❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍 سلامی دوباره بر خوشملام🖐🏻اینم پارت دوم امیدوارم دوست داشته باشید تلاش خودم و کردم🙂 ❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
نامجون : بله چه سوالی آرمین : شما ماسک زدین و خودتونو معرفی نمیکنین ما چطوری آشنا بشیمباهاتون باید بشناسیمتون تا دوست بشیم باهم🙂 جیمین : ما ماسکامونو برمیداریم فقط پسرا اگه میشه مارو دیدین به کسی نگین خواهش🙏🏻دانیال : 3تامون بهم نگاه کردیم و تعجب کردیم گفتیم چشم😐من : ماسکاشونو برداشتن با چیزی که دیدیم سکته قلبی کردیم😵😵😵اونا بی تی اس بودن یا خدا خیلی ذوق کردیم ولی خوب از اون پسرا نبودیم دیدیمشون بیوفتیم بمیریم خودمونو جم کردیم🙂 گفتیم خوشحالیم میبینیمتون ما آرمی 10 آتیشه ایم خیلی دوستون داریم تهیونگ : 😍خوب پس مارو میشناسین پس ما نیازی نیست معرفی کنیم چون شما آرمی ها کل اخلاق و همه چیه مارو میدونید😁 شما خودتونو معرفی کنین و بایستونم بگین تا بدونیم🙂 من : بله چشم من ا/ت از آشنایی باهاتون خوشحالم و بایسم هم آقای جیهوپ هستن دیدم دانیال و آرمین لال مونی گرفتن هرچی صداشون میکنم جواب نمیدن🤦🏻♂️ الهی خفه بشین شما 2تا که آبرو برا من نزاشتین برا من دوازده متر زبون دارن بعد الان لال مونی گرفتن😑 ببخشید یه دقیقه صبر کنین الان درستشون میکنم😁یکی محکم زدم تو سرشون واقعا دلم خنک شد😁به خودشون اومدن افتادن دنبالم حالا من بدو اونا بدو دنبال من پسرا هم اونور مرده بودن از خنده دیگه گرفتنم دوتا قشنگ خورد آخه از جفتشون کوچیکترم دوباره برگشتیم پیش پسرا وایسادیم😁(نویسنده : الحق که خلین پسرا اونجا وایسادن شما دارین همدیگرو میزنید ا/ت : ببند اون واموندرو خودت خوب میدونی عین آدم یه جا نمیمونن تا کاراشونو نکنن😑نویسنده : باشه بابا غلط کردم الان توام منو میخوری😶) من مگه لالین جواب آقایون و بدین سه ساعت داشتم صداتون میکردم یونگی : جانم آقایون فکر نمی کردم پسرام اینطوری باشن گفتم الان راحت اسممونو میگید😐من : بله بده که به اسم صداتون کنیم چون شما از ما بزرگترین و معروف هستین بده یونگی : نه بابا چه عیبی داره راحت باشین ما بدمون میاد اینطوری صدامون کنن شماکه الان جز داداشامون حساب میشید هستین راحت باشین و اسمامونو بگین راحت باشین هرچی دوس دارین بگین چون ما راحتیم هرچی بخوایم میگیم😂من : باش هوی شما دوتا میخواین من معرفیتون کنم🥴چرا حرف نمیزنین آرمین : آهان یعنی ببخشید من آرمین هستم از آشناییتون خوشبختم و بایسم یونگی هستش😊 دانیال :منم دانیال هستم از آشناییتون خوشبختم بایسم نامجون هستش😃
نامجون : مام از آشناییتون خوشبختیم و باعث خوشحالیمونه 3تا پسر به این باحالی آرمی هستن😊شما چند سالتونه من : ما 20 سالمونه نامجون : آهان اهل کدوم کشورین چون معلومه ماله اینجا نیستین دانیال : ما اهل ایرانیم 😊نامجون : آهان خوبه میاین باهم بازی کنیم😃آرمین : چراکه نه😁 من : فقط من میرم وسایلمونو میزارم خونه و میام شما بازی کنین تا من بیام کوکی : منم با تو میام من : باشه بیا بریم ماسکشو زد رفتیم وسایلو گذاشتیم خونه دوباره برگشتیم تو راه کلی باهم حرف زدیم و کلی مسخره بازی دراوردیم و باهم تو همین چند دقیقه کلی صمیمی شدیم😍کوکی : خیلی باحالی خیلی خوشم میاد ازت 😃من : خودت خوب میدونی تو خیلی از من باحال تری منکه به پای تو نمیرسم😂کوکی : نه بابا توام باحالی وای خدا تو خوراک اینی 2تایی به بچه ها کرم بریزیم اذیتشون کنیم خیلی حال میده منکه مکنه گروهم خودت خوب میدونی ولی بچه ها از دست من آسایش ندارن توام الان خیلی باحالی بخوریم تنگ هم چی میشه خیلی خوب میشه میشیم 2تا شیطون اصل😂 من : یس کاملا موافقم خوبه چی میشه هستم داداش آسایش نمیزاریم براشون تا نکشنمون ولشون نمیکنیم😂کوکی : عالی😂 رفتیم پیش بچه ها جیهوپ : کوکی و ا/ت اومدن و تا اومدن اومدیم بازی کنیم چون ماسکمون و برداشته بودیم یهو یکی از اون ور داد زد بی تی اس🥴یا خدا حالا چه خاکی تو سرمون بریزیم😨الان نفله میشیم چه غلطی کردیم چرا ماسکمونو نزاشتیم اینم از شانس ماس🥴 من : بچه ها زود باشین بریم اون پشت اون سنگه بقیش با ما هی دانیال و آرمین آماده باشین گندم نزنین که میزنم خفتون میکنم سری آخر نزدیک بود به فنا بریم ایندفه خدایی حواستون باشه آرمین : خوب بیشوره من اعصاب مصاب تعطیلا کجا رفتن بگو برگردن سرجاشون😂 من : دارم برات😑دانیال : بابا سگ تو روحتون الان دارین دعوا میکنین خاک برسرتون🤦🏻♂️ بدویین دیگه الان میرسن بدبخت میشیم یونگی : ما داشتیم میمردیم هر لحظه آرمی ها داشتن نزدیکتر میشدن از این ورم مرده بودیم با دعوای شوخی شوخیه اینا بدویین بابا دارن میان ماشالا یکی دو تا نیستن که نود نفرن بجنبین من : بریم بریم ببخشید دوییدیم رفتیم پشت سنگه وقت نداریم زود باشین دستاتونو بدین به ما من دست کوکی و جیهوپ و یونگی و گرفتم آرمین جیمین و نامجون دانیالم جین و تهیونگ سریع نامرئی شدیم هوف بخیر گذشت🥴تهیونگ : چی شد؟من : لطفا به کسی نگین چی شده جین : مگه الان چی شد چرا الان نمیتونن مارو بگیرن درست بقلمون وایسادن چرا صدامونو نمیشنون🤔 دانیال : خوب راستش چجوری بگم من نمیتونم بگم آرمین خودت بگو آرمین : خوب ما شمارو نامرئی کردیم(نویسنده : آرمین نفس می گرفتی بعد سریع همرو گفتی😐آرمین : عه گفتم دیگه حالا چیکار کنم نویسنده : بیا منو بخور گفتی دیگه مگه من میتونم از پس شما سه تا دیوونه بر بیام) جیمین : جانم😨من : خوب آره راستش ما 3تا قدرتی داریم که میتونیم خودمون و هرچیزی و هرکی رو نامرئی کنیم و خواهش میکنم به کسی نگین خواهش اگه بفهمن کسایی دنبالمونن که بفهمن میان سراغمون🙏🏻🙏🏻قیافه پسرا همشون اینجوری بود(😮😲😦😶😳😵🤐) یونگی : قول میدیم به کسی نگیم من : ممنون سلطان یونگی :عجب😂
من : حالا میخوایم چیکار کنیم🤔 آرمین : میگم بیاین بریم خونه ما که نزدیکه بعد خودمون با ماشین میرسونیمتون چون ما از نیرومون استفاده کردیم شمارو نامرئی کردیم من و دانیال چیزیمون نمیشه ولی ا/ت حالش بد میشه بیهوش میشه😂نمیدونیم چرا بچه غشیه😂 من : بیشور😁دقیقا من بین 2تا خل گیر کردم البته اینم بگم خودمم مثل داداشامم خلم نمیگم اینا خلن کلا😂 کوکی : 😂نگران نباش مام اینطوریم یکی از یکی دیوونه تریم اعضا بهم چشم غره رفتن ها چیه مگه دیوونه نیستیم قیافه من و آرمین و دانیال😂😆😅 قیافه اعضا😑😶🤨🤐😠جیمین : تو دیوونه تری کوکی : جیمین خفت میکنما نگفتم من دیوونه نیستم هممون دیوونهایم نامجون : باشه دیگه ما که به این حرفای کوکی عادت داریم جیمین اشتباهم که نمیگه خونرو میزاریم تو سرمون 😂جیمین : خدایا خودت کمکم کن این یکی از اینم بدتره🤲🏻 خوب زود باشین بریم دیگه تا حالش بد نشده من : باشه بریم فقط دستامونو ول نکنین اگه ول کنین ظاهر میشین همه : باشه بدویین داشتیم میدوییدیم رسیدیم به خونه تهیونگ : خوب حالا چطوری درو باز کنیم اگه دستاتونو ول کنیم که ظاهر میشیم من : نیاز نیست کیلید بندازیم بریم تو جیمین : یعنی چی🤔 من : کشیدمشون از در رد شدیم داداش حالا متوجه شدی منظورم چی بود جیمین : حرفی ندارم😅من :از حیاطم رفتیم تو خونه بعد دستاشونو ول کردم بعد گفتم من دیگه حال ندارم بدرود تا بعد چشمام سیاهی رفت دیگه چیزی نفهمیدم جیمین : رفتیم تو خونه ظاهر که شدیم ا/ت یهو افتاد دانیال : آخ آخ بیهوش شد 🤦🏻♂️بعد آرمین بلندش کرد بردش تو اتاقش کوکی : حالش خوب میشه آرمین : آره بابا فقط یه 1ساعتی حداقل بیهوشه طبق بیهوشیاش همیشه یک ساعت بیهوشه نامجون : 1ساعت دانیال : آره دیگه چاره ای نیست اینجوری میشه بیهوش میشه و دوباره انرژیش بر میگرده کوکی : آخی بخاطر با حالش بد شد😖 آرمین : او ناراحت نباش فقط الان نیست حداقل در هفته 7روزش اینجوری میشه نگران نباشید عادت کردیم😂کوکی : هان😨دانیال : آخه ما تو ایران شبا ماسک میزنیم خلاف کارارو میتونیم میگیریم ا/ت چون خیلی خشن و مهربونه تشیف دارن اون یارو هایی که پیش گروگانا هستن و شل و پل میکنه و گروگانایی که دست خلافکاران هستن و رو دستشونو میگیره نامرئی میشن و فرار میکنن 😁مام دخل بقیشونو میاریم تا ا/ت دوباره برگرده بریم به پلیس تحویلشون بدیم البته یکمی ما ضعیف تریم ا/ت همیشه میرسه مارو