
ناظر عزیز ومحترم لطفا منتشرش کن🙏🏻🌱 بچه ها میخوام پروفم رو عوض کنم(به نظرم زیادی غمگینه) بکنم یا نه؟
ادرینا: 29(فک میکردین چند سالشع؟😂 کام کنید وجی: فک میکردم17 سالشه😐) _اصلا بهت نمیادا. ادرینا: میدونم. دیرتون داره میشه._آره خداحافظ. سوار هواپيما شديم..از اينکه ادرین الان کنار من بود و کنار خونوادش نبود احسا.س ب.دي داشتم..يک جور عذا.ب وج.دان بيخودي..هيچ کدوممون حالمون خوب نبود..حتي اگه من موافقتم ميکردم که عرو.سي بگيريم..بدترين مهموني بود که داشتم چون هر لحظه که يادم ميومد اين مهموني براي چي يک ح.س ب.د سراغم ميومد.وقتي پرواز نشست...وقتي باهم پياده شديم وقتي فقط مثل دوتا ادم غريبه کنار هم راه ميرفتيم..وقتي ادرین دستشوبراي گرفتن ماشين تکون داد و من مثل يک مجسمه کنارش ايستادم.وقتي ادرین جلو نشست و من عقب.وقتي ادرین من رو جلوي خونمون پياده کرد ..اونم ساعت 8بعداز ظهر و من بدون يک خداحافظي از ماشين خارج شدم و راهي خونه... زنگ در را اروم زدم _بله. _مرینتم.
در باز شد و من وارد شدم..چه قدر هوا گرفته بود..چه بغ.ض بدي داخل گل.وم بود..مامان مقابل پله ها ايستاده بود کفشام را دراوردم براي سلام کردن پيش دس.تي نکردم..خود مامان سلام کرد: _سلام جوابش وا.جب بود _سلام. مامان ساک رو از دستم گرفت و گفت:خوبي ؟ سرمو به علامت نه تکون دادم و بدون زدن حرف اضافي ساک رو از دست مامان گرفم و به اتاقم رفتم.. نشستم ل.به ي تخت و سرمو گذاشتم روي زانوهام و تا جايي که ميتونستم اشک بي صدا ريختم....در زده شد و بعد سايه اي افتاد داخل و بعدش مارسل وارد شد. _سلام مارماری گلم..چطوري خواهري؟ نگاهش نکردم..سلامم نکردم..اصلا حوصلشو نداشتم. _جواب نميدي؟نکنه با ادرین دعوا.ت شده؟ سر.د نگاهش کردم و سرد.تر گفتم:ميشه تنهام بزاري؟ به حرفم اعت.نايي نکرد و جلو اومد و نشست کنارم و گفت:چيزي شده مری؟ بازم چيزي نگفتم..دستمو گر.فت و گفت:مری....چي شده؟ سرمو به علامت هيچي تکون دادم که مارسل از جا بلند شد و گفت:تو حرف نميزني ميرم به ادرین زنگ بزنم. تن.د سرم رو بالا اوردم و گفتم:نه زنگ نزن. نگاهي بهم کرد و گفت:درباره ي ادرینه؟ بازم سرمو به علامت نه تکون دادم. _پس چرا داري گريه ميکني؟يکدفعگي مياي ميري تو اتاقت و گريه ميکني؟مری...
