دوستان عزیزم من با پارت ۳ تیتان ها اومدم میدونم منتظرم بودین ولی متاسفانه دیر ارسال میشه کامنت بزارید و نظر بدید
یه دختر با شنل بنفش جلمونو گرفت و روبه ترایگون کرد و گفت: بس کن پدر! چرا نمیخواید بفهمید من نمیخوام مثل شما باشم پس بخاطره من اینجارو نابود نکن!!!!!! چی شنیدم یعنی ترایگون بزرگ یه دختر داره؟؟ باورم نمیشد ولی این حقیقت داشت. و دختره ادامه داد: میشه بس کنی پدر. ترایگون:اما ریون من بخاطر اینکه از قدرتات استفاده کنی میخوام اینجارو فتح کنم تا بفهمی چه حسه خوبی داره_ بابا همین که شنیدی من نمیخوامممممممم_ با پدرت درست رفتار کن. یهو دیدیم ترایگون عصبی شد من که خیلی وحشت کردم ولی دختره هیچ اکس العملی انجام نداد و یه پورتال باز کرد و پدرش رو برد داخل اون
و فرود اومد رو زمین و به آرومی گفت شما حالتون خوبه؟؟ ببخشید ولی پدرم واقعا یه آدم بدجنسه و دوس داره همرو اعظاب بده و دوس داره که منم مثل اون باشم ولی من دوس ندارم مثل پدرم باشم.من گفتم: سلام ممنون ما خوبیم من رابین هستم و اینم گروه ماست ما تیم تایتان هستیم._ شما ابرقهرمانین؟؟ سایبورگ: اره آبجی. گفتم: و جنابالی؟؟ _ ام من ریونم دختر ترایگون و نیمه ی من شیطانیه ولی دوست دارم آدم خوبی باشم اما بعضی چیزا منو عصبی میکنه و من غیر قابل کنترلم. استارفایر: میتونی بیای تو گروه تایتان ها شاید بتونی از قدرتت برای کارای خوب و نجات شهر استفاده کنی._فقط میخوام آزاد باشم. گفتم: پس ریون یه تیم تایتان خوش اومدی.بقیه داستان از زبون حیوونک:
اون دختر خیلی محشره باورم نمیشه اومد تو گروه تایتان ها با اینکه پدرش دشمنمونه و نیمه ی ریون شیطانیه ولی من عاشقش شده بودم ولی نگاهمو ازش برداشتم و .......
پنج تایی برای ناهار رفتیم رستوران مهمون رابین( خودش گفته بود چون که گروهمون تکمیل شده بود و ناسلامتی رهبر گروهمونه ها) و پیتزا سفارش دادیم. پیتزارو خوردیم و من و سایبورگ یه عارق بلند زدیم . استارفایر و رابین: اه سایبورگ حیوونک نمیشد اینجا اینکارو نمیکردید؟؟؟؟ ولی به حرفشون اهمیت ندادیم دوتایی خندیدیم ولی من بخاطر ریون دیگه نکردم. موقع حساب کردن غذاها بود که یهو.....
بقیه داستان از زبون رابین:کیف پولمو نگا کردم و دیدم حتی یه زره ام ندارم ریون فهمید و گفت: اشکالی نداره و از کیفش پول در اورد و داد به صاحب رستوران و رفتیم توراه به ریون گفتم: ریون ......نزاشت حرفمو بزنم و گفت: مشکلی نیستش رابین. اونوقت یکمی خجالت کشیدم مثلا من رهبر تیم بودم . از زبون ریون: وقتی رفتم به قلعه ی تایتان ها سریع دیویدم به سمت دستشویی حالم بد شده بود و استفراق های سیاه اوردم بالا واقعا حالم بد بود نمیدونم از پیتزا بود یا جادویی که پدرم اشتباهی زد به من ....
وقتی اومدم بیرون از دستشویی یهو دیدم حیوونک روبرومه و گفت: حالت خوبع؟؟ _ اره _ خب بزار اتاقتو نشون بدم_ باشه. حیوونک تا اتاقم باهام اومد و گفت: من میرم به هرحال هرچی خواستی بهم بگو و رفت من با خستگی رفتم وسایلمو با جادوم چیدم و افتادم رو تختم تا بخوابم داشت خوابم میبرد که......
صدای در و شنیدم گفتم:چیه؟ با جادوم در و باز کردم.حیوونک و سایبورگ بودن گفتم: چی میخواید؟؟؟ حیوونک : شام حاضره نمیای .....در و بستم و هیچی نگفتن انگار رفته بودن برام اصلا مهم نبود و گرفتم خوابیدم.صبح شده بود بیدار شدم و رفتم مسواک زدم و رفتم در یخچال و باز کردم هیچکس خونه نبود پس کجا رفتن رفتم در اتاقارو باز کردم ولی هیچ خبری نبود کجا غیبشون زده بود . از پنجره دیدم شهر کلا نابود شده!!!یعنی من چرا نفهمیدم وای گند زدی ریون ولی سریعد یه پورتال درست کردم و رفتم شهر و نجات دوستام . دیدم دوستام زندانی شدن از زبون سایبورگ:
ما زندانی شده بودیم و فقط ریون بود که میتونست نجاتمون بده رابین: من زیاد به اون دختر اعتماد ندارم نمدونم چرا قبول کردم که بیاد تو گروهمون استارفایر: رابین ریون دختر خوبیه _ استار ریون یه نمیه ی شیطانی داره ممکنه یه دفعه بره و مارو بده دست پدرش . حیوونک گفت: بچه ها بس کنید ریون دختر خوبیه چرا فکر میکنید اونایی که قدرت شیطانی دارن نمیتونن آدمای خوبی باشن؟؟از زبون ریون : رفتم و با گروه کندو جنگیدم و شکستشون دادم و دوستامو آزاد کردم از زبون رابین استارفایر آروم بهم گفت: انگار نه انگار که اون دختر آبروتو حفظ کرد و بجای تو خودش پول غذارو حساب کرد.گفتم : راس میگی من اشتباه کردم و از ریون تشکر کردم و گفتم : ریون تو نشون دادی که واقعا آدم خوبی هستی یعنی منظورم اینه که هرچقدرم نیروی شیطانیت بیشتر باشه بازم خودت باقی میمونی . استارفایر:
ریون تو دوست مایی و تو الا نشون دادی که قوی هستی و میتونی دربرابر نیروی شیطانیت مقاومت کنی و شکستش بدی سایبورگ: ریون مهم نیست که نصفت شیطانیه مهم اینه که تو آدم خوبی هستیو به مردم کمک میکنی حیوونک: ریون من میخواستم یه چیزیو بهت بگم تو بهترین و خوش قلب ترین و منحصر به فرد ترین دختر دنیایی از زبون ریون: من تو اون لحظه لپام سرخ شده بود و بهشون گفتم ممنون بچه ها
من واقعا نتونستم جواب حیوونک و بدم واقعا خیلی دوسش داشتم دوست داشتم محکم بغلش کنم ولی....
نتیجه 1
.........
نتیجه 2
........
نتیجه 3
.......
نتیجه 4
.......
نظرات بازدیدکنندگان (0)