سلام دوستان 😊 پارت قبلی حمایت خیلی کمی داشت امیدوارم این پارت مورد پسند بیشتری قرار بگیره بریم برای این پارت😉
فصل هفتم: سکه ی سیاه مدیر به اتاقش می رود و کلید کتابخانه را برمیدارد و آن را به من می دهد بعد می گوید:«شما زودتر برید...من هم الان میام...»با خودم میگویم:«کتابخانه؟»دست هلن را می کشم و او را به سمت کتابخانه می برم.پایم به شدت درد می کند اما باید ساکت بمانم.دندان هایم را روی هم میفشارم و به مسیر ادامه می دهم.ناگهان چیزی به ذهنم میرسد که باید از هلن بپرسم.به اطرافم نگاه می کنم هیچ کس نیست.آرام به هلن می گویم:«ام...هلن..اون تکه کاغذی که همیشه بهش نگاه می کنی چیه؟» هلن نگاهی به من میندازد و می گوید:«چرا برات مهمه که بدونی؟»
ـ ام...اولش برام مهم نبود که بدونم اما با شنیدن این حرف های عجیب و غریب راجع به همه چی کنجکاو شدم... «درک می کنم...»این را هلن در حالی گفت که من را که به زور پای دردناکم را روی زمین می کشیدم به سمت کتابخانه می کشید و ادامه داد:«اون یه پیغام از طرف پدرمه...» ـ پدرت!؟ ـ اوهوم...توش نوشته بود:دخترم...هلن... من را ببخش اگر من را نبینی برایت بهتر است....از طرف پدرت من رو وقتی یک سالم بود پشت در یتیم خانه با این نامه گذاشته بودن...» «چه بی رحمانه...به نظرم کار پدرت اشتباه بوده...»این را در حالی گفتم که سرم را تأسف بار تکان می دادم.ناگهان هلن با عصبانیت اما آرام گفت:«نباید اینجوری بگی! حتماً دلیلی داشته که پدرم نتونسته از من نگهداری کنه!»من که فهمیدم چقدر عصبانی است گفتم:«معذرت می خوام...رسیدیم...»قفل کتابخانه را با کلید باز کردم و وارد کتابخانه شدیم.
کتابخانه ی بزرگی است.با اینکه دیوار هایش رنگ و رو رفته اند اما هنوز هم زیباست.فانوسی که گوشه ی کتابخانه است را برمیدارم.مشخص است کسی کلید را از اتاق مدیر برداشته و در را باز کرده و تا قبل از اینکه ما برسیم در را قفل کرده و کلید را در اتاق مدیر گذاشته و یادش رفته فانوس را ببرد.از آنجایی که مدیر در اتاقش نبوده کار بعیدی به نظر نمی آید.هلن هم که به این نتیجه رسیده می گوید:«به نظرت کار کیه؟» « نمی دونم... فعلاً بهش فکر نکن بعداً راجع بهش تحقیق می کنیم.»این را در حالی می گویم که فانوس را بر میدارم و وسط میزی می گذارم و روی یکی از صندلی ها می نشینم.به هلن اشاره می کنم یعنی بشین.می خواهد بنشیند که میبینم به چیزی خیره شده می پرسم:«چی شده؟»
«نگاه کن اونجا یک چیزیه...»این را هلن در حالی می گوید که به گوشه ای خیره شده و به سرعت به آنجا می رود.من هم پشت سرش می روم و با کمال تعجب نگاه می بینم جعبه ای بر روی زمین افتاده است.آن را بر میدارم و درش را باز می کنم سکه ای را میبینم.سکه ای سیاه و عجیب و غریب...صبر کن...این...همون سکه است؟
بالاخره پارت بعدیییییی😆😁
خسته نباشی
ممنونم🌹
عالی داستانت بی نظیره واقعا خیلی خوبه
خوشحالم که خوشت اومد ❤