نگاهي بهش کردم و گفتم:درباره ي ادرین نيست..اونکاري نکرده نگران نباشين... ادرین دستي لاي موهاش کرد و نشست کنارم و گفت:مامان اينطور فکر نميکنه..حالا بگو چي شده؟ _مامانش تا چند ماه ديگه .. _کش.تي منو تو..چند ماه ديگه چي؟ _تا چند ماه ديگه زنده نيست! صورتمو با دستام پوشوندم که مارسل خيلي عادي گفت:خب!تو چرا به ع.زا نشستي بچه هاي اون بايد گريه کنن نه تو.(بی اح.ساسسس امیلی من روز تولد بچش می.میره😐✈) _تو يعني يکمم ناراحت نشدي؟ _ادميزاد دير يا زود ميم.يره ديگه. س.رد نگاهش کردم و گفتم:متاسفم برات... مارسل بلند شد و گفت:منو باش که چه فکرايي باخودم ميکردم... مارسل رفت..اون هيچ احسا.سي نداشت...اگه امیلی جون بم.يره...حال ادرین ب.د ميشه...حا.ل همه ب.د ميشه..ادرین بايد بره مارسی پيش بقيه خونوادش...اگه امیلی جون نباشه يک تيکه بزرگ از قلب ادرین کن.ده ميشه..اگه امیلی جون نباشه..امیلی جوني که مثل مامان خودمه..اگه ما الانم عروسي بگيريم بعد از رفتن اون همه چي بهمون زه.ر ميشه...روي تخت دراز کشيدم و چشامو بستم...

نگاهي به لباس قرمز رنگ که روی سرم گل های قرمز بود داخل اینه کردم و کنارش يک کفش مشکي جذب(عکس اسلاید)..مامان گفت بهتره لباس مجلسي براي نام.زدي بپوشم و امشب زياد چيزه خاصي نپوشم..ارايشگاه رفته بودم و پشت موهام رو برام مدل داده بود..حسابي خوشگل شده بودم.خونه عمو اينا بوديم چون مجلس اونجا بود..ساعت 4بعد از ظهر بودم/و هنوز مجلس که مثل يک مهموني بود شروع نشده بود..لباسام رو پوشيدم..ارايش کردم و حسابي خوشگل شده بودم...لیا هنوز ارايشگاه بود..مارسل و آدریان توي خونه ميچرخيدند و کار ها رو انجام ميدادند..مامان بزرگ به خاطر پادرد گوشه اي نشسته بود و بقيه رو نگاه ميکرد..بعضي از فاميل هاي ز.ن عمو اينا هم اومده بودند...ز.ن عمو همش اينور و اونور ميرفت..مامانم کار ميکرد..امشب تموم دعو.ا.ها رو کنار گذاشته بودند و باهم خوب بودند..
منم هرکاري از دستم بر ميومد انجام ميدادم.. ادریان و مارسل مشغول جا به جا کردن ميز هاشدن..مارسل با يک دست ميز رو گرفته بود وبادست ديگش داشت دنبال گوشيش که تو جيبش مشغول زنگ خوردن بود ميگشت..منم گوشه اي ايستاده بودم و به کاراي اون ميخنديدم . ادریان گفت:مرینت خانم به جاي خنديدن بيا کمک. نگاهي به ادریان کردم و گفتم:من؟ _په نه په من بيا ديگه. مارسل هنوز درگير بود جلو رفتم و زير ل. ب گفتم:اخه من با اين لباسا. مارسل ميز رو به دست من سپرد.ولي ميز اونقدر سنگين بود که يکدفعگي دستم به سمت پايين مايل شد و خم شدم روي زمين. ادریان:تو که از اون شُ.ل تري. _ اِ خوب سنگينه..
ميز رو وقتي تونستم بگيرم ادریان گفت:خب مجبوري لباس اونقدر مجلسی بپوشي که نتوني راه بري. نگاهي به ادرین کردم و گفتم:ميز رو ول ميکنم رو پات ها؟حواست باشه. ادریان يک لبخند بي روح زد و گفت:مرینت منو نترسون قلبم ضعي.فه. _سن بابای منو داري ميخواي قلبت ضع.يف نباشه.(ادریان ۲۹ سالش بید ول تولدش رو گرفت شد۳۰😂😐✈ ادریمری فک نمیکردین انقد پیره؟😂😐) ادریاما نگاهش سرد و همون لبخندي که داشت هم محو شد..ميز را به طرفم ه.ل داد..فکر کنم زياده رو.ي کرده بودم در حرف زدن..ميز رو روي زمين گذاشتيم که گفتم:منظوري نداشتم ! ادریان يک نگاه به من کرد و چيزي نگفت..يکم جلو رفتم و از نزديک بهش خيره شدم و گفتم:ناراحت که نشدي؟ سرشو اورد بالا يک لبخند شي.طون روي ل.ب.اش بود... گفتم:چيه؟ دستشو براي گرفتنم بالا اورد که جي.غي کشيدم و از دستش فرار کردم و رفتم به طرف مامان بزرگ و نشستم کنارش و دست مامان بزرگ رو گذاشتم روي پام. ادریان گفت:تا اخر عمر.ت که اونجا نميموني...سرمو به علامت اره تکون دادم که ادریان جلو اومد منم از پيش مامان بزرگ بلند شدم و رفتم به سمت اشپزخونه که زنگ ايفون به صدا دراومد...ادریان نگاهي به ايفون و بعد به من کرد و گفت:الان ميام...
