سلام به دوستای خودم😍😘 پارت جدید داستان آماده شده و قراره اتفاقا های حال زیادی بیوفته.....خیلی ممنون که دنبال میکنین😘😘
شوگا: هیییییی......چی شد؟؟؟ پشت تلفن چی گفتن بهت......نفس بکش حالا..... وین؟؟ ویننن؟؟؟ باتوام.. من: ف...فقط... برو.... عجله کن😭😭 شوگا: گریه نکن حالا..... هیچی نمیشه... بعدش جلو رو نگا کرد تا یوقت خودمون تصادف نکنیم. اگه یوقت اتفاقی بیوفته چی؟؟ اگه نامجون یا جین چیزیشون بشه چی؟😰نه نه این چه فکریه میکنی آخه!! معلومه هیچیشون نمیشع....امکان نداره..😨😨یه لحظه خشکم زد حتی فکر کردن بهش خیلی ترسناک بود....... سرمو بین دستام گذاشتم و چشمامو به هم فشار دادم........ نه نه اصلا امکان نداره..... این خیلی مسخرست که فکر کنی که.........واییییی نه 😰😰😭😭 همینطوری توی فکر های احمقانم گیر افتاده بودم که شوگا صدام کرد. شوگا: رسیدیم پیاده شو.. اینو که شنیدم در ماشینو و باز کردم و دویدم سمت بیمارستان.. شوگا: هیییییی......کجاااا؟؟؟
من: دارم میرم سمت بیمارستان دیگه!!! شوگا: اینطوری میخوای بری؟؟؟ ماسکت کوو؟؟؟ اینطوری بری که همه میشناسنت اونوقت بیا از بین جمعیت خودتو برسون پیش بقیه😑 دیدم هم داره راست میگه هم منطقی ماسکی که توی جیبم بود رو برداشتم و زدم به صورتم.و دوباره خواستم برم سمت در ورودی بیمارستان. شوگا: تو که باز داری میری سمت در اصلی؟؟؟باید از در پشتی بریم. من: شوگا این الان اصلا مهم نیست ما باید الان بریم داخل و خودمونو برسونیم به پیش بقیه😠 شوگا: تو این چیزارو نمیدونی باید از دره پشتی بریم. اومد جلو و دست منو گرفت و پشت سر خودش کشید و رفت سمت یه در قرمز رنگ. من: شوگا کجا داری منو میبری آخه؟؟😣 شوگا: حرف نزن دنبالم بیا.. من: شوگا مطمئنی این دره پشتیه بیمارستانه؟؟ شوگا: آره دیگه پس دره پشتیه چیه؟؟ ما هروقت مشکلی برامون پیش میاد میایم این بیمارستان واسه همین میدونم کجا داریم میریم.😐 یه راه روی خیلی تاریکی بود و من واقعا داشتم شک میکردم ولی از اونجایی که قیافه شوگا خیلی جدی بود چیزی نگفتم. بازم استرس گرفته بودم که نکنه اتفاقی برای نامجون و جین افتاده باشه که یهو پله ها تموم شد و شوگا وایستاد.. من: چی شد؟؟ چرا وایستادی؟؟ چی شده؟؟ همین طور با یه حالت سوالی داشتم به شوگا نگا میکردم که یهو چراغا روشن شد.