از اون وسط در میاره برا همون امروز میگفت گند نزنیم چون سریع پیش دیر رسیده بود من و دانیال الان اینجا حضور نداشتیم همیشه از وسط معرکه درمون میاره یعنی میشه گفت فرشته نجات ماس😁تهیونگ : این خشن و مهربون دقیقا چه ترکیبی میشه😂دانیال : 😂خوب ا/ت چون با گروگانگیرا شوخی نداره اونجا بدجور خشنه که اگه ماهم بریم جلوش نابود میشیم😂مهربونیشم اینکه که کلا در کل خیلی مهربونه ولی اون لحظه با گروگانا خیلی مهربون تره حتی شاید با ما تا به حال اون طوری نبوده😂 شوخی کردم با ما خیلی خوبه با ما انقدر صمیمیه الان نمیشه گفت چی میگیم بهم😁 جین : گرفتیم ولش کن نویسنده دختره جم پسرونس بزارین برا بعد😂آرمین : باشه😆(نویسنده : آرمین یه دختر بهتون نشون بدم😁اون سرش ناپیدا کاری باهاتون ندارم دارین پرو میشینا آرمین : به من چه 🥴جین گفت نویسنده : الان حوصله ندارم با جین بحث کنم برا هر حرف یه چی داره سر تو خالیش کردم فعلا🖐🏻آرمین : عجب منه بدبخت چه گناهی کردم🥴نویسنده : خوب بابا شوخی کردم)
جیمین : یعنی شماها میرین خلاف کارارو میگیرین نمیترسین اگه یه وقت بشناسنتون چی ؟ یا خدا چه کارایی که شما نمیکنین😦آرمین :😁نه نمیترسیم ماسک میزنیم و میریم تازه چند نفر هویتمونو فهمیدن و چند بار تحدیدمون کردن ولی ما از اونا بدتریم نمیتونن هیچ کاری بکنن انقدر پروایم که خودمون وقتی زنگ میزنن ما تحدیدشون میکنیم تا اونا😂تازه یه کارتی داریم که جز پلیس هستیم ولی مارو به معموریتاشون نمیبرن میگن شما فقط همین خلاف کارارو بگیرین هنوز بچه این همینم برامون زیاده😒یعنی دوس داریم همونجا با دیوار یکیشون کنیم بهمون میگن بچه 😅ولی نمیدونن با قدرت این کارو میکنیم فکر میکنن همین عادی این کارو میکنیم جیهوپ : چه کار خوب و خطرناکی میکنین😍🥴یونگی : خدا رحم کنه به اون پلیس بدبخت که شما قرار نابودش کنین دلم براش سوخت😂دانیال : دقیقا اگه هی بگن خدا میدونه چی میشه آخه یه بار نزدیک بود بدجور یکیشونو بدبخت کنیم رئیس پلیس اومد جممون کرد به اون یارو هم گفت دیگه سر به سر ما نزاره اعاصباشون تعطیل میشه اونوقت خدا میدونه چی میشه رئیس پلیسم دیگه نمیشناسن😂کوکی : یا خدا شما دیگه چه ول وله هایی هستین بیشورا رئیس پلیس اومده جمتون کرده عجب😂(نویسنده : ول وله آتیش پارهاین برا خودشون بزار ول داره برا یه لحظشونه😂کوکی : اینجوری که میگی معلومه آتیش پاره اصلن😆نویسنده : دقیقا)دانیال : آره😂 عاشق این کاریم🙂 ام راستش ببخشید من برم خوراکی بیارم بخوریم غذارو شرمنده من و آرمین بلد نیستیم درست کنیم فقط ا/ت بلده درست کنه ما چلمنگیم البته از نظر ا/ت😅نامجون :😂 اوه پس آشپزیش خوبه نه آرمین : آره اون برا ما غذا درست میکنه قشنگ عین مامانم غذا درست میکنه اون نبود که ما مرده بودیم😁جین : او پس به لحاظی لقبه مامان خونه ماله ا/ت هستش دانیال : آره تهیونگ : پس شما دوتا چی هستین؟ دانیال : منکه بچهی خونم چون تمام رفتارام بچگونس و پرو که خدا میدونه چقدر رو دارم چقدر ور میزنم 10نفرو میخورم میزارم کنار😁 من پسر بچه خونم میشم خونرو نابود میکنم تا حد مرگ که ا/ت همیشه همراهی میکنه یعنی3 تایی نابود میکنیم ولی در اصل من خرابکار هستم که همیشه ا/ت قشنگ جمم میکنه 😁 آرمینم که چون یه چند ماه از ما بزرگتره بابای خونس و حواسش به ماس و ولی بعضی موقع ها از خرک در میره در کل ا/ت مارو جم میکنه خودتون بقیشو میدونین😁نامجون : به به بابای خونه خوشبختم 🤝🏻 ما کسی جممون نمیکنه چون هممون باهم نابود میکنیم ولی بیشتر یونگی قشنگ مارو میچلونه جم میشیم😂 منم بعضی وقتا به جم بچه های خونه اضافه میشم😂 آرمین : منم همینطور 😂 جین : اوف من باید با مامان خونه یکی شم که کله همتونو بکنیم😆که الان به خاطر ما بیهوش شده پس من بهوش اومد باهم جفت میشیم خفتون میکنیم😄 نامجون : آره باید صبر کنی راستی من خودم یه پا خرابکارم بابا بزرگ یونگی بدو بیا اینجا شما بیشتر به باباها میخوری ما 3تا با همیم یونگی : زهر مارو بابا بزرگ 😂میزنم لهت میکنما نامجون : باشه بابا قاطی نکن که با خاک البته الان خاکی وجود نداره با سرامیک یکسان میشیم😂 آرمین :😆جیمین : خدا به دادمون برسه که شدن 3تا الان ما بچه اذیت کنیم با دیوار یکی میشیم😂 کوکی : عه راستی دانیال ما 4تام بچه های خونه ایم خودت خوب میدونی خونرو نابود نمیکنیم میتروکونیمش که خونه هم از دست ما دیگه آسایش نداره دیگه میشه گفت فوشمون میده😁 دانیال : منم آخ جون داداشا بیاین خونرو منفجر کنیم 😂جیهوپ : موافقم 😆تهیونگ : ناجور موافقم من : نه بابا بدون من😠 جین : عه داداش بهوش اومد بلخره😁
