سلام
خوب میریم به ۲سال بعد تو این دو سال مرینت و آدرین ازدواج کردند و مرینت حاملست میدونم جلو بردمش ولی بچه ها ببخشید
مرینت:از خواب بلند شدم درد داشتم خیلی حس می کردم جون نداشتم داد زدم آدرین اومد گفت مری اتفاقی افتاد مرینت:آدرین دارم میمیرم آدرین:بلند شو بریم بیمارستان مرینت:نمی تونم آدرین:باشه دکتر را خبر کردم فرستادم بیرون اتفاقی برای مری بچم میوفته به مامان خودم مری زنگ زدم اومدن آدرینا و مانامی هم اومدند(آدرینا و مانامی با هم ازدواج کردند و یک پسر به نام آرمان دارند) یکم بعد صدای بچه اومد خیلی خوشحال شدم دکتر با یک بچه اومد دختر بود خیلی خوشگل بود
دکتر: این هم از دخترتون آدرین: گرفتمش حال مرینت چطور دکتر:خوبه یکم دیگه به هوش میاد ادرین:,داشتم از خوشحالی بال در میاوارم دختر موهاش زرد بود رفتم پیش مرینت یکم بعد به هوش اومد مرینت:آدرین آدرین:مرینت بچمون را ببین مرینت:خیلی خوشگله بعد یک دفعه در اتاق باز شد مامان و خاله و عمو و بابا اومدند امیلی:بزاریم نوهم را ببینم دیدنش وای خیلی خوشگله چشماش را باز. کرد چشماش سبز و آبی بود خیلی خوشگل بود
هشت سال بعد
مرینت:اسم دخترم را آرمیتا گذاشتم خیلی خوشگله دختری با صورت سفید که به من رفته و موهای به آدرین زرد رفته و چشماش ترکیب از من و آدرین بود دخترم خیلی خوشگل از خدا ممنونم که به ما داداش من و آدرین هم کنار آرمیتا به خوبی و خوشی زندگی می کنیم (عکس آرمیتا هم اسلاید هستش)
عالی بود😍
عالی