این داستان عاشقانه نیست ولی اتفاقات زیبایی مثل قدرت مخفی هاک ماث توش رو نمایی میشه حتما بخونید اشکالات داستان رو بیان کنید ممنون
چند سال بعد رفتن آواتار و دوستانش از پارین می گذره و لیدی باگ و کت نوار بعد فهمیدن هویت هم خیلی بهتر همکاری می کردن و هاک ماث هیچ وقت نتونست حریف اونا بشه و هر کاری که می کرد، شکست می خورد. اینبار هاک ماث شروری بنام«شاهتوت» رو آوورده بود که می تونست با پرت کردن توت به سمت دیگران اونا رو کور کنه و لازم نبود حتما به چششمون بخوره و اگه به 1 متر اونور تر هم می خورد اونارو کور می کرد.(نا گفته نمونه که همه بجز خودش) آدرین و مرینت تمام تلاششون رو می کردن تا نزدیک اون بشن ولی موفق نمی شدن. برای همین از دیگر ابر قهرمان ها کمک گرفتن. اونا قدرت مار رو استفاده کردن و برنامه این بود که هر بار که اونا شکست خوردن، به عقب برگردونه تا یه نقشه جدید بکشن. مرینت هر چی گشت هیچ وسیله ای پیدا نکرد که آکوما بتونه داخل اون رفته باشه و نمی دونس چی کار کنه.
مرینت:«چطور ممکنه. بالاخره باید یه وسیله باشه که اکوما توش باشه.» مار:«شاید یه وسیله مخفی باشه و یا به اون از یه طریق دیگه ای متصل باشه.» آدرین:«شاتوته هووو. آکومات کجاس؟» مرینت:«الان انتظار داری اون جوابت بده؟» آدرین:«نه. ولی به امتحانش می ارزید.» مرینت شروع کرد دورش چرخیدن و دید که برای پرت کردن توت، توت رو از دست چپش می گیره و یه توت هم تو دست چپش می مونه و فهمید که شاهتوت برای پرت کردن هر توت از توتی که توی دست چپشه تغذیه می کنه. مرینت و آدرین هر کاری کردن، موفق نشدن توت دست چپش رو نابود کنن. آدرین:«من می تونم از قدرتم استفاده کنم و زیر پاش رو خراب کنم.» مرینت:«دانشمند، این کاری که می کنی، فقد باعث این میشه که ما گمش کنیم.»
مرینت:«ما باید از چند طرف هم زمان به سمتش بریم و کاری کنیم نتونه هممون رو بزنه که آخر یه نفر بره توت رو از دستش بگیره.» مرینت از قدرتش استفاده کرد و یه چاقوی میوه خوری بهش داد. اونا سریع وارد عمل شدن و از چند طرف بسمت شاهتوت حمله کردن. شاهتوت یه پوزخند زد و توتی که توی دست چپش بود رو ول کرد و همه دیدن یه نخ از توت تا دست شاهتوت هست؛ مثل یویو و با چرخوندنش اطرافش رو در امان گذاشت. یه توت داشت مستقیم به سمت چشمای مرینت می رفت و مرینت هیچ کاری نتونست بکنه و تنها کاری که تونست انجام بده این بود که دستاش رو بیاره جلوی صورتش و چشاشو بست. بعد چند ثانیه چشاشو باز کرد ولی کور نشده بود
تعجب کرد و به دستاش نگاه کرد و دید چاقوی میوه خوری، توتی شده و فهمید چیکار کنه. مرینت:«کت نوا و مار، شما برین عقب. من یه نقشه دارم» و اونا رفتن و نشستن. آدرین به مار گفت:«پفیلا می خوری؟» مار:«پفیلا؟!!» و آدرین یه پفیلا از جیبش در آوورد و دوباره گفت:«می خوری؟» مار به آدرین با تعجب نگاه کرد و بعد چند ثانیه گفت:«دانشمند، چی فکر کردی درباره. من چرا نخورم؟» و دوتایی شروع به خوردن پفیلا کردن. مرینت هم وقتی این صحنه رو دید گفت:«مردم شوهر دارن،ما هم شوهر داریم.»و به جنگش ادامه داد.شاهتوت پشت سر هم توت سمت مرینت پرت می کرد و مرینت اونا رو با چاقوی میوه خوری خنثی می کرد.وقتی مرینت به شاهتوت رسید،توت رو از دستش گرفت و با چاقو بهش ضربه زد و شاهتوت به شکل عادی خودش تبدیل شد. مرینت هم آکومایی که از توت اومد بیرون زو خنثی کرد و همه چیز رو به حالت اولش برگردوند و هویت شاهتوت معلوم شد.شاهتوت همون.....