وقتي رفت اونجا منم داشتم ميرفتم داخل اشپزخونه که ادریان گفت:خب سن من زياده پس اره؟ نگاهي بهش کردم و دوباره با يک جي.غ خفي.ف سمت در دوييدم که در يکدفعه باز شد و من در جا افتادم بغ.لِ.....بغ.لِ کي افتادم. خودمو کشيدم بيرون و نگاهي به ادرین که داخل بغ.لش افتاده بودم کردم وگفتم:سلام. هنوز جوابمو نداده بود و عص.بي نگا.هم ميکرد که صداي امیلی خانم اومد:سلام مرینت جان. از جلوي ادرین کنارم اومدم و امیلی خانم رو بغ.ل کردم.بعد از سلام و احوال پرسي با امیلی خانم دستشون رو گرفتم و گفتم:بياين بريم اتاق رو نشونتون بدم.
که ادرین دستمو گر.فت و گفت:شما بيا خودشون پيدا ميکنن. امیلی جون گفت:اره دخترم. ادرین گفت:يک دقيقه مياي بيرون؟ ادریان هم که يک ساعت مثل وزپغ به ما ز.ل زده بود گفت:ماری..مشکلي پيش اومده؟ نگاهي به چشم هاي عص.بي ادرین کردم و گفتم:نه...نه چيزي نيست. است.رس گرفته بودم از حرکت بعدي ادرین ميتر.سيدم ..از اينکه بخواد دعو.ام کنه ولي من که کاري نکرده بودم.. ادرین نگاهي به ادریان کرد و گفت:کاري دارين؟ ادریان بي توجه به ادرین خي.ره شد به من و گفت:چيزي شد صدام کن. ميخواستم هل.ش بدم بگم خيله خب تو برو فقط. ادرین منو کشيد توي حياط نگاهي به لباسام کرد و گفت:قشنگه. سرم پايين بود ...ادرین گفت:نميدونستم سليقت اينقدر خوبه.... سرمو اوردم بالا و گفتم:پارسا ما فقط داشتيم باهم حرف ميزديم.. _کسي ديگه اي هم هست داخل خونه؟ _اره مامان و ز.ن عمو و _نه منظورم پسره.
_فقط ادریان و مارسلم رفت. _مری نميخوام بهت چيزي بگم..ولي من از اين پسره زياد خو.شم نمياد..ميتوني در.ک کني منو؟ سرم و تکون دادمو گفتم:اره اره. _نميخوام الان سر.ت داد بک.شم و بگم مگه چي.کار ميکردين که يک دفعگي پر.يدي بغ.ل من و چرا باهم اينقدر صميمي هستين. _خب بزار بگم. _نه نه ..نميخوام ازت توضيح مری چون من به تو اعتماد دارم و نميخوام فکر کني من بهت ش.ک دارم و اينجور چيزا. دوباره سرم رو از اين همه مهربونيش انداختم بالا و گفتم:نمياي داخل خونه؟ _فعلا که خانما هستن.شب که مردا اومدن ميام..