من : بله دیگه چه خبر بدون من میخواین خونه رو بترکونین کله پوکام🤨بزنم تو اون مغزتون نابود شید دانیال مخصوصا شما(خیلی زیادی باهم صمیمی شدن که دیگه بقیش با خداست)( انقدر داشتن حرف میزدن که 1 ساعت شد حواسشون نبود به ساعت😁) تهیونگ :😧نه بابا تو که اصل کاری هستی😅من : شوخی کردم نمیخواد بترسین هستم اومدم جلو جین خوشبختم داداشه مامانه بزرگه خونه یا خود خدا چی شد خوشبختم داداش😂 جین : منم خوشبختم🤝🏻😂من : خوب پس امروز پیش ما بمونین تا بزنیم خونرو منفجر کنیم 💣 نامجون : پایهایم ولی باید زود بریم خونه که فردا کنسرت داریم من : باشه هر ساعت خواستین بگین تا ببریم برسونیمتون خودمون نامجون : ممنون🙂 من : خوبه همه آمادهاین من و جین میخوایم بریم غذا درست کنیم بدو جین جین : اومدم بریم رفتیم تو آشپز خونه و دوتایی باهم شروع گردیم غذا درست کردن انقدر مسخره بازی دراوردیم خدا میدونه غذا چی از آب در میاد معلوم نی چی میخوایم بخوریم😂 اون طرف آرمین : ایکس باکس و روشن کردم چون 3تا دسته داشتیم نوبتی بازی میکردیم 🎮 جین و ا/ت کارشون تموم شد اومدن به به داداشای دیوانمون بیای بشینین کلی بازی کردیم چقدر خوب بود من :روانی تویی جین واقعا باید رو تربیت این یکی کار کنی میسپارمش دست خودت منکه نتونستم شاید تو تونستی آدمش کنی جین : باشه😂 بزنم لهتون کنم وایمیسادین مام بیای بیشورا نامجون : ببخشید داداش داشتیم روانی میشدیم دیگه جین : روانی که بودین😆 من : باشه بعد نشستیم بازی کنیم بعد چند دقیقه دوباره میخواستیم بریم غذا هارو بیاریم که رفتم گوشیم و وصل کردم به تلوزیون و آهنگای خودشون و گذاشتم تا سر حد مرگ صداشو زیاد کردم🎼خونه داشت می لرزید فکر کنم شیشه های خونه داشت میریختن پسرا باهاش میخوندن میشه گفت دیوونه شده بودیم دیوونه خونه به اینجا میگفتن پسرا تو فیلماشون خیلی باحال بودن ولی از نزدیک که باهاشونیم خیلی باحال ترن بالا پایین میپریدیم و از رو مبل رو اون مبل رو زمین خونرو گرفته بودیم تو سرمون من : خدا رحم کنه به همسایه ها بدبختا😂همه پخش زمین بودیم داشتیم میخندیدیم به هم😅هرکی میدیدمون صد در صد تحویل تیمارستان میدادمون فکر میکرد خُلیم یه چیزی زدیم😅
گفتم یاخدا یکی بیاد اینارو جمع کنه دانیال داداشه جدید پیدا کرد مثل خودش😆 اینجا رو خدایا صبر بده بهمون نامجون و آرمین و یونگی هم پخش زمین بودن😅مثلا اونا باید بقیرو جم کنن دلم و گرفته بودم بازور بلند شدم از کف زمین جین و بازور از کف زمین بلند کردم بردم تو آشپز خونه و غذارو آماده کردیم من : جین اینارو چطوری جم کنیم😂جین : نمیدونم والا دارن میمیرن از خنده پاک خل شدیم رفت😆من : وایسا یه فکری رفتم صدای آهنگ و کم کردم و دیدم هنوز دارن میخندن یه لیوان آب برداشتم جین : نگو که من : دقیقا همونی که میخوای بگی😁 جین : زندت نمیزارن😆من : نگران نباش فکر اونجاشم کردم😎رفتم بالا سرشون من : پسرا سوپرایز😃 آب و خالی کردم تو سر همشون یهو قاطی کردن جین : مرگ بهت حاصل شد داداش رو سنگ قبرت چی بنویسم خودت بگو اینطوری راحت تریم وسیعتت هم بکن بده بهمون😂من :جین خدا نکشت😂 دوییدم جلو میز میز و چیده بودیم با جین من : فرزندانم بشینید غذاتونو بخورین اگه منو میخواین غذا نخواین اگه غذا میخواین دخل من و بعدا بیارین😁یونگی : عجب تو دیگه کی هستی از هممونم کوچیک تره مارو خر میکنه ولی نمیشه این گزینه بهتریه بعدا دخلتو میاریم الان غذا بخوریم دارم میمیرم از گشنگی خیلی خسته شدم خوابم میاد😄من : خوابالوی خودمونی سوتون😂یونگی : عجب😂من :😂 یه چشمک به جین زدم😉جین: باهوشیا ما بودیم الان مرده بودیم😂من : بیا بشین غذا بخوریم رفتم آهنگ و قطع کردم و شام و خوردیم بماند که اصلا غذا نخوردیم فقط مسخره بازی در میاوردیم یه غذا درست از گلومون پایین نرفت مرده بودیم از خنده😂چرت و پرت می گفتیم اصلا یه وضعی بود