از سقف یه عالمه بادکنک ریخت روی زمین و بچه ها هر کدوم از یه سمت اومدن بیرون یه کیک تولدم دست تهیونگ بود!!😳 احساس کردم بهم برق وصل کردن که یهو چشمم افتاد به جین و نامجون. سریع رفتم سمتشون و دستامو گذاشتم روی شونه های نامجون.. من: نامجون!!! خوبی؟؟ چیزیت نشده؟؟؟ سالمی؟؟ صدمه ندیدی که؟؟ نامجون خندش گرفت. نامجون: من خوبم چیزیم نیست نگران نباش. بعد برگشتم سمت جین. من: جین تو چی؟؟ توام چیزیت نشده؟؟؟ خوبی؟؟؟ جین: هییی..نگران نباش چیزی نیست ما جفتمون خوبیم. نمیدونم چم شده بود اشک چشمامو تار کرده بود و نمی تونستم درست ببینم. جفتشونو بغل کردم. من: فکر کردم واقعا اتفاقی افتاده.....فکر کردم شاید ....فکر کردم شاید.... نمی تونستم بگم.... نمی تونستم حتی بهش فکر کنم. جین: هیییی پسر معلومه خیلی ترسیدیاااا اینا همش یه شوخی بود.😂😂 من: شوخی؟؟؟ شوخی واسه چیی؟؟ تهیونگ: تولدته 😍 من: تولدم؟؟؟ جیمین: نگو که خبر نداشتی امروز تولدته؟؟😳 من:امروز چندمه؟؟؟ چیهوپ: ۴ اکتبر من: این تاریخ تولد میلادیمه... کوک: بچه ها فقط من نفهمیدم چه میگه یا شمام نفهمیدین؟؟؟ من: راستش تاریخ میلادی و شمسی باهم فرق میکنن. واسه همین دوتا تاریخ تولد دارم. من خانوادم همیشه تاریخ تولد شمسی رو بهم تبریک میگن واسه همین این یکی اصلا یادم نبود. تهیونگ: میگم خیلی باحاله هااااا😂 منم ۲ تا تاریخ تولد میخوام. من: خب توام ۲ تا داری فقط باید پیداش تهیونگ : بچه ها دیگه باید سالی دوبار برام تولد بگیرین😂😂😂 انگار هنوز باور نکرده بودم دوباره برگشتم سمت جین و نامجون. من: مطمئنین که واقعا حالتون خوبه؟؟ نامجون: آره ما حالمون کامل خوبه خبه😇ولی فکر کنم تو خوب نیستی... عینکمو برداشتم و اشکامو پاک کردم که جین اومد جلو و به صورتم نگا کرد. جین: شوگااااا؟؟ شوگا:چیه؟؟ جین: من این بچه رو سپردم دست تو اونوقت نتونستی از خونه تا اینجا سالم بیاریش؟؟؟ کوک: مگه چیشده؟؟؟ جین موهای منو با دستاش کنار زد و پیشونیمو نشون داد. جین: زده کلا ناکارش کرده😑 چیهوپ: واییییی چرا اینطوری شده شوگاا؟؟ تهیونگ: شوگا چون تو آروم رانندگی میکنی ما سپردیمش دست تو😕 شوگا: چیه خب چیکار میکردم؟؟ پشت تلفن خدا میدونه چی بهش گفتین فکر کردم سکته ای تشنجی چیزی کرده، یه لحظه حواسم پرت شد یهو ترمز کردم با کله رفت توی شیشه..😬 من : یعنی توام میدونستی که اینا میخوام چیکار کنن؟؟؟ شوگا: سخت ترین کار اصلا واسه من بود😁 جین: ببین خیلی بد زخم شده درد نداری؟؟ من: نه خوبه یه خراش کوچیکه چیزی نیست. اونجایی که بودیم شبیه کافه بود رفتیم پشت یکی از میز ها نشستی تا بچه ها نقشه ای که کشیده بودن رو تعریف کنن.