شاهتوت همون میوه فروشی بود که با پیکان وانتی که من بهش داده بودم میوه می فروخت و اینبار از ایران توت های درجه یک به پاریس برده بود ولی کسی ازش نمی خرید و تمام شاهتوت ها خراب شد. مرینت میوه فروش رو برد پیش پیکان وانتش و برگشت و قدرت مار رو از صاحبش پس گرفت و خودش و آدرین باهم به خونه برگشتن. هاک ماث هم بین کارای مرینت گفت:«یه روزی بالاخره میوه سالم و درجی یک پیروزی رو من می گیرم و شما میوه فاسد رو و اونروزه که من صاحب قدرت هاتون می شم.» مرینت وقتی به خونه رسید به آدرین گفت:«دستت درد نکنه بخواطر حمایتت وسط جنگ. یعنی من نمی دونم تو پفیلا وسط جنگ از کجا آووردی.» آدرین:«خودت نا سلامتی گفتی که ما برین یه گوشه بشینیم.»_من گفتم ولی منظورم این نبود که برید عشق و حال و دیگه پشتتونم نبینید.+خب انتظار داشتی چی کار کنم عزیزم؟_چمیدونم میومدی یکم حواس شاهتوت رو پرت می کردی. حالا ولش کن. ناهار چی می خوری عشقم؟+چی!! دیت پخت تورو بخورم وقتی می تونم از بیرون غذا بخرم؟_هر هر هر خندیدم. مارو باش که به کی میگیم عشقم. اون از موقع جنگ پفیلا خوردنش. اینم از تعریفش از دستپخت ما.
شوخی کردم کفشدوزکم. دستپختت بی نظیره. می گم یه زنگ بزنم بابام هم بیان از دستپخت همسر عزیزم بخوره؟_هه. بابات بیاد؟ عمرا. تو می خوای بزنگ. ولی من شک دارم بیاد.+شرط چی؟_اگه اومد من امروز خونه رو جمع می کنم. اگرم نیومد تو باید جمع کنی. قبول؟+قبول. و به باباش زنگ زد. گابریل:«الو.»_سلام بابا.+سلام پسرم. خوبی؟ زن گرفتی دیگه خبری از ما نمی گیری. چی شده پول کم آووردی زنگ زدی؟_نه بابا. می خواستم برای ناهار دعوتتون کنم. میاین دیگه آره؟+فکر نکنم. یکم کار ریخته سرم که شاید وقت نکنم._بابا بیا دیگه. اگه نیای زنم تا آخر عمر بد بختم می کنه. اول که میده کل کارای خونه رو من انجام بدم و بعد تا آخر عمر امروز رو بنام روز سوتی های آدرین ثبت می کنه.+باشه. میام. ساعت چند باید بیام؟_یه لحظه گوشی. و به مرینت گفت:«مرینت، بابام کی بیاد؟» مرینت:«3:30 خوبه.» و دوباره خطاب به باباش گفت:«حدودا 3:30 اینجا باشید.» گابریل:«باشه. خدافظ.» آدرین:«خدافظ.» و به مرینت گفت:«خب طبق شرطمون تو باید امروز کل کارای خونه رو انجام بدی. ولی اگه یه معامله کنی، شرط باطل می شه.»