خي.ره شدم تو چشاي رنگ سبزش و گفتم:باشه. دستشو اورد بالا و گفت:فعلا . و داشت به سمت در ميرفت که دوييدم سمتش و گفتم:ادرین. چرخيد به سمتم و گفت:هوم؟ سريع يک بو.سه به گو.نش زدم و گفتم:خيلي دو.سِت دارم. _من بيشتر . خند.يدم و رفت...منم رفتم داخل. لیا اومد و مجلس شروع شد.. صبح توی کلیسا ع.ق.د شدن.(چون مری و ادرین ع.ق.د داشتن برای لیا و مارسلم نوشتم)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالییییییی بود اجی جوووونم💛😍
چ عکس پارت خوشمله🤧🤧🤧
مرسیییییی اجی
آجی میگم پارت بعد چی شد ؟
رد شد
ممد دیگه خیلی سخت میگیره
آجی چرا همه یه عکس گذاشتن از فیلیکس تو مسابقت😂😂😂😂😂😂
البته مال من بررسی هستش😌
نمد😂✈
چون فیلیکس فقط همون عکسش خوشگل بید 😐
😂😐
اجی میشه امیلی رو نکشی چون آدرین افسرده میشه
بامری مثل اولا سرد برخورد میکنه مری رو طل.اق میده
و مری نیز افسرده میشه
اومم اجی نمشه اینو لو بدمم
بعد داخل اون روز ژاکلین و آدریان میگن یکی رو دوس دارن بعد یه ماه امیلی میمیره و بعد مرینت میره بهش میگه به تمام آرزو هات رسیدی و آروم گریه میکنه
ژاکلین ک کسی رو دوست نداره😐✈
آدریانم تا پایان داستان م.ی.م.ی.ر.ه
وای ادریان قرار 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍
بالاخره قرار به یکی از ارزو هام برسم 😐🤣(من چقدر ادم مردی هستم که برای مرگ یه نفر انقدر خوشحالم 😭😂)
آجی ترو خدا آدریان نـــمــــیــــرهـــه......
نههههههههههههههههههههه ادریان نباید بمیرهههههههه😭
کرا.شم نباید بمیرهههه، عش.قم نباید بمیرههههههخ😭💔
نـــــــــــــه ادریان نباید بمیرههههههه، کر.اشم، عشقم نباید بمیرهـــــــــــــــــه😭💔
سلام آجی محمدم برای پایان داستانت نظر دارم مرینت میره دکتر بعد میفهمه بچه دار نمیشه بعدش میره میش آدرین بهش میگه لیاقتت بیشتر از این حرفاست و از این جور چیزا اون روز روز تولد امیلی هست بعد مرینت از خونه میزنه بیرون امیلی میره دنبالش بعد میبینه مرینت وسط خیابان وایستاده بعد یه ماشین پر سرعت داره میاد بعد مرینت رو هل میده و خودش تصادف میکنه بعد امیلی رو میبرن بیمارستان زیاد آسیب ندیده و بعد یه هفته میبرنش خونه بعد از اون روز مرینت هی حالش بد میشه و دلش درد میگیره ولی توجهی نمیکنه میره دکتر
سلام داداشی
اومم ببتشیده اونو میگم ولی اخه پایان داستان اصلا قرار نیست اینجوری باشه.
محشرررررررررررررررررررررررررررررررررررر بود اجی جون😻😻😻😻😻😻😻😍😍😍😍😍😍😆😆😆😆😆😆😆😆💕💕💕💕💕💕💕😘😘😘😘😘😘❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
مرسیییییی اجولی
بعد از عمری انتظار پارت جدید اومد. الان من در آسمونا رو ابرا به سر میبرم😇
خیلیییییی عالی بود آجی لطفا قسمت بعدی رو زودتر بزارررر😍😘
❤
عالی خیلی پرتغالی ببخشید دیر کامنت گذاشتم درسام امروز زیاد بود❤
مرسیی اجی
ببخشید آجی من تا اومد خوندم وقت نشد کامدبدم عالی بود
ممنون اجی