از سقف یه عالمه بادکنک ریخت روی زمین و بچه ها هر کدوم از یه سمت اومدن بیرون یه کیک تولدم دست تهیونگ بود!!😳 احساس کردم بهم برق وصل کردن که یهو چشمم افتاد به جین و نامجون. سریع رفتم سمتشون و دستامو گذاشتم روی شونه های نامجون.. من: نامجون!!! خوبی؟؟ چیزیت نشده؟؟؟ سالمی؟؟ صدمه ندیدی که؟؟ نامجون خندش گرفت. نامجون: من خوبم چیزیم نیست نگران نباش. بعد برگشتم سمت جین. من: جین تو چی؟؟ توام چیزیت نشده؟؟؟ خوبی؟؟؟ جین: هییی..نگران نباش چیزی نیست ما جفتمون خوبیم. نمیدونم چم شده بود اشک چشمامو تار کرده بود و نمی تونستم درست ببینم. جفتشونو بغل کردم. من: فکر کردم واقعا اتفاقی افتاده.....فکر کردم شاید ....فکر کردم شاید.... نمی تونستم بگم.... نمی تونستم حتی بهش فکر کنم. جین: هیییی پسر معلومه خیلی ترسیدیاااا اینا همش یه شوخی بود.😂😂 من: شوخی؟؟؟ شوخی واسه چیی؟؟ تهیونگ: تولدته 😍 من: تولدم؟؟؟ جیمین: نگو که خبر نداشتی امروز تولدته؟؟😳 من:امروز چندمه؟؟؟ چیهوپ: ۴ اکتبر من: این تاریخ تولد میلادیمه... کوک: بچه ها فقط من نفهمیدم چه میگه یا شمام نفهمیدین؟؟؟ من: راستش تاریخ میلادی و شمسی باهم فرق میکنن. واسه همین دوتا تاریخ تولد دارم. من خانوادم همیشه تاریخ تولد شمسی رو بهم تبریک میگن واسه همین این یکی اصلا یادم نبود. تهیونگ: میگم خیلی باحاله هااااا😂 منم ۲ تا تاریخ تولد میخوام. من: خب توام داری فقط باید پیداش تهیونگ : بچه ها دیگه باید سالی دوبار برام تولد بگیرین😂😂😂 انگار هنوز باور نکرده بودم دوباره برگشتم سمت جین و نامجون. من: مطمئنین که واقعا حالتون خوبه؟؟ نامجون: آره ما حالمون کامل خوبه خوبه😇ولی فکر کنم تو خوب نیستی... عینکمو برداشتم و اشکامو پاک کردم که جین اومد جلو و به صورتم نگا کرد. جین: شوگااااا؟؟ شوگا:چیه؟؟ جین: من این بچه رو سپردم دست تو اونوقت نتونستی از خونه تا اینجا سالم بیاریش؟؟؟ کوک: مگه چیشده؟؟؟ جین موهای منو با دستاش گرفت و پیشونیمو نشون داد. جین: زده کلا ناکارش کرده😑 چیهوپ: واییییی چرا اینطوری شده شوگاا؟؟ تهیونگ: شوگا چون تو آروم رانندگی میکنی ما سپردیمش دست تو😕 شوگا: چیه خب چیکار میکردم؟؟ پشت تلفن خدا میدونه چی بهش گفتین فکر کردم سکته ای تشنجی چیزی کرده، یه لحظه حواسم پرت شد یهو ترمز کردم با کله رفت توی شیشه..😬 من : یعنی توام میدونستی که اینا میخوان چیکار کنن؟؟؟ شوگا: سخت ترین کار اصلا واسه من بود😁 جین: ببین خیلی بد زخم شده درد نداری؟؟ من: نه خوبه یه خراش کوچیکه خیلی نیست. اونجایی که بودیم شبیه کافه بود رفتیم پشت یکی از میز ها نشستیم تا بچه ها نقشه ای که کشیده بودن رو تعریف کنن.
جین: دیروز که داشتم با مدیر درباره برنامه ها صحبت میکردم گفت که از طرفش بهت تولدت رو تبریک بگم آخه توی برگه ای که موقع ورود پر کرده بودی تاریخ تولدتت واسه امروز بود. منم با بچه ها نشستیم و یه نقشه توپ کشیدیم تا سوپرایزت کنیم😁😁 تهیونگ: از اونجایی که امروز ؛ روز تعطیل بود خیلی کارا میشد کرد واسه همین تصمیم گرفتیم که حسابی بترسونیمت😂😂 من: یعنی واقعا همه اینا یه شوخی بود؟؟؟ آخه خیلی طبیعی بود!!! تهیونگ گریه میکرد و کوک بغض کرده بود ؛ من صدای گریه های جیهوپ و جیمینم شنیدم حتی با چشمای خودم دیدم که شوگا هول کرده و ترسیده!!!! جیهوپ: همشون مسخره بازی بود من اون موقع داشتم از خنده منفجر میشدم که جیمین گوشی رو قطع کرد😂😂 من: واقعا بازیگرای خیلی خوبی هستین!! شوگا: سخت ترین کار واسه من بود.... بعضی جاها کم مونده بود سوتی بدم ولی خوب جمعش کردم.😂😂 من: من واقعا فکر نمیکردم که شوگا این اندازه هول کنه که حتی نتونه ماشین رو روشن کنه!!! جین: شوگا یعنی تا این حد نگرانم شده بودی 😂😂 شوگا: خب پیاز داغش یکم زیاد شد 😅😅 جیمین: آسون ترین کار واسه نامجون و جین بود.... هیچ کاری نکردن😂😂😂 ما داشتیم پشت تلفون از خنده میمردیم اون وقت این دوتا آبمیوه میخوردن.🤣🤣 جین: هیچ کاری نکردن نیاز به مهارت خاصی داره الکی نیست که😂😂😂
من: هیییی صبر کنین ببینم ....من الان باید از دستتون عصبی باشم!!!😠😠 نامجون: نه واسه چی ؟؟ برات یه تولد خفن گرفتیم باید خوشحال باشی😂😂 من: شوخیتون اصلا خوب نبود هزار جور فکر ناجور کردم. دیگه از این کارا نکنین. دوباره اشک توی چشمام جمع شد. خم شدم سمت پایین میز و عینکمو در اوردم و اشکامو پاک کردم. جیمین: هییی پسر دیگه بسه دیگه......مثلا تولد توعه هااا..... تهیونگ اون کیکو بیار. تهیونگ کیک و اورد و شمعش رو روشن کرد. کوک: قبلش یه آرزو بکن. آرزو کردم و شمع هارو فوت کردم. جین: تولد ۲۰ سالگی مبارک باشع😘 جیهوپ: مبارک باشع همگی تولدم رو تبریک گفتن و منم ازشون تشکر کردم که روز تعطیلشون رو بجای اینکه برن پیش خانوادشون پیش من بودن. چن ساعت بعد که باهم بودیم برگشتیم سمت خونه.
وقتی رسیدیم خونه خودمو پرت کردم روی مبل. من: وااییی که چقدر خوش گذشت😅 جیمین: جدی؟؟ تاحالا تولد با این همه هیجان نداشتی؟؟😂😂 من: راستش تاحالا با بقیه تولد نگرفته بودم......اولین بارم بود😍 جیهوپ: شوخی نکن مگه میشه؟؟ من: خب راستش من تا حالا هیچ دوستی نداشتم خانوادم هم که هیچ وقت پیشم نبودن...... یجورایی شماها اولین دوستامین 😁😁 جین:خیلی خوش شانسی که همچین دوستایی داری😂😂 تهیونگ: الان داری از خودمون تعریف میکنی😂😂 واقعا خیلی حرف زدن باهاشون حال میداد اصلا حال عجیب داشت وقتی با همچین آدمایی دوست شی و باهاشون زندگی کنی. من: میگم بچه ها من واقعا متاسفم که امروز نتونستین خانوادتونو ببینین ..شرمنده😓 شوگا: هییی پسر به هممون که خیلی خوش گذشت.... ما میتونیم هفته بعد بریم خانواده هامونو ببینم. نمیشه که تولدت رو فراموش کنیم ناسلامتی یه روز توی ساله هاا😉 تهیونگ: نه شوگا اشتباه گفتی.....۲ روز توی ساله😂😂😂 واقعا خیلی جالب بود که با همه چی شوخی میکردن و میخندیدن.. کوک: وین؟؟ ویییین؟؟؟ من: بللللله؟؟ کوک: من هودیمو پیدا نمیکنم. تووو ندیدیششش؟؟ من: صبر کن الان میام پیداششش میکنم. بعد سریع رفتم سمت اتاق. نامجون: تهیونگ بهت تبریک میگم دیگه از دست کوک راحت شدی از این به بعد همه کاروشو وین انجام میده😂😂 تهیونگ:😂😂 ______________________________ من: صبر کن الان برات پیدا میکنم.... اصلا نگران نباش.. کوک: گم شده نیست!! من: نه بابا خودم دیروز دیدمش همینجاها بود....صبر کن......بیا پیداش کردم. هودیو گرفتم سمتش کوک: ایول پسر کارت درسته👍........اااااا....اینکه کثیف شده🙁 من: چی؟؟ چش شده؟؟؟ کوک: این گوشش لک افتاده... عیب ندارع میدم خشک شویی توام هرچی لباس داری که باید تمیز شه جدا کن که چن ساعت بعد با خودم ببرم خشک شویی من: باشه.