غذامون تموم شد پاشدیم همه ظرفارو چیدیم تو ماشین ظرف شویی ماشینمون بزرگ بود هممون توش جا میشدیم ولی من گفتم نمیام تا جاشون اونقدرم تنگ نشه😇از پسرا خدافظی کردم و دانیال و آرمین رفتن پسرا رو رسوندن منم رفتم اتاقم ساعتم و گذاشتم رو ساعت 10 صبح چپ کردم تو تختم چپ که نمیشه گفت مردم رو تختم😁😴 صبح ساعتم زنگ زد بیدار شدم هرچی فحش بود به زمین و زمان و ساعت خلاصه دادم یادم افتاد دیروز آرمی بمب نگرفتیم امروزم کنسرته یه سکته ناقص زدم😱سریع صبحانه خوردم چنان خوردم که نفهمیدم چی داشتم میخوردم فقط خوردم رفتم بیرون داشتم می گشتم یه مغازه پیدا کردم که کلی وسایل بی تی اس داشت رفتم تو 3تا آلبوم گرفتم و 3تا آرمی بمب گفتم فعلا همینا بسه بعدا میایم جمش میکنیم مغازرو😃😍دوباره برگشتم سمت خونه رفتم تو مغازه کلی خوراکی و تمام مغازه رو جارو کردم برگشتم خونه ماشالا خنگولای خوابالو هنوز خوابن 😁رفتم خوراکی هارو گذاشتم سر جاشون آلبوم و آرمی بمبارو غایم کردم یه میز چیدم پسرا پاشن صبحانه بخوریم ساعت 1 ظهر که دیگه چه عرض کنم ناهار بخوریم نه صبحانه رفتم تو اتاقاشون یه داد بلند زدم 📢بببببببببلللللللللننننننننددددددد شششششییییییییدددددددد جفتشون چنان از خواب پریدن رفتن زیر تخت غایم شدن😂من سلام بر خوابالوهای خودم ظهرتون بخیر مثل اینکه دوس ندارین بریم کنسرت نه😊تا اینو گفتم پسرا مثل فشنگ از جاشون پریدن سه سوت رفتن کاراشونو بکنن من بفرمایید لباساتونو عوض کنین و صورتتونو بشورین اگه خدا قبول کرد بیای ناهار آمین🤲🏻پسرا رفتن کاراشونو کردن اومد نشستن تا ناهار بخوریم ناهارو که خوردیم دانیال : ای وای دیروز یادمون رفت آرمی بمب بخریم زد زیر گریه😭 من : هوی خاک برسرت خره تو مگه پسر نیستی خجالت بکش داری برا آرمی بمب گریه میکنی 😶 تربیت تو یکی بیشتر کار داره باید با مامانت در میون بزارم بیچاره خبر نداره از تو ببین چی شدی🥴گریه نکن دنیا که به آخر نرسیده روانی😂 بعد من پاشدم غذام تموم شده بود پسرا داشتن غذا میخوردن خیلی ناراحت شده بودن الان میدونم دقیقا دارن به همچی فحش میدن😁 من رفتم آرمی بمب و آلبوماشونو برداشتم آوردم گفتم بفرمایین ببینید چه داداش خوبی دارین همه جوره حواسم بهتون هست بیخود نیست شدم مامانتون😎شوخی کردم نمیخوام تعریف کنم بیاین این ماله شماست داداشای چلمنگم🥰🥰دانیال و آرمین چنان پریدن بغلم تشکر کردن خوبه بچه ها کشتینم آی خدا خفه شدم بسه آخیش ولم کردن🥴آرمین : ا/ت الهی بمیری نمیشد زودتر بگی داشتم نابود میشدم من : 😁آخه قیافه هاتون خیلی خوب بود کاشکی یه عکس ازتون میگرفتم به پسرا نشون میدادم برا آرمی بمب گریه میکردین😂آرمین : اگه این کارو که میکردی میمردی خری دیگه چیکارت کنم 😂من : ساعت 2نیمه نظرتون چیه آماده شیم تا ساعت 5 دور سالن کنسرت بچرخیم پسرا : عالیه 🤩من : پس بریم ست کنیم چی بپوشیم چه رنگی🤔
داشتیم فکر میکردیم من : من میگم اون تیپ سیاه رو بپوشیم بقیشم که خودتون میدونین آرمین : عالیه من عاشقشم دانیال : عالیه بریم من : دوییدیم تو اتاقامون رفتم یه هودی سیاه از تو کمد دراوردم یه شلوار لی مشکی خیلی خفنی هم پوشیدم و کتونی های سفیدم برداشتم کوله مشکی خیلی باحال و خفن بود که گرفته بودیمم برداشتم و آرمی بمب و گذاشتم توش دانیال و آرمینم همینطور رفتم تو آشپز خونه کاکائو گرفته بودم جونمون به کاکائو بستس نخوریم میمیریم تو کابینت و پر کاکائو کردیم😋رفتم برا پسرارم دادم بهشون گذاشتن تو کیفشون بعد کیلید🔑 خونرو برداشتم و گذاشتم تو کیفم از خونه زدیم بیرون سوار ماشین شدیم من رانندگی میکردم 😊 رفتیم رسیدیم سمت سالن کنسرت و اون دور و ور یکمی چرخیدیم دیگه ساعت 4 خورده ای بود رفتیم سمت سالن بله کم کم مردم داشتن میومدن من : آی آی پسرا بدویین که معلومه دارن از الان مردم میان بریم تو صف تا خیلی