مرینت:«چی معامله ای؟» آدرین:«آگه کل اشتباهاتی که امروز کردم و می کنم رو دادیده بگیری، منم شرط رو باطل می کنم.» مرینت هم قبول کرد و با هم شروع به جمع کردن خونه و پختن غذا کردن. وقتی گابریل رسید، اول از همه زنگ رو مثل این عقده ای ها زد. آدرین هم سریع رفت جلوی آیفون و فکر کرد دوباره بچی همسایس و گفت:«چی کار می کنی پدر س..... س س سلام پ پ پدر. خوبین؟ اصلا نمی خواستم فحش بدم. فقد می خواستم بگم که آیفون ما سالمه و نیاز نیست چند بار بزنین. بفرمایین تو. بفرمایین.» گابریل:«اول درو باز کن تا من بتونم بیام تو.» آدرین:«إِااااا. ببخشید. حواسم نبود. باز کردم. حالا بفرمایید.» و پدر آدرین اومد داخل خونه. مرینت و آدرین اومدن به استقبال گابریل. مرینت:«سلام پدر جان. خوبین؟ زیاد بهمون سر نمی زنین.» گابرین:«کار زیاد دارم که باید بهشون برسم. چی خبر از عروس گلم؟ طرح های لباسی که میدی فروششون چطوره؟»
مرینت:«خوبه. خوب فریش میره. سودمم زیاده و داره بیشتر میشه و کم کم دیگه از شما هم تو شهرت جلو می زنم. اگه جلو زدم تعجب نکنین.» گابریل:«حالا بزار یه یقرون دو هزاری از ازشون در بیاری بعد بگو ازم می خوای جلو بزنی. پسرم، تو چی کار می کنی؟» آدرین:«من مدل مرینتم. کنارش تبلیغات هم دارم کار می کنم.» گابریل:«خوبه لا اقل بی کار تو خونه نمی شینی.» مرینت؛«اتفاقا همیشه جلو تلوزیون لم داده و من بیشتر کارای خونه رو انجام می دم.» گابریل:«آدرین، یعنی مرینت هم طرح می زنه هم کارای خونه رو انجام می ده و تبلیغات هم ماهی یه باره و تا وقتی مرینت طرحی نزده تو بیکاری. ولی باز مرینت کارای خونه رو انجام می ده؟» آدرین:«نه بابا بهش کمک می کنم. زیادم کمک می کنم. مرینت فقد یکم فقد مبالغه کرد تو حرف زدن.»
مرینت:«بفرمایید ناهار.» و همه رفتن تا ناهار بخورن. میز ناهار خوری مرینت با سلیقه مرینت طراحی شده بود و کلش پروانه ای بود. چه خود میز و چی صندلی ها و چه باقی چیزای روی میز. وقتی ناهار رو خوردن، قبل اینکه گابریل بره مرینت یهش گفت:«پدر جان، یه خواهشی از شما دارم. برای یکی از مدلام نیاز به ما دارم و آدرین مدل خوبی نیست. می خوام مدلم شید.» گابریل:«باشه. حالا واسه چی نوع لباسی هست؟» مرینت:«کراوات.» گابریل:«چی؟!!!!» ولی دیر شده بود. آدرین کراوات رو باز کرد و سنجاق سینه گابریل که قدرت پروانه رو داشت نمایان شد و نورو بی اختیار ازش بیرون اومد. مرینت:«چی؟؟؟!!!!پدر؟؟؟!!!!! ش ش ش شما هاک ماث هستید؟» و گابریل با ترس و لرز گفت:«من دلیل.....» و وسط حرفش مرینت و آدرین تبدیل شدن و به هاک ماث حمله کردن. هاک ماث هم چون خانواده دوست بود به اونا ضربه ای نزد و فقد جاخالی می داد و گفت:«من دلیل خوبی برای این کار دارم. بزارین توضیح بدم.»مرینت خواست برای اینکه این کار رو غیر ممکن نشون بده گفت:«اگه یه دروازه میان بعدی باز بشه وتوی اون بعد توی نیویورک قهرمانشون مردی با قدرت های عنکبوت باشه و اسمش هم اسپایدر من باشه اونوقته که من به حرفات گوش می دم.» و هین اتفاق افتاد و یه دروازه میان بعدی باز شد و تمام شروطی که مرینت گفته بود، انجام شد و همه وارد اونجا شدن.آدرین با اوج تعجب گفت:«هارمانم بابا نرده چاف چافٍ.»
آنچه خواهید دید:«من اسپایدر من هستم........... ما ابر قهرمان ها باید هویت هم رو بدونیم............. کت نوار خراب کاره............. یه گروه شرور به شهر حمله کرد............... دوباره نه.............. همه شکست خوردن............... اتفاقی شیطانی در راهه.................. نورو، بال های نورانی.
پس پارت بعدی کو؟
چرا مردعنکبوتی رو فقط با نام عنکبوت یاد کردی اندکی دلخور شدم در تست های بعدی بهتر کن
سلام
من خودم هم از بکار بردن این نام زیاد خوشم نیومد چون طرفدار مرد عنکبوتیم ولی بردن نام برای این داستان لازم بود
اگه این نام رو نمی بردم داستانم ناقص می شد
ممنون از نظرتون
عالی بود 👏