نزدیک شب بود و کوک رفته بود تا لباسارو بده خشکشویی بقیه بچه ها هم توی اتاقاشون بودن و منم روی کاناپه دراز کشیده بودم و به اتفاق های امروز فکر میکردم. خیلی حس عجیبی بود که یهو اونقدر نگران جین و نامجون شدم!! الان دیگه واقعا مطمئن شدم که تک تکشونو دوست دارم. وقتی شنیدم جین و نامجون تصادف کردن؛ وقتی صدای گریه تهیونگ و بغض جونگ کوک رو شنیدم ؛ وقتی هول کردن شوگا رو دیدم ؛ وقتی صدای شکسته جیمین رو شنیدم و حال خراب جیهوپو فهمیدم..... اینا یعنی من واقعا دوسشون دارم... این پسرا همون کسایی هستن که زندگی منو روشن تر و گرم تر میکنن..... اینا همون کسایی هستن که من توی تمام عمرم بهشون نیاز داشتم..... همون کسایی که با وجودشون منو میفهمم و دوسم دارن ....واقفا که آدمای عجیبی هستن ولی من امروز فهمیدم که چقدر بی اندازه دوسشون دارم. همین طوری داشتم فکر میکردم که گوشیم زنگ خورد. من: بله؟؟ واینی: سلام سلام😊 داداشی گلم چطوره؟؟ من: سلام خوبم تو چطوری ؟؟ واینی: منم خوبم.... میدونی امروز چه روزیه؟؟تولد گل پسر خانوادست😁😁 من: 😂😂😂 چی شده زبون میریزی؟؟ واینی: حتما بازم تنها بودی ....... ولی دیگه نگران نباش خواهرت اومده که سر حال بیارتت.😇😇 من: اتفاقا امروز اونقدر بهم خوش گذشته که نگو... واینی : چی شده شیطون؟؟؟ من: اونقدر اتفاقای عجیب افتاده به اندازه تمام عمرم خندیدم و گریه کردم واینی: زود باش بگو ببینم چی کار کردی دیگه؟؟ وقتی دیدم داره از فضولی میمیره همه ی قضیه امروزو براش تعریف کردم. واینی: ایول عجب دوستایی داریاااا😃😃 بهت تبریک میگم😁 من: چیو تبریک میگی؟؟ تولدمو؟؟ واینی: نه بابا اونو که اول گفتم.. من: پس چیو تبریک میگی؟؟🤨 واینی: اینکه داداشای خوبی مثل داداش من پیدا کردی🙂 من: اینکه بله اینا هرچقدرم خوب باشن به پای داداش تو نمیرسن😌 واینی: بله صد در صد..... داداش من یکی یدونست😘😘دیگه خیالم راحت شد🤗 من: از چی خیالت راحت شد؟؟🤨 واینی: از اینکه دیگه قرار نیست تنها باشیو کسایی هستن که دوست دارن و توام اینارو دوست داری....الان اگه خدایی نکرده اتفاقیم برات بیوفته مطمئنم اونا بیشتر از من میتونن مراقبت باشن😇 من: واینی...... دلم برات خیلی تنگ شده🥺 هرچقدرم که بچه ها پیشم باشن اونی که همیشه مراقب بوده تویی.. واینی: میدونم خودم😝 من:😂😂 یکم دیگه با هم حرف زدیم و بعدش خدافظی کردیم و همزمان کوک رسید خونه و باهم رفتیم سمت اتاقمون.