منتظر نمونیم🥴 دوییدیم رفتیم تو صف وایسادیم بعد یه ده دقیقه کار ما تموم شد رفتیم سرجامون ردیف اول که خیلی نزدیک صحنه بود رفتیم نشستیم و دیگه کم کم تمام آرمی ها اومدن تو حدود 2یا3 ساعت طول کشید خسته شدیم ولی پر قدرت وایسادیم ( عزیزان ببخشید اول داستان یادم رفت اینو بگم که ا/ت یکمی قدرتش از دوستاش بیشتره و قضیه داره که بیشترم میشه میتونه حس کنه اتفاق بدی میوفته یا نه مثل پیش بینی کردن و میتونی جای اونارو پیدا کنی که دوستاش این قدرت و ندارن ببخشید وسط داستان گفتم🙏🏻) تا پسرا رو دوباره ببینیم و از کنسرت لذت ببریم تازه یادم افتاد ما چقدر خنگیم مثلا باهم دوست شدین شماره هامونو ندادیم بهشون نویسنده واقعا راست میگی ما خنگی (نویسنده : تازه فهمیدی😐😂ا/ت : خوب بابا😂خودتم دست کمی نداری ها دیوانه نویسنده : قبول دارم نمیتونم چیزی بگم بهت😂) یهو برقا خاموش شد همه جیغ کشیدن ما پسرای تو کنسرتم کلی داد زدیم (انتظار که نداشتین بگم جیغ زدین به خدا پسرن😁ا/ت : خودشون میدونن گزارش لحظه ای نده نویسنده : خوب باشه😑) پسرا دونه دونه اومدن رو صحنه و شروع کردن ما آرمی ها هم هم خونی میکردیم خیلی خوش گذشت کنسرت تموم شد پسرا پیش هم وایساده بودن داشتن صحبت میکردن ولی یه دفه احساس کردم قرار اتفاقی برا پسرا بیوفته 😱وای خدا این چه موقعی بود(ا/ت : نویسنده میکشمت زمان قطی بود نویسنده : آی به منچه چیه ا/ت : تو داری داستان و مینویسی اگه اتفاقی بیوفته نفلت میکنم نویسنده : نگاه کن شخصیتای تو داستانم برامون خط و نشون میکشن برو سر کارت حرف مفتم نزن😠) گفتم بچه ها مهمون داریم😠دانیال : یعنی چی یعنی تو الان حس کردی قرار اتفاقی بیوفته من : بیشور ببند اون هلقو اگه میخواستم عادی می گفتم😂دانیال : ببخشید حواسم نبود😁آرمین :از بس که نخد مغزی😂دانیال: خوب بیشور😆آرمین : سریع ببین کجا هستن حواسمون باشه باید زود پسرا رو از اینجا خارج کنیم من : آرمین داشت حرف میزد که چشمم رفت پیش پسرا دیدم رو سینه هر کدومشون یه نقطه قرمزه که دقیق رو قلبشون هدف گرفتن من : چه غلطی بکنم وقت ندارم😨اینم که داره سخنرانی میکنه الهی بمیرین آرمین🤦🏻♂️سریع ماسک زدم قایمکی دوییدم رو صحنه دوییدم سریع هولشون دادم عقب دقیقا چند ثانیه یعنی شاید 5 ثانیه بعد تیرا همشون شلیک شدن😱همه جیغ و داد میزدن و فرار میکردن که یهو چند تا مرد گنده اومدن رو صحنه😨
دانیال و آرمین سریع اومدن پیش ما من چون از آرمین و دانیال نترس تر بودم و حرفهای تر گفتم دانیال و آرمین حواستون شیش دنگه جمع باشه گند نزنین میدونم که نمیزنین بزنین میکشمتون هرکی اومد سمتتون بهش یه ذره هم رحم نکنین از پسرا مواظبت کنین منم حسابشونو میرسم هر وقت گفتم شما دوتا هر کدومتون مثل اون روز دست 2تاشونو بگیرین منم دست ۳تاشونو میگیرم آرمین : آخه من : درد و آخه مرگ و آخه حرف نزن خره من الان جون پسرا مهم تره من هیچیم نمیشه گرفتی آرمین : باشه بابا به آمپر نچشبون به سقف داداش به فنا رفتم نفس بگیر باشه مراقب خودت باش( تمام این مکالمه ها سریع و تند بود)من :باشه داداش شمام همینطور فکر کنم حداقل 8 نفر بودن😐من هه چی فکر کردن من استاد خودمو که کلی مقام از همه جای دنیا آوردرو شکست دادم شما که دیگه هیچی نیستین ید مورچه هم نیستین برام😎رفتم جلو دونه دونه دخل همشونو آوردم زندگیشونو آوردم جلو چششون یا خیلی راحت بگم جد و آبادشونو آوردم جلو چششون😎 دیدم 3تاشون دارن میرن سمت پسرا نمیتونستم برم چون اینجا زیاد بودن نگاه کردم دیدم اوه اوه خدایی دلم براشون کباب شد😆دانیال و آرمین زدن شل و پلشون کردن فکر کنم باید از سر تا نوک پا عمل کنن گچ بگیرن که اون دیگه بدن نمیشه همون بمیرن بهتره😂 گفتم ایول حرف ندارین داداشای خودمین دیگه زدم اینارو ناقص کردم دیدم نه بابا تمومی ندارن داشتن وارد میشدن خیلی زیاد بودن انگاری یه ارتش بودن انقدر که زیاد بودن😱سریع دوییدم پیش پسرا دانیال و آرمین بدویین دستاشونو بگیرین سریع دست بچه هارو گرفتیم و نامرئی شدیم از پشت صحنه در رفتیم دوییدیم سمت ماشین ما من : وایسین نمی تونیم با ماشین بریم دانیال : چرا😟آرمین : خنگه من معلومه چون نامرئیم و الان بخوایم ماشینم نامرئی کنیم ضایس شاید ماشین و زیر نظر داشته باشن میفهمن دانیال: راست میگی من : چاره ای نیست باید پیاده بریم 😢پسرا شما خوبین نامجون : خیلی ممنون ما خوبیم ممنون که جونمونو نجات دادین من : وظیفمون بود جیهوپ : حال تو خوبه من : آره نگران من نباشید 😊جیهوپ : ولی رنگت پریده حالت خوب نیست🥺من : نه چیزی نیست خوب میشم ناراحت نباش😉در حالی که داشتم میمردم ولی چون زود بیهوش نمیشم نمیخواستم پسرا بفهمن من ضعیفم
