سلام دوستان ببخشید که دیر ارسال شد اما ایندفعه خیلی طولانیه خب خب بریم سراغ تستمون
از زبون استارفایر: سریع دویدم به سمت خواهرم و به ریون گفتم : داری چیکار میکنی؟ دیوونه شدی ریون؟؟!_مثل اینکه تو دیوونه شدی استار.خواهرت یه طبهماره ما ام وظیفمون اینه که شهرو نجات بدبیم و.....حرفش تموم نشده بود که ماژا ریون و داخل یه قفس انداخت ریون خواست با جادوش بیاد بیرون ولی برق گرفتتش و ماژا گفت: نمیتونی از اون قفس بیرون بیای ضد جادوعه و یه خنده شیطانی کرد و من و کشید کنار و رفت به سمت خواهرم.من بهش گفتم: از خواهرم دور شو! بلک فایر: من دیگه خواهر تو نیستم چندبار بهت بگم.
ماژا: شنیدی که چی گفت وقتی دیگه خواهرت نیست پس منم میتونم هربلایی که دلم میخواد سر تو و دوستای تیتانت بیارم.رابین: استارفایر بیا کمکمون کن.من به سرعت با آذرخشم(توپ سبز رنگ که از دستش میاد بیرون)در قفسشونو باز کردم و به ماژا و بلک فایر حمله کردیم.بقیه داستان از زبون رابین:بالاخره بعد یه مدت طولانی از اون قفس بیرون اومدم خب رابین بسه دیگه وقتشه آدم بدارو شکست بدم و به دوستام گفتم: تیتان ها به پیش!
و بهشون گفتم: ریون سایبورگ برید بمب و غیر فعال کنید_باشه_استارفایر تو برو به حساب بلک فایر برس.حیوونک توام برو با من بیا ماژا رو شکست بدین.و همگی رفتیم تا سینمارو نجات بدیم استارفایر همونجور با عصبانیت .چشماش سبز شد و به سمت خواهرش رفت و گفت: تو قلب من و شکوندی خواهر.حالا نوبت منه که قلب تورو بشکنم.! بلک فایر: خیلی وقته منتظر این لحظه ام .باهم شروع کردن به جنگیدن من به حیوونک گفتم:
حیوونک تبدیل به گوریل شو!_چشم قربان!حیوونک تبدیل به گوریل شد و ماژا رو سفت بغل کرد و منم با میله هی میزدم به ماژا.ماژا:آخ دردم اومد یکم آرومتر.بقیه داستان از زبون استارفایر : با خشم آذرخشمو به سمت خواهرم زدم و اون زخمی شد.ماژا: بلک فایر!!! و ازتوی بغل حیوونک بیرون اومد و رفت به سمت بلک فایر. من ناراحت شدم با اینکه خواهرم این همه بلا سرم اورده بود ولی آبجیمه.ماژا بلک فایرو بغل کرد و گفت:انتقام خودم و عشقمو بعدا میگیرم و رفت.
بقیه داستان از زبون ریون: من و سایبورگ بمب و غیر فعال کردیم و من همون موقع حالم بهم خورد و رفتم بیرون دوباره بالا اوردم (همون استفراق های سیاه که قبلا کرد) نمیدونم چمشده بود؟؟بهو رابین و بچه ها از در سینما اومدن بیرون و رابین گفت: حالت خوبه ریون؟؟من به تندی گفتم: آره و دویدم به قلعه تایتان ها.بقیه ی داستان از زبون حیوونک :
ریون حالش خوب نبود.😔خب البته ریون زیاد اهل حرف زدن نیست. بچه ها میخواستن برن بیرون بستنی بخورن🍦درحالی که حال ریون ذهنمو مشغول میکرد سایبورگ به من گفت:هی داداش توام با ما میای بستنی بخوریم؟؟گفتم:نه من باید برم یجا کار دارم.رابین گفت:باشه هرجور راحتی.
و رفتن.من یه نگاهی به برج تایتان ها که چند مایل اونورتر بود کردم و با خودم گفتم : تو میتونی با ریون حرف بزنی حیوونک. بعد چند دقیقه رسیدم به برج و رفتم و دیدم کسی خونه نیست . گفتم:سلام.ریون.رفتم همه جارو گشتم.آشپزخونه.دسشویی.حموم و ......بجز اتاق ریون.شاید اونجا باشه.شاید نه حتما اونجاست.اول رفتم جلوی در اتاقش و
گفتم:ریون.تو اونجایی؟؟؟کسی جواب نداد.اول فکر کردم نمیخواد جواب بده. بعد در زدم دیدم که دوباره جواب نداد مجبور شدم درو از کنم درو باز کردم که یهو........
دوستان ببخشید که این پارت فقط ۸ صفحه بود به دلیل اینکه یکمی به داستان هیجان داده بشه من دیگه ننوشتم تا پارت بعدی خدانگهدار
بای🙆🙆🙆🙆😎
نتیجه 1
......
نتیجه 2
..............
نتیجه 3
.............
نتیجه 4
...........
نظرات بازدیدکنندگان (0)