
خوب اگه پارت ۱۶ رو نخوندی باید بگم که توی نظرسنجی گذاشتمش و اینکه امروز واکسن زدم دستم درد میکنه نمیتونم زیاد بنویسم ناظر جان لطفا لطفا لطفا منتشرش کن 🙏🙏🙏
بعد با یه صدای جدی گفت:جناب سروان؟ صاف ایستادم وبا پشت دست اشکام رو پاک کردم و با صدای محکم گفتم:بله قربان؟ آدرین:زود باشید که بریم این جا اصلا برامون امن نیست مرینت: چشم قربان. بعد هر دو زدیم زیرخنده و آدرین دستم رو گرفت و دویدیم توی راهرو.مانی هم از رو به رو داشت می دوید که ما رو دید. آدرین سریع اسلحه اش رو گرفت سمت مانی.مانی هم همین کار رو کرد آدرین:اون و بیانداز زمین مانی دیگه همه چیزتموم شده...خودت می دونی که راه فرار نداری پس به نفعته تسلیم بشی(دیالوگ تکراری همه فیلم ها...هه هه!😐) مانی با یه پوزخند گفت:تسلیم؟هرگز!من دیگه چیزی واسه از دست دادن ندارم...می دونستم شما پلیسید.یعنی دیشب فهمیدم!مرینت خانومت رو دزدیم چون تا به دستش نیارم ولش نمی کنم.مگرنه هر کی جای من بود همون موقع که می فهمید پلیسید دمش رو می ذاشت رو کولشو در می رفت.من چیزی برای از دست دادن ندارم من دارم می میرم. آدرین:تو دستت به اون نمی رسه.دوستام رو که بالا دیدی؟اون ها و صد البته من خوب به خدمتت می رسیم مهندس کیانی مانی بلند خندید.اونقدر بلند که احساس می کردم دیوارها داره می لرزه. مانی:جوک می گی سرگرد؟ من می خوام با مرینت باشم.فقط چند دقیقه بعد بهت پسش می دم سرگرد جون مطمئن باش.و بازهم بلند خندید.(ناظر و عزیز محترم لطفا منتشرش کن )
بچه ها اسلاید بعد هیجانی دلم میخواد جا حساس کات کنم...
ولی نه گناه دارین برو اسلاید بعد... ناظر جان لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا منتشرش کن ترو خدا 🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
مانی دیوونه شده بود. اسلحه اش رو گرفت سمت من.دیگه نمی خندید. مانی:پس اگه قرار نیست مال من باشه بهترکه اونم بمیره. آدرین:نــــــــــــه! دوب...و صدای شلیک! صدای شلیک گلوله اومد ومن چشم هام رو بستم.فکر می کردم الان باید قلبم سوراخ شده باشه و من وقتی چشم باز می کنم تو بهشت باشم اما هیچ چیزی رو حس نکردم به آدرین که من و بغل کرده بود و طوری قرار گرفته بود که بدنش جلوم سپر شده بود نگاه کردم نه خدای من... چشم هاش رو بسته بود و صداش در نمی اومد...نفس هاش منظم بود و این یکم آرومم می کرد.بازوهاش رو تو دستم گرفتم و یکم تکونش دادم. دست هام داغ شد.حرکت یه مایع گرم روی دستم دلم رو لرزوند... مانی هنوز با چشم های قرمز داشت به ما نگاه می کرد نفس نفس می زد.منم نفس نفس می زدم.دستام که از خ*و*ن آدرین سرخ شده بود می لرزید.اس**لحه آدرین رو که هنوز تو دستش بود ازش گرفتم.هنوز آدرین توی بغلم بود و صدای ناله اش رو می شنیدم واین دل گرمم می کرد که هنوز زنده اس. با دستای خونی و لرزون اسل**حه رو آوردم بالا و به سمت مانی نشونه گرفتم. مانی بی رمق تر از این بود که بخواد کاری کنه.شاید حمله عصبی و سر درد بهش دست داده بود که گیج می زد.با تمام خشم وکینه ای که تو این مدت نسبت به مانی داشتم چشم هام رو بستم و ماشه رو کشیدم...صدای آخ مانی در اومد و بعد از اون هم مامورهامون ریختن تو و مانی رو که کتفش گلوله خورده بود رو بردن...
آیـــی دستم دردش بیشتر شد درک کنید دیگه واکسن زدم الان باید برم پارت ۱ مبصر کلاس ما هم بنویسم ناظر جان لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا لطفا منتشرش کن 🙏🙏🙏🙏🙏
برو بعدی چالش...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی
❤
🧡
خیلیی عالیههه
راستش چیز خاصی ندارم برای چالش
🤣🤣🤣
مـــر۳۰
ٱهوم
آجی بعدی چی شد ؟؟
آجی به خدا ۳ روزه برسیه ۱۰۰۰ هزار بار هم گذاشتم...
آجی توی تست (خانم لجباز و آقای مغرور..) گذاشتم
عالی بود اجولی
مر۳۰ آجی جون
عالی بود آجی جونم
ببخشید اگه دیر کامنت دادم.
مریض شدمو زیاد حال خوبی ندارم تازه تو این دوروز دارم سعی میکنم داستانمو بنویسمو داستانایی که دنبالشون کردمو بخونم.
بازم میگم عالیییی بود.
الان دیگه معلوم شد این آقای مغرور عاشق شده😄😆😐
مرسی عشقم
عب نداره نفسم...
نع نع هنوز نه..... پارت بعد تو کپشن دلیلشو میگم....
عالی بودددد مثل همیشه ( فقط یک چیزی آدرین چیزیش نشه)
مرسی
قول نمیدم سالم بمونه..
پس الانکه غش کنمممممم خدا خودمم به خودت میسپارم( اه الانکه بمیرمممممم)
آجی بعدی رو کی می تونی بزاری ؟؟
آجی الان مینویسم..
عالی
مرسی عشقم
عالی بود اجی داخل برسی منم آمد بود اونجا خوندم 😍😍😍😍
فقط اجی این آدرین چیزیش نشه یه بار معلومه مغرور ولی مری رو دوست داره 😂
مرسی عشقم
داستانم تموم نشده ها......
مانی هم هنوز نرفته....
😐 خدا خودت به دادمون برس
عالییییییییی انگار دنیارو بهم دادن در پوست خودم نمیگنجم
مرسی عشق من ❤