راه افتادیم ولی نمیدوییدیم من : الان خیلی خطرناکه باید بریم یه جایی الانه که بمیریم از سرما 🥶بعد صد در صد پیدینیم شما الان داره دنبالتون میگرده باید ببریم تحویل بدیمتون صحیح و سالم 😊 نامجون : ممنون🥰 یه یکی دو ساعت داشتیم میچرخیدیم تا خوابگاه پسرا رو پیدا کنیم من : خوب شما الان نگاه کنین ببینین که کجاییم جین : بچه ها نزدیکه خوابگاهیم نه ؟ نامجون : بزار آره آره این دوتا کوچه بالاتره خوابگاس😃 من : خوبه پس بریم شمارو برسونیم رفتیم رسیدیم خوابگا پسرا بردیمشون داخل و ظاهرشون کردیم داشتم میمردم خودم و نگه داشتم بیهوش نشم ولی مثل مرده ها شده بودم اصلا حال نداشتم🥴جیمین : تو خوبی ا/ت من : آره آره خوبم خوب ما دیگه باید رفع زحمت کنیم مراقب خودتون باشید 😇نامجون : راستی میشه شماره هاتونو بدین بهمون من : چرا که نه شمارمونو دادیم بهشون گفتم اگه یه وقت مشکلی پیش اومد یا چیزی شد رو ما حساب کنین بهمون خبر بدین 😊(نویسنده : چه گل پسر خوبی ا/ت : تو یکی ساکت که اگه دستم بهت برسه خفت میکنم 😑نویسنده : به من چه قاطی داری ها ا/ت : خدایی نکرده بلایی سر پسرا بیاد من میدونم و تو ها نویسنده : میخوای الان یه کاری کنم خودت چیزیت بشه😠مگه مرض دارم این کارو کنم 😒ا/ت : خوب بابا قاطی نکن دیگه حرف نمیزنم😁 نویسنده : آفرین پسر خوب😁) نامجون : باشه من : ما دیگه میریم داداشای من بدویین هوی با شما 2تا الدنگم میزنم لهتون میکنما بدویین پسرا میخوان استراحت کنن 🤯(به ایرانی گفتی ) تهیونگ : الان چی گفتی کنجکاو شدم؟ من : به ایرانی گفتم ولش کن😄 تهیونگ : آهان😆 من : بدویین دیگه آرمین : اومدیم قاطی نکن حالا بیشور الان میایم عه با دیوار یکی شدیم😂حالت خوب نیست باید اعصابت و بیارم بزارم سر جاش😅من :😑آرمین : بریم بریم من : خدافظی کردیم دوباره نامرئی شدیم رفتیم خونه ما تا خوابگاه پسرا راهی نبود رفتیم رسیدیم یه کله رفتم تو اتاقم و لباسام و عوض کردم خوابیدم تقریبا میشه گفت هم خوابیدم هم بیهوش شدم 🥴صبح ساعت 12 بیدار شدم دیدم پسرا طبق معمول خوابن بابا این داداشای من از خرسم بدترن صد رحمت به خرس هفت پادشا رو خواب دیدن😁چرا به خرس بدبخت توهین میکنن اینا از اون بدبختم بدترن😂کل سال و خوابن
گوشیم زنگ خورد ناشناس بود 😐یعنی کیه (نویسنده : الان انتظار داری من بهت بگم ا/ت : معلومه 😁نویسنده : یه زحمت بده جواب بده خودت میفهمی ا/ت : خوب بابا میخواستم سر به سرت بزارم😁تو اول صبح خواب نداری نویسنده : به اطلاعتون برسونم ظهره بعد من دارم داستان و می نویسم خواب باشم داداش😐 ا/ت : چه باتربیت شدی داری راست میگی😂 نویسنده : بمیری ببند دهنو برو سر کارت😑ا/ت : باشه ولی خدایی داداش میگی بهتره ولی باتربیت نشو احساس معذبی میکنم😂نویسنده : باشه بابا روانی😆) جواب دادم صدا : آماده باشید برای مردن شما و اون 7تا کوچولو برای مرگتون آماده باشید تا تو کار ما دیگه دخالت نکنین فسقلیا من : هوی بیشور عوضی حرف دهنتو بفهم بلایی به سرت میارم که بفهمی چی میگی 😠صدا : به همین خیال باش منتظر مرگتون باشید😈 من : اه چقدر صداش آشنا بود ولش کن بعدا صداشو دوباره گوش میدم میفهمم و بلایی به سرش میارم که تا به حال ندیده باشه صبحانه خوردم و کیلید و برداشتم ماشین گرفتم رفتم سمت سالن کنسرت تا ماشین و بیارم تو راه همش به صدای اون یارو گوش میدادم(گوشیش به خاطر تو ایران که کارای خطرناکی میکنن صداهارو ضبط میکنه) رسیدم خونه رفتم نشستم رو مبل دوباره صدارو برسی کردم ولی نفهمیدم ولش کن بعدا