ۹ شب بود ی یساعتی قدم زدم و تصمیم گرفتم برگردم داشتم میرفتم که بارون گرف سعی کردم سرعتمو بیشتر کنم ................. و بالاخره رسیدم خونه (نکنه انتظار داشتید با یکی برخورد کنه 😂😂😂) رسیدم خونه لباسام و عوض کردم و خودم و روی تخت انداختم
و فکر کردم چرا چرا من هیچ دوستی ندارم چرا انقد تنهام با این فکر و خیالات خابم برد چشامو باز کردم ساعتو نگا انداختم واااای دیرم شده بود بدون اینکه چیزی بخورملباسمو پوشیدم و با سرعت تمام رفتم سره کار همین که رسیدم با چهره خشمگین رئیسم روبه رو شدم # ساعت رو دیدین خانم کیم؟؟ £م...من معذرت میخام...واقعا معذرت میخام # معذرت خاهیتون بدرد من نمیخوره این چندمین بارتون متاسفم ولی ما نمیتونیم دیگه با شما ادامه بدید بفرمایید حساب داری داره کارتون رو انجام بدن بغض وحشتناکی گلومو چنگ میزد اشک ت چشام جمع شد £حالا ...حالا باید چکار کنم؟؟؟ به سمت حسابداری رفتم و کارامو انجام دادم و حقوقمو گرفتم و رفتم حداقلش این بود که ی پولی داشتم تا وقتی که کار جدید پیدا میکنم باهاش سر کنم هنوزم بغض بدی داشت خفم میکرد که دیگه تحمل نگه داشتن اشکامو نداشتن و گذاشتم راهشونو پیدا کنن رفتم سمت ی نیمکت توی پارک نزدیک محل کارم و فقط اشک میریختم اخه اخه چراااا اوووووف
اون از بچگیم که همه توی مدرسه منو مسخره میکردن و تحقیرم میکردن اینم از الان که هیچکس حاضر نیس باهام دوست بشه و اینم از کارم اشکام بیشتر میریختن دیگه بی صدا نشده بود گریه هام و هق هقم همه جارو پر کرده بود و متوجه چشم های به من خیره شده بودم تصمیم گرفتم برم خونه روز ها گذشت و من هنوز ی شغل مناسب پیدا نکرده بودم داشتم تو خیابونا قدم میزدم که گوشیم زنگ خورد وااای مامانم بود چطور بهش بگم اخراج شدم حتما تحقیرم میکنن £الو ÷الو سلام دخترم خوبی £اره بد نیستم ÷منو بابات زنگ زدیم حالتو بپرسیم چطوری کار و بارت چطوره؟ £خوبم ..... اممم راستش فعلا بیکارم ÷چرااا £خب راستش اخراج شدم ÷چییییی به چه علت ؟؟؟ £نمیدونم ÷مگه میشه بی علت اخراجت کنن حتما ی گندی زدی دیگه £مامان حوصله بحث ندارم فعلا ÷حوصله بحث نداری اره سریع جب..... نذاشتم حرفش کامل شه گوشیرو قطع کردم حتما میخاستن کلی سرم داد بزنن و تحقیرم کنن تو همین فکرا بودم که متوجه ی پسر خیلییی خوشتیپ شدم که کنارم روی نیمکت پارک نشسته
*که تو هم اخراج شدی £چی؟؟ *میگم تو هم اخراج شدی؟؟ £شما از کی اینجایید حرفای منو گوش کردین؟؟ *من خیلی وقته اینجام نه فال گوش واینسادم فقط اتفاقی شنیدم £عجب ادمایی پیدا میشه هاااا خاستم بلند شم که دستمو گرف *حالا بت برنخوره نازک نارنجی خانم اینو که گف حس کردم خیلییی اشنا میومد حرفش برام اخه چون کلاه و اینا زده بود به قیافش دقت نکردم یکم که زوم کردم دیدم £جیمیناااااااااا *چ عجببب شناااختییییی محکم ب.غ.ل.ش کردممممم £دلم برات ی ذره شده بود پسر تو کی از امریکا اومدی کی اصلا اومدی سئول *اووو خیلی وقته برگشتم ی دوسالی میشه £پس چرا بهم زنگ نزدی *نمیدونم جیمین دوست دوران دبیرستانم بود اون تنها کسی بود که مسخرم نمیکرد و باهام خیلییی خوب بود £خب تو کجا میمونی *تو خونم £وایی پسر انقد دلم برات تنگ شدهه ها کلی باهات حرف دارممم تمام غم و غصه هام یادم رف با دیدن جیمین *خب نظرت چیه بریم ی کافه ای جایی که کلیی باهم حرف بزنیم £موافقم رفتیم و نشستیم و ساااعت ها باهم حرف زدیم

خب راستش من از زمان دبیرستان ی حسایی بهش داشتم اما هیچوقت بهش نگفتم چون فک میکردم اون منو مث خاهرش دوس داره و نمیخاستم تنها کسی که ازم حمایت میکنه رو از دست بدمممم بعد از کلییی حرف زدن راه افتادیم سمت خونه *خب نگفتی چرا اخراج شدی؟؟ £خودمم نمیدونم اصلا رئیسم چند وقتی باهام لج بود ی روز دیر رفتم سره کار و گف که دیگهونمیخاد من براش کار کنم * ای بابا مشکلی نیس فردا میریم کار پیدا میکنیم راستش منم اخراج شدم 😂😂😂 £جدییییی دیدم تو پارک گفتی پس تو هم اخراج شدییی😂😂😂 *اره £وای باورم نمیشه اصلا بعد چند سااال دارم میبینمت *منم راستی دوستی هم پیدا کردی سرم و انداختم پایین و با حالت بغض الودی گفتم £نه بابا کی با من دوس میشه *من 🤣 £تو که دوست من نیستییی تو .... به خودم اومدم و حرفمو ادامه ندادم *پس من چیه تو ام؟ £ها؟ عه رسیدیم خب من برم فعلاا بای *از دست تو خدافظ اوووف تونستم در برم خداروشکررر رسیدم خونه ی دوش گرفتم و خابیدم صبح با صدای زنگ گوشیم از خاب بیدار شدم جیمین بود *خابالو پاشو دیگههه اماده شو دارم میام دنبالت با صدای خابالودی گفتم £باشه بلند شدم دست و صورتمو شستم و لباسمو عوض کردم استایل ا.ت ادامه نتیجهههه
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود💜
ججیییغ عالی بووددد
عالی
بعدی از شوگا
عاليييى اجيييى جونمممم:))))
عالیییییییییی
پارت بعد پلیزززززز
همین الان گذاشتم
عالییییی
چرا رو داستانات کراشم؟
مرسییی عزیزممممم🥺😍😍😍😍
داستانت عالی بود وقتی داخل برسی بود خوندمش سریع منتشرش کردم خیلی خوب بود✌🏼💜
مرسیییی عزیزممم که منتشرش کردییییی🥺🥺💜💜💜