کوک: لباسارو دادم فکر کنم فردا پس فردا آماده شه تو که بهشون فوری نیاز نداری؟؟ من: نه بابا هروقت آماده شد اوکیه.. واقعا خسته بودم واسه همین گرفتم خوابیدم چون فردا یه عالمه کار داشتیم. نامجون: کوک میگم تو عینک مشکیه منو ندیدی؟؟ کوک: نه مگه اینجا گذاشته بودی؟؟ نامجون: نمیدونم توی کمدم نیست...هییی این عینک من نیست؟؟ کوک: هییی دست نزن بهش اون واسه وینه😠 نامجون: غیرتی شدیاااا😉 کوک: نه بابا آخه بدون عینک نمی بینه عینکشو برداری اذیت میشه😅😅 نامجون: اینکه هنوز خوابه ......وین.....ویننن؟؟. من: فقط ۵ دیقه ..... ۵ دیقه دیگه بیدار شدم.. نامجون: چی گفت؟؟ کوک: میگه ۵ دیقه دیگه پا میشه. نامجون: تو از کجا میدونی مگه می فهمی چی میگه؟؟. کوک: اولش منم نمی فهمیدم ولی وقتی یه بار داشت میگفت صداشو ضبط کردم و از توی گوگل معنیشو در اوردم😆😆 نامجون: ماشالا .... تو یکی بزرگ شدی بچه😊 کوک: من دیگ بچه نیستم الان... اونی که بچه ست خوابه😂😂 نامجون: وین بلند شو دیگه تا آخر این هفته باید آهنگو ضبط کنیم. عجله کن باید برسیم بهش.. من: پاشدم ......ساعت چنده؟؟ کوک: ۷ ونیم. از جام بلند شدم و رفتم سمت در... ولی در سره جاش نبود بجاش محکم خوردم به دیوار و پرت شدم روی زمین. نامجون: هییی چی شد؟؟ کوک:😂😂😂😂 چیزیت نشد که؟؟ دستمو گذاشتم روی سرم و چشمامو مالیدم. من: در سره جاش نیست؟؟ کجاست؟؟ کوک: واااتت حالت خوبه؟؟؟ در اون وره.....درضمن عینکتم دست نامجونه........گفتم بهش دست نزن. نامجون عینکو بهم داد و کمکم کرد بلند شم. اونقدر خوابم میومد که که با عینکم نمی تونستم جلوی پامو ببینم. نامجون: خوبی؟؟ زخم پیشونیتم که خوب نشده هنوز.. من: خوبم چیزی نیست. رفتم سمت دست شویی و بعدشم لباس عوض کردم بیرون منتظر بچه ها موندم تا بیان بریم سمت کمپانی.
اینم از پایان پارت ۹😝😝😝امید وارم خوشتون اومده باشه و اینکه حتما نظراتتون رو هرچی که باشه حتما حتما توی کامت ها بهم بگین🥰🥰🥰 دوستون دارم خیلی زیاد😘😘😜
نتیجه 1
مرسی که دنبال میکنین
نتیجه 2
مرسی که دنبال میکنی
نتیجه 3
مرسی که دنبال میکنی
نتیجه 4
مرسی که دنبال میکنی
این قدر عالیه که اصلا نمیتونم بگم 😁😘
دارم خودمون سرزنش میکنم که چرا زود تر رمانت رو پیدا نکردم 😅
خیلی خیلی عالیی بود❤🤩
عالی بود 👏فقط چرا دیر به دیر میذاری؟ 🙁
مرسی🥰🥰
عزیزم من تا فصل دوم نوشتم فقط باید منتشر بشن😊
پارت بعد ✊پارت بعد✊🏻✊🏻
ع راستی شما دوستانتون زود منتشر میشه من داستان خیلی وقته نوشتم هنوز منتشر نشده😶دقیقا باید تا کی صبر کنم تا منتشر بشه😐؟؟
برای من اولیش درست یک هفته طول کشید اون یکیام حدود یک هفته طول کشید تا منتشر بشه🥰
واسه من که 5 روزه منتشر میشه
😅خیلی باحال بود این قسمت
مرسی لاوم 💜
مرسی عزیزم😘😘
اصلا دوسش ندارم عاشقشم یعنی انقدر که خندیدم پخش زمین بودم فقط مرده بودم از خنده هرکی می دیدم تحویل تیمارستانم میداد😂یعنی عالی بود معرکه حرفی نداشت حرفی ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم
💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙💙
🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
واقعا خوشحالم که باعث شده بخندی😂🥰🥰
خیلی خوب بوددد💜💜💜
پارت بعدی رو زود تر بنویس💖😐
فکر کنم اولین نفریم که تست رو داد😁😁
و اولین نفری که نظر میده البته اگه نظرم تایید بشه😐😐😐✋😑🙄😑
مرسی عزیزم توی همشون فکر کنم اول بودی👍😘