من صوفی هستم ببخشید دیر شد خیلی منتظرتون گذاشتم😔
که یهو یادت میاد که به بابات اصلا سرنزدی و بابات سرت خیلی حساسه با خودت فکر کردی که جانگکوک رو ببری با خودت تا بابابات اشنا بشه و ی راهی برای برگشت پیدا کنهتو بابا جانگکوک به قصرتون رفتید که وسط جنگل بود نگهبانها تا تورو دیدین دویدن سمتت نگهبانها:بانو کجا بودید پدرتون دنبالتون میگردن بعد نگهبانها تو و جانکوک رو بردن پیش پدرت پدرت خیلی از دستت ناراحت بود که متوجه جانکوک میشه
بعد ازت پرسید که این انسان رو از کجا اوردی می خواستی توضیح بدی که محکم سرت داد زد و به نگهبان ها گفت تا جانکوک رو ببرن سیاه چال جانکوک هم گیج شده بود که تو هم اعصبانی شدی و دست جانکوک رو گرفتی و دویدی تو اتاقت درم قفل کردی تو داشتی گریه میکردی که جانکوک بغلت کرد تو بغلش احساس ارامش میکردی جانکوک:اشکال نداره کوچولو😊😊😊😊 فردا شد و تو تو بغل جانکوک خابت گرفته بود وقتی بیدارشدی دیدی جانکوک نیست
تو اتاقت خیای بزرگ بود طوری که تو اشپز خونه هم داشت😎😎😎 وقتی بلند شدی رفتی لباس راحتی پوشیدی که دیدی جانکوک داره اشپزی میکنه شبیه جن پشتش ظاهر شدی و سلام کردی فکر کردی جانکوک میترسه ولی نترسید بعد جانکوک دستت رو گرفت و نشوندت روی میز و برات پنج کیک و شیر موز اماده کرد برای خودش هم شیرموز اماده کرد چون عاشق شیر موز باهم صبحانه خوردید جانکوک شیفتد شده بود جانکوک : این روز ها چقدر عجیبا خدایا همشون خواب باشه به غیر از فلور تو هم از جانکوک خوشت میومد که یهو دیدی ی نفر دره اتاق رو زد سرباز بود:
سرباز گفت :پدرتون باهاتون کار دارن لطفا بیاین بیرون تو امدی بیرون و دست جانکوک رو گرفتی ورفتی پیش پدرت پدرت:ی سوال کوچیک چراااااا دست او انسان رو گرفتی تو:این انسان اسم داره اسمش هم هست جانکوک تازه چون دوسش دارم پدرت و جانکوک رفتن تو شک😏😏😏😏 بعدش تو به پدرت گفتی اگه سرباز ها یا شما کاری با جانکوک بکنید خودکشی میکنم بعد رفتید تو و جانکوک باهم رفتید به بازار همه تورو می شناختن (نکته :فقط تو و پدر ت شکل انسانید و بال دارید بقیه ی کسانی که تو جنگل بودن نصف ادم ونصف حیوان بودن جانکوک هم توی شک بود همینطوری تو داشتی خرید میکردی که جانکوک گفت تو واقعا انقدر دوسم داری🤭
تو: اینو گفتم تا باهات کاری نداشته باشن تا بتونیم باهم یک نقشه بکشیم تا تو بتونی بری و اره دوست دارم وقتی جانکوک اینو شنید قند تو دلش اب شد پدرت دید که تو به اون پسر علاقه مند شدی راه بازشدن جنگل رو درست کرد
تو جانکوک باهم ی علمه خرید کردید و اینور و انور رفتید رسیدید خونه و با هم ناهار درست کردید و خوردیو حصلتون سر رفته بود که به ذهنتون امد باهم تیر اندازی کنید بالاخره تو تیر اندازیت خیلی خوب بود😌 باهم دیگه تیر اندازی کردید و مساوی شدید تو غیزت گرفت و داشتی میزدیش که جانکوک دستت رو گرفت باهم جنگیدین که جانکوک زدتت روی زمین بعد تو برگشتی و جانکوک رو زمین زدی باهم چشم تو چم شدین ضربات قلب هردوتاتون تند می زد
تموم شد امید وارم خوشتون امده باشه🥰🥰🥰😇🥰🥰🥰🥰😘
اگه گیلانی عستید تو کامنتا بنویسید😁
تابعد🥰🥰🥰
باییییییییی
من خیلی وقته منتظر پارت بعدم🥺🥺🥺
عالی بود بی صبرانه منتظر پارت بعدم😍😊🌹
من گیلانی نیستم عزیزکم من اهل استان خوزستان هستم😊🌹