
سلامم! ببخشید یه مدت نبودم و الان واقعا روم نمیشه تست درست کنم ولی خب امسال یکم حجم درسام زیاد بود و خب روزی ۲ تا امتحان و نمیتونستم داستان بزارم . یکمی این داستان ترسناکه ولی نه خیلی:)
کتابخانه ی مورد علاقه من! مری در کتابخانه ی مورد علاقه ش قدم میزد. قسمت مورد علاقه ش رمان بود و هروقت به کتابخانه میرفت این بخش را نگاه میکرد. تا به الان همه ی کتاب های بخش را خوانده بود. ان روز هم وقتی داشت بخش رمان را نگاه میکرد کتاب جدیدی را ندید و تصمیم گرفت کتابی که قبلا خوانده بود را بار دیگر بخواند. دستش را به سمت کتاب برد که ناگهان کتابی از پشت کتاب پایین افتاد. کتابی بسیار بزرگ که انگاری ۵۰۰ برگ بود.کتاب را برداشت و به سمت یکدونه از میزها برد . روی جلد کتاب با خطی ناخوانا نوشته بود که خواندنش بسیار سخت بود. و مری هرچه کرد نتوانست بخواند اما خب از خیرش گذشت و کتاب را باز کرد . صفحات کتاب زرد و قدیمی بود و بسیاری از صفحات پا.ره شده بود. کاملا مشخص بود کتاب قدیمی است.
در برخی نوشته ها خوانا و برخی ناخوانا بود. مری تصمیم گرفت صفحه ای را پیدا کند که خوانا باشد . در این میان تصویر های عجیبی دید. تصویر از یک ز.ن که جلو پر.تگاه بوده و یا دره ای بسیار تاریک و مخو.ف. در این میان مسئول کتابخانه یا همون کتابدار از کنار مری رد شد و ناگهان ایستاد و به سمت مری برگشت. کتابدار: پیشنهاد میکنم همین الان کتاب رو بزاری کنار و اونو نخونی! وگرنه دیو.ونه میشی. و به تندی باد غیب شد. مری که احساسی مانند ترکیب وح.شت و هیجان بهش دست داد واقعا دلش میخواست ببینه این کتاب چیه؟ مگه چه مطالبی در کتاب وجود دارد؟
برایش مهم نبود چه میشود فقط میخواست مطالب داخلش را بخواند. کتاب را برداشت و از کتابدار خواست تا این کتاب را قرض بگیرد. کتابدار با تعجب گفت: من قدیمی ترین کتابدار اینجا هستم! و تاحالا چنین کتابی رو ندیدم. میتونم بپرسم از کجا اوردیدش؟ مری: شما خودتون راجب کتاب با من حرف زدید! درست چند دقیقه پیش. کتابدار: با تعجب کامل مانند اینکه از هیچ چیز خبر نداشته است و نمیداند برای نتر.ساندن خودش و مشتری یشان گفت :
بله بله الان یادم امد! خب مشکلی نیست میتونید ببرینش. مری هم تشکر کرد و کتاب رو باخودش برد. اما کتاب دار که قضیه را نمیدانست و هیچوقت با مری راجب این کتاب حرف نزده بود و کتاب رو هرگز ندیده بود ،متعجب و وح.شت زده ایستاده بود.یعنی اون کی بوده؟ چه موجودی بوده که در شکل کتابدار با مری حرف زده؟ از زبان مری: به خونه رسیدم و کتاب رو توی کتابخونه اتاقم گذاشتم و به سمت اشپزخانه رفتم تا اب بخورم.
ناگهان صدای ج.ی.غ بلندی از اتاق مری بلند شد و لیوانی که دست مری بود شکست. مری وح.شت زده و کنجکاو به سمت اتاقش رفت. هیچ چیز توی اتاق نبود جز کتاب که پرت شده بود روی زمین. کتاب رو دوباره گذاشت تو کتابخانه و به سمت اشپزخانه رفت تا شیشه شکسته رو تمیز کنه که ناگهان دوباره اتفاق تکرار شد . مری وح.شت زده و بدون معطلی کیفشو برداشت و از خونه فرا.ر کرد. اون که نمیدونست خودشو تو چه بد.بختی انداخته سری سوییچ ماشینو برداشت و ماشینو روشن کرد ولی ماشین استارت نمیزد. برقای خونه از بیرون ناگهان روشن و خاموش شد. مری از خیر ماشین گذشت و به سرعت باد از خونه بیرون امد و تا خونه مامان و باباش دوید. بدون لحظه ای صبر مثل برق و باد میدوید. وقتی به خونه رسید وح.شت زده سری وارد شد و بعد کمی استراحت ماجرا رو تعریف کرد. پدر و مادرش باور نمیکردند و باور داشتن که مری توهم زده.
