مینویسیم برای درک شدن، برای شنیده شدن و برای خوانده شدن.
هرگونه نقدی رو پذیرا هستم. باید بگم که این یکی از داستانهای قدیمی من هستش پس ممکنه ایراد زیاد داشته باشه خوشحال میشم که ایرادات رو به من یادآور بشید.💗🫶🏻🥹
(لیا) با ضرب از جایم بلند شدم. نمیدانم چرا هیچ چیز یادم نمیآمد؛ اینکه کی به خواب فرو رفتم یا چه خوابی دیدم. یعنی به محض اینکه چشمهایم را بستم به خواب رفتم؟ نگاهی به پنجره انداختم. خورشید تازه طلوع کرده بود و آسمان را با نور کم جانش روشن ساخته بود. حوصله نداشتم دوباره بخوابم، پس به طبقه پایین رفتم. دل ضعفه داشت دیوانهام میکرد. همیشه شکلاتی چیزی در جیبم میگذاشتم؛ چون معمولاً زود بیدار میشدم. روی میز غذاخوری نشستم و هر چه در جیبهایم بود، روی میز خالی کردم. با دیدن دانهای آبی رنگ همه چیز مثل فیلم با سرعت از جلوی چشمانم گذشت. رفتن به بُعد خواب، آشنا شدن با ایملدا و مریکا و راب، طلسم ایملدا، برنامهی رفتنشان به جزیرهی غولها برای شکستن طلسم و... ولی راب از کجا میدانست که من اینها را فراموش میکنم؟ نکند در رویا دیده بود؟ - عزیزم بیدار شدی؟ چرا انقدر زود؟ با صدای مادرم سریع دانه را در جیب نهادم و به سمتش برگشتم. - صبح بخیر مامان! خب گفتم امروز زودتر بیدار بشم چون... چون یکسری کار داشتم. - آها، من میرم صبحونه آماده کنم.
حسی که الآن تجربه میکنم، کمتر کسی میتواند درک کند. آخر یعنی چه؟ تا حالا احساس نکرده بودم مباحث درسی را از قبل بلدم. خیلی آرام کتاب را ورق زدم و به درسهای دیگر نگاه کردم. انگار هزار بار خواندمشان، کلمه به کلمهاش را حفظ بودم! یعنی از تأثیر سفر به بُعد خواب بود؟ شاید هم فقط یک آشنا پنداری ساده است. - هِی لیا کجایی؟ با صدای آرام ملیس به خود آمدم و آرام گفتم: - چیزی نیست، فقط یه آشنا پنداری سادهست. سپس لبخند پت و پهنی تحویلش دادم که چشمهایش گرد شد و پرسید: - چی یه آشنا پنداری سادهست؟ - هیچی، ولش کن. چیز مهمی نیست. چشمهایش را ریز کرد و با همان حالت از من روی برگرداند و نگاهش را به کلاس دوخت.
با ملیس در راه خونه بودیم و داشتیم راجع به یکی از فیلمهای ترسناکی که اخیراً با همدیگر دیده بودیم، صحبت میکردیم. همانطور که داشتیم قدم میزدیم، به نیو برخورد کردیم. - سلام لیا چه خبر؟ خواهشاً نگو که از بیکاری رفتی تو انباری خونهتون و دنبال وسایل قدیمی گشتی! این را گفت و آهی از سر کلافگی کشید. با تعجب پرسیدم: - تو اینجا چیکار میکنی؟ - سلام به بزرگتر یادت ندادن؟ چشم غرهای به او رفتم و گفتم: - سلام، درضمن من فقط سه ماه از تو کوچیکترم! مِلیس آرام کنار گوشم لب زد: - این پسره دیگه کیه؟ بدون توجه به حرفش، خطاب به نیو گفتم: - اگه کاری نداری ما بریم. - وایسا، میخوام یه چیزی بهت بگم. پوف کلافهای کشیدم و منتظر ماندم تا حرفش را بزند. لبخند تا بناگوشی زد و گفت: - قراره چند ماه دیگه به محله شما اساس کشی کنیم.
نگاهم رنگ تعجب گرفت، با ناباوری پرسیدم: - داری شوخی میکنی دیگه؟ پس چرا مامانت دیشب از اساس کشی حرفی نزد؟ ملیس گیج و منگ به مکالمهمان گوش میکرد. - من با تو شوخی دارم مگه؟ هیچی قطعی نبود، تازه امروز تصمیم قطعی شد؛ چون مامانم میخواست پیش تنها برادرش باشه. اشکالی نداره که، نه؟ خب، همین خداحافظ! و با سرعت، دستهای در جیب و سرخوش از ما دور شد. ملیس با گیجی از مسیر رفتش چشم گرفت. - این پسره کی بود، لیا؟ خیلی شبیه تو بود. موهای مجعد قهوهای و چشمهای خاکستری مایل به سبز تو رو داشت. فامیل شماست؟ نیم نگاهی به مسیر رفتنش انداختم و جواب دادم: - آره، معرفی میکنم، پسر عمهی رو مخ من "نیو" . این را گفتم و شروع به راه رفتن کردم. ملیس که جا خورده بود، به سمتم پا تند کرد و دوشادوش من شروع به راه رفتن کرد. آرام طوری که من هم به سختی شنیدم لب زد: - فقط از لحاظ ظاهر به هم شبیه هستید وگرنه... - بهتر! کی دلش خواست شبیه اون باشه؟ اون حتی قیافهش شبیه به عمه و شوهر عمهام هم نیست و از شانس من کپ همیم!
ملیس خندید: - جوری میگی انگاری بچه سر راهیه. - ای کاش باشه، بره از دستش راحت بشم! خنده کنان راه خانه را در پیش گرفتیم. وقتی به خانهی ملیس رسیدیم، گفت: - راستی فردا تعطیلیم و میتونم بیام پیشت؛ خیلی وقته پیش هم نبودیم. با یادآوری انتقال روح و جسمم به بُعد خواب، با دستپاچگی گفتم: - یعنی شب هم میخوای بمونی؟ با نومیدی به من زل زد و تیکه انداخت: - آره دیگه؟ چیه، نکنه اتاقت بهم ریختهست؟ - نه خب راستش... یادم آمد که ملیس چقدر خوابش سنگین است و دنیا را آب ببرد، او را خواب میبرد، خیالم راحت شد و جملهام را کامل کردم: - مشکلی نیست بیا! - لیا تو امروز حالت خوبه؟ معلوم هست چته؟ اون از امروز صبح که معلوم نبود داشتی چی بلغور میکردی، این هم از الآن که گیج بازی در میآری. دستی به موهایم کشیدم و گفتم: - نه بابا همه چی خوبه! فعلاً خداحافظ! بدون اینکه اجازه دهم چیز دیگری بگوید آنجا را ترک کردم.
عالیییی بود 🖤♥
شاید نیو دوقولوشه😯
من می خوام اون عکسه روباهه رو بکشم با اجازه🙃
فرصت🙃