صداشو دوباره گوش میدم میفهمم الان بازی با گوشی خیلی خوبه😃 شروع کردی با گوشی بازی کردی یهو ..... تو خوابگاه . تهیونگ : صبح بیدار صبح که نه ساعت 12 بیدار شدم رفتم دیدیم هیشکی بیدار نیست یهو گوشیم زنگ خورد یه ناشناس بود جواب دادم ولی حرف نزدم گفت : دستم بهتون میرسه فکر کردین میتونین در برین هم شما هم اون 3تا فسقلی ها میمیرین منتظر مرگتون که نزدیکه باشین سریع از ترسم قطع کردم 😨از ترس افتادم رو زمین خشکم زد جین : از خواب بلند شدم رفتم پایین دیدیم تهیونگ افتاده رو زمین رفتم پیشش گفتم تهیونگ خوبی😟تهیونگ : نه 😭جین : چرا چی شده داداش تهیونگ : همه چی رو به جین گفتم جینم ترسید داشت میلزید😨جین : حالا چه غلطی بکنیم باید به بقیه هم بگیم تهیونگ : آره ولی الان که مثل خرس قطبی خوابن جین : میگم بیا زنگ بزنیم به ا/ت دیشب نامجون شمارشو داد بهمون تهیونگ : آره بیا زنگ بزنیم بیان پیشمون چون جون اونام در خطره جین : من الان زنگ میزنم من : گوشی و جواب دادم گفتم سلام جین بود گفتم سلام جین خوبی چیزی شده جین : آره من : چی شده داداش😨جین : همه چیو که تهیونگ برام تعریف کرد و مو به مو به ا/ت گفتم من : جین الان حالتون خوبه😰 جین : آره ولی داریم از ترس سکته میکنیم من : ببینین اصلا تلفن و جواب ندین هرکی در زد باز نکنین من الان با آرمین و دانیال زود خودم و میرسونم جین : باشه ا/ت منتظرتیم فعلا بای میبینمت من : مراقب خودتون باشین فعلا بای وای خدا بدبخت شدیم😨سریع دوییدم تو اتاق پسرا سریع بیدارشون کردم همه چی رو براشون تعریف کردم اونام خیلی ترسیدن سریع لباس پوشیدیم نامرئی شدیم سریع دوییدیم سمت خوابگاه جین : منم نشستم پیش تهیونگ خشکم زده بود 😖یهو ....
نتیجه 1
🤍❤خوشمل من ممنونم که تست و انجام دادی اگه دوست داشتی و اگه پارت بعد و خواستی بخونی بهم بگین اگه میتونی حدس بزنین چی میشه ممنونم بای🖐🏻❤🤍
نتیجه 2
🤍❤خوشمل من ممنونم که تست و انجام دادی اگه دوست داشتی و اگه پارت بعد و خواستی بخونی بهم بگین اگه میتونی حدس بزنین چی میشه ممنونم بای🖐🏻❤🤍
نتیجه 3
🤍❤خوشمل من ممنونم که تست و انجام دادی اگه دوست داشتی و اگه پارت بعد و خواستی بخونی بهم بگین اگه میتونی حدس بزنین چی میشه ممنونم بای🖐🏻❤🤍
نتیجه 4
🤍❤خوشمل من ممنونم که تست و انجام دادی اگه دوست داشتی و اگه پارت بعد و خواستی بخونی بهم بگین اگه میتونی حدس بزنین چی میشه ممنونم بای🖐🏻❤🤍
عالی بود💙❤
عاجو🤤عالی بود
ببخشید من دیر نظر گذاشتم چون یه مدتی نبودم🙃ولی حرف نداش💜💜💜
فدا سرت عاجی مرسی کامنت گذاشتی خوشملم
❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
عاللی
ممنونم خوشملم
❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
عالی بود ببخشید دیر دیدمش 💜😁
الان خوندم 💜خب من داستانای عادی و غش میکنم ولی برای تو 😁میمرم خیلی خوب بود نن عالی بوددد فاطمه جونیمم😗😗😗💜💜
اشکالی نداره همین که خوندی کلی برام ارزش داره مرسی خوشملم خدانکنه مرسی بابت کامنتت
❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
عالی👏👏
ممنونم خوشملم
❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
عالی بود فاطمه 💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜💜
ممنونم خوشملم
🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
عااالی بوددد💜💜💜
واااایییی زود بعدی بیاددددد لطفاااا😭
چشم خوشملم ممنون
❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
خدایی عالی بود ولی بد جایی تموم کردی پارت بعد رو بزار سریع پلیز😀💜
چشم عزیزم داستانم کامله چون ماله حداقل سه ماه پیش یا شاید بیشتر نمیدونم اولین داستان پسرونس که نوشته بودم تا الان خیلی داستان نوشتم این داستانم تا آخر کامله ممنون بابت کامنتت خوشملم
❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍❤🤍
سلام خوشملای من اول باید معذرت بخوام چون یکمی بد دهنی ممکنه تو داستان کرده باشم و بعضی جاهاش که داستان و خوندم یکمی سوتی دادم اشتباه نوشتم ببخشی🙏🏻🙏🏻🙏🏻🙏🏻
عیب ندارم می ارزه داستانات محشره
مرسی عزیزم💗💗💗💗