اما خواهرش تمام حرف های مری رو با دقت گوش کرد و گفت: اون کتاب اسمش چیه؟ مری که از کتاب عکس داشت عکس رو به خواهرش نشون داد و خواهرش در گوگل به دنبال کتاب گشت. پس از ساعت ها گشت و گذار متوجه شدن که این کتاب توسط یک کشیش که قرار بوده اعدا.م بشود نوشته شده او در سال هایی که زندان بوده است کتاب را نوشته و قبل از اعد.ام ان را به یک نگهبان سپرده و نگهبان هم به کتابخانه و کتابخانه مدت ها این کتاب را در خورد داشته. بر اساس افسانه ها توی کتابخونه شب ها صدای قدم زدن ز.نی با پاشنه بلند میاد و اون کتابخونه جایی نیست جز کتابخونه مورد علاقه مری!
به هر حال مری شب رو اونجا خوابید و صبح روز بعد با وح.شت به همراه خواهرش به خونه خودش رفت و شب هنگام خواب پیرزنی رو دید کنار تختش که با قیافه ای و.ح.ش.ت.ن.ا.ک به او لبخند میزد.اما لحظه ای نگذشت که غیب شد. مری با هر وح.شتی که بود خوابید. نیمه های شب بود که وح.شت زده از خواب پرید و ناخداگاه بدون اینکه بخواد جی.غ کشید. خواهرش از اتاق بغلی امد پیشش و وقتی ازش خواست بگه چی شده مری وح.شت زده گفت: توی خواب یه زن سفید پوش که موهای مشکی داشت و صورت وح.شتناک خو.نی به من گفت باید کتاب رو فردا اول وقت اتیش بزنم وگرنه تا حد مر.گ ا.ذ.ی.تم میکنه.
خواهر مری هم قبول کرد و قرار شد فردا صبح زود کتاب رو توی یه بیابون اتیش بزنن. و وقتی صبح به سمت روستای متر.وکه رفتن کشیشی دیدن که کتاب رو گرفت . کشیش با هیجان گفت: این کتاب خیلی خاصه! اما این کلکه اروا.ح هستش که وقتی گفته کتاب رو اتیش بزن شروع یه مکا.فات و بدب.ختی جدید بوده و خیلی خوش شانس بودن که کشیش جلوشونو گرفته. کشیش سعی کرد مری رو با طلسم های خاص از ارو.اح دور کنه و موفق شد. کشیش کتاب رو داخل یک چاله د.ف.ن کرد و برای همیشه کتاب داخل خاک رفت. وای به حال کسی که کتاب رو پیدا کنه و اون رو برداره و گول زن سفید پوش رو بخوره!
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
Happy birthday to you 🎂🍬
هی..تولدت مبارک زیبا؛💕
مرسی عزیزم❤
سلاممم ^^❤
تولدت مبارک باشهه ^^❤
امیدوارم به همه ی ارزو های قشنگت برسیی ^^💖
ممنونمم عزیزم
خیلی خیلی خوشحالم کردی❤
❤❤❤
تولدت مبارکککک برات بهترین آرزوها رو دارم که به تاقعیت تبدیل بشن 🥳🥳
مرسیی عزیزم
با اینکه دیر دیدم ولی خیلی خیلی خوشحالم کردی❤🌿
:)🤍
هعی سلام کاواییی💖💖
خوب خبر رسیده امروز تولد یه فرشته اس
دیدم زشته تبریک نگم🎉
تولدت مبارک امیدوارم زندگیت در خوشی و شادی باشه🎉🎉🎉🎉
ممنونم عزیزم❤❤
با اینکه دیر دیدم ولی خیلی خوشحالم کردی :)))
های من از وقتی پارت اول عشق به سبک کنکوری رو گذاشتی داستاناتو خوندم فقط عضو تستچی نبودم واقعا محشرررییی خیلی دوس ت دارمم لاو یو:")
مرسیی عزیزم از حرفای قشنگ و پر انرژیت :)♡
سلاااام لیانای خودم حالت خوبی اجی ؟ ببخشید نبودم تستچی خیلی اذیت میکنه اگه ایتا داری داخل چنلم عضو شو آنجا هستم
سلامم مرسی خوبم تو خوبی؟
باشه عضو میشم
سلام عاجی ژان
عالی بود🙂🥂
سلام اجی
مرسیی🌻
عالی بود رمان آواز قو رو ادامه نمی دی
مرسی عزیزم
نه میخوام بعد امتحانات یه چیز جدید شروع کنم
سلام آجی قبلا رمان هاتو دنبال میکردم اگه (کتابخانه مورد علاقهی...) زاده ذهن خودته داستانش خیلی متفاوت و جالب بود🤍🦋
سلام اجی
مرسیی :))))