
مدرسه بر گشتم و رفتم خونه داشت بارون میومد اما من چتر نداشتم . ظاهراً فقط چتر نیست که ندارم ، تو این شهر همه یک قدرت ویژه دارن اما من یک پوچم . معمولا افراد پوچ و بدون قدرت شوم محسوب میشن واسه همین تو مدرسه خیلی اذیتم میکنن فقط هم تو مدرسه نیست که اذیت میشم همه ازم نفرت دارن ، حتی تو پرورشگاه هم اذیتم میکنن ده سال پیش پدر و مادرم که تنها کسایی بودن که حمایت و میکردن بر اثر یک تصادف کردن و من که فقط ۶ سالم بود تو پرورشگاه بزرگ شدم ظاهراً من هیچی ندارم .
۱۰۰ سال پیش یک بلور زیبا پیدا میشه که به بعضی آدم ها قدرت های ویژه میده این قدرت ها به قدری زیاد بود که کسایی دارای تون بودن کم کم تغییر میکردم و دیگه آسان نبودن اوایل همه چی خوب بود و مردم از قدرت هاشون برای کمک به مردم دیگه و پیشرفت و صلح استفاده میکردن اما با گذشت زمان انسان ها یه نژاد اون ها حسادت میکنن و سعی میکنن با روش های مختلف قدرت هاشون رو بگیرن و روی اون ها آزمایش های سختی انجام میدم تا اینکه بالاخره با پخش یک ویروس آزمایشگاهی که فقط هیولاها دچارش میشن استفاده کردن و یک هیولا به دنیا آمد که هیچ قدرتی نداشت و پوچ بود همینطور که مگزشت هیولا های پوچ بیشتری به دنیا میآمد تا این که هیولاها تصمیم گرفتن به جای دور دیگری سفر کنند جایی که هیچ انسان و هیچ ویروسی نبود همینطور که میگذشت پوچ ها کم تر میشدم اما گاه هیولاها پوچی هم به دنیا می آمدن ولی اون ها رو شوم صدا میکردن و از بخت بد من من هم یکی از اون شوم ها هستم .
( نکته : جایی که زندگی میکنم یک جای ناشناخته است توی یک اقیانوس نا شناخته توی مثلث برمودا که هیچ انسانی نمیتونه به اونجا بره . قدرت ها هم در واقع همون قدرت های هیولاهاست و پوچ ها در اصل همون هیولا هستند فقط قدرت ندارن )
دررررینگ ( مثلا زنگ تفریح خورد 😁) وقتی زنگ خورد چند تا از همکلاسی های الیکا امدند کنار میزش و شروع کردن به آزار دادنش . الیا : ببینم تو که قرار نیست آدم ها رو به اینجا بکشی پوچ احمق . الکس : صبر کن ببینم نکنه تو یک انسانی که خودت رو شبیه هیولا ها در آوردی ، یک وقت هم جنس هات رو اینجا دعوت نکنی . میا : تو یک شومی همه ی بد بختی ها رو به خودت جذب میکنی پدر و مادرت هم به خاطر تو مردن اگه تو نبودی الان اونا زنده بودن . الیا : بچها اذیتش نکنید هرچی نباشه اون یک شوم اگه عصبانی بشه یک بلایی سرمون میاره ها . الکس : او درست پس بهتر ما بریم نمیخوام سرنوشتم مثل پدر و مادر بیچاره الیکا بشه . این هارو بهش میگن و با خنده بودو بدو بدو از کلاس بیرون میرن . الیکا دندون هاش رو به هم فشار میده و کاغذ دفتر رو توی دستش مچاله میکنه اشک هاش همینطور قطره قطره روی کاغذ میریخت و خیس میشد . توی راه برگشت به پرورشگاه بچه های که با خوشحالی کنار پدر و مادرشان بودن و از قدرت هاشون استفاده میکردن نگاه میکرد و با حسرت سرش رو به پایین می انداخت و میرفت . وقتی به پرورشگاه بر میگرده میره و کتاب داستانش رو میخونه الیکا در حالی که چشم هایش قرق در اشک بود با خودش میگفت : یعنی من باید تا آخر عمرم همینطور زجر بکشم تا بمیرم اگه اینطور ، ترجیح میدم همین الان بمیرم . دلم میخواد صبح که از خواب بیدار شدم همه ی این زجر ها تموم شده باشه .
اگه خوشتون اومد بگید تا ادامش رو بنویسم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی😍😍😍
عالییی بودددددد,😍😍😍😍😍😍
عالی
مرسی 💕
عالی بود!بعدی ر خیلی سریعتر بزار😍
مرسی چشم 💓
عالی بید اجی🌝🙌
مرسی عشق آجی 💕
عالی فالوویی بفالوو:))
مرسی فالویی 💓
عالی بود ❤❤😍😍
مرسی 💓