اینم پارت آخر داستانمون امیدوارم تا اینجای داستان خوب بوده باشه حتما نظر های شما رو می شنویم
اونا وارد یه دروازه شدند........... سلام من اسپایدرمن هستم...........شما چطور قراره کمک کنین؟............ یک گروه شرور به شهر حمله کرد............. دشمنان درجه یک اسپایدر من آزاد شدند........... گروه قهرمان ما شکست خوردند............ بی خود این دو قدرت رو تو کعبه نزاشتن حتما یه وجه خوبی هم داره............ یه ماه بعد........... تنها باقی مونده گروه هاکک ماث بود........... تورو، بال های نورانی.
وقتی هاک ماث قدرت مثبت خودش رو پیدا کرد، اسم هاک ماث رو از رو خودش برداشت و اسمش«نوریاب» شد. اون سریع وارد عمل شد و به مرینت قدرت الکتیسیته داد و اسم مرینت«لیری الکتریکی» شد و لباسش هم آبی همون قرمز و سیاه قبل با این تفاوت که اینبار خال ها به شکل رعد و برق شده بودند و به آدرین قدرت سم داد و اسمش «کت زهراگین» شد و لباسش هم رد سبز رنگ افتاده بود و سر دمش به شکل دم عقرب بود و به مرد عنکبوتی چند بازو داد و اسمش«عنکبوت صحرا» شد و لباسش هیچ تغییری نکرد. لیدی الکتریکی حمله کرد و اینبار خودش از قدرت الکتریسیته برای نابود کردن ولتور و نابود کردن منابع برقی استفاده کرد. ولتور که نابود شد یه جنگ برقی بین لیدی الکتریکی و الکترو پیش اومد و چون الکترو مثل یه باتری بود انرژیش تموم شد و شکست خورد. کت زهراگین هم برای نفوذ به زره های اونا، اون سه تا رو کامل بررسی کرد و متوجه شد پشت گردن کینگ پین و دهن ارهینو خالیه و از همون جا زهر خشک کننده به اونا زد و رو در رو به سمت اسکرپین دوید و اسکرپین هم به سمتش رفت. وقتی به هم نزدیک شده بودن کت زهراگین پرید و با دمش، دم اسکرپین رو گرفت و اونو به بالا آوورد و به زمین پرتش کرد و در نهایت با یه ضربه چوب دستی کارش رو یه سره کرد.
عنکبوت صحرا بخواطر بازو های زیادش تونست اختاپوس رو نگه داره و اونو با تار هاش محکم بست و بقیه رو هم با کمک کت زهراگین و لیدی الکتریکی شکست داد و گروه قهرمان ما پیروز شد. وقتی اونا به خونه برگشتن، شروع به صحبت تیکه انداختن کردن. بین حرفای اونا گابریل یه جا نشسته بود و تو فکر هاش غرق شده بود. مرینت:«چی شده که شما اینجوری تو فکرین؟ نکنه دارین نقشه حمله می ریزین؟» گابریل با ریز خنده ای گفت:«نه. دارم فکر می کنم وقتی شما قدرت های طاووس و پروانه رو از من بگیرین دیگه خبری از قهرمان بازی نمی مونه و یه زندگی معمولی پیدا می کنین.»
مرینت:«ما دنبال این زندگی هستیم. از قهرمان بازی خسته شدیم. وقتی ای دو قدرت رو ازت بگیرم دیگه قرار نیست به شهر حمله بشه و این مهمه.» پیتر:«نمی دونم چرا دروازه باز نمی شه.» آدرین:«برا چی باید باز شه؟» پیتر:«چون وقتی کار قهرمان ها تو اون بعد تموم می شه دروازه باز می شه برای برگشتن قهرمان ها.» مرینت:«حتما دلیلی داره. شاید یه شرور دیگه هم قراره بیاد.» پیتر:«خوبه با این قدرت جدیدی که گابریل پیدا کرده دیگه هیچ کسی حریف ما نیست.» مرینت:«ولی احتیاط شدط عقله. باید حواسمون کاملا جمع باشه.» و همون موقع در خونه باز شد و ام جی(نامزد پیتر) اومد تو. پیتر:«سلام عزیزم. سفر خوب بود؟ چرا انقدر دیر اومدی؟ نمی گی دلم برات تنگ می شه؟» ام جی:«سلام پیتر من قرار بود سه هفته پیش بیام ولی بخواطر حمله ابر شرورا تمامی ورود و خروج ها ممنون شده بود. چی شد؟ شکستشون دادی؟ اینا کین؟» پیتر:«آره شکستشون دادم. فیلمش تو اینترنت هست.» و فیلمش رو به ام جی نشون داد. بعد فیلم ام جی به پیتر گفت:«اون همه دست رو تو از کجا آووردی؟ اونا کی بودن باهات؟ اینا کین؟»
پیتر:«آروم آروم بابا. بزار کامل بهت بگم. این دختر مرینت دوپن چنگ و اینم شوهرش آدرین آگراست و اینم پدر آدرین، گابریل آگراسته. اونایی که باهام کار می کردن، همینا بودن واون چند دست هم گتبریل بهم داد. قدرتش اینه که به دیگران قدرت بده. جواب همه سؤالات رو گرفتی؟» ام جی:«آره. بزار خودمو به دوستامون معرفی کنم. من ام جی هستم. به نیویورک خوش اومدید.» و همون موقع گوشی پیتر لرزید و وقتی گوشی رو روشن کرد، یه خبر داشت پخش می شد:«خبر فوری. شروری به نام«علم و عمل» به شهر حمله کرده. این شرور با یه چیزی شبیه دروازه میان بعدی وارد شهر شده و داره به شهر آسیب می زنه. اون میگه از طرف «ارباب فلاکت» مآمور شده که این کارو بکنه. باقی خبر ها. روحانی بالاخره گوشی رو ارزان کرد ولی خبری از ارزان کردن باقی وسایل نیست......» مرینت:«چیییی!!!!!!! روحانی ارزون کرد!!!!!!!!مگه جنگه!!!!! روحانی و ارزون کردن اصلا با هم نمی خونن.»
پیتر:«اونو ولش کن یه شرور به شهر حمله کرده.» مرینت:«آره. ولی. صبر کن اون گفت از طرف ارباب فلاکت. یعنی ممکنه که اون آکومایی باشه.» گابریل سریع به هاک ماث تبدیل شد تا ببینه می تونه روی اون تأثیر بزاره یا نه و تا شروع به کار کرد علم و عمل گفت:«ارباب شرارت سعی نکن که قدرت منو ازم بگیری. من به دست یکی دیگه شرور شدم.» و اینو به همه گفت و همه راه افتادن. هاک ماث به نور یاب تبدیل شد و وقتی رسیدن، خبری از علم و عمل نبود. تا خواستن برن تا اطراف رو بگردن، زمین دور اونا بالا اومد و اطرافشون از همه طرف بسته شد و گرد و خاک بلند شد. گرد وخاک که نشست، گروه ابر قهرمان ما پسری رو دیدن که به نظر 20 ساله می اومد. اون گفت:«سلام به گروه پاریسی و اسپایدر من عزیز. من علم و عمل هستم و قدرتم هم دانستن همه چیز و انجام تمام فنون رزمیه. مثلا من تمام دشمن های اسپاید من رو می شناسم و می تونم مثل اونا مبارزه کنم.» و تبدیل به اختاپوس شد.
اونا سریع به علم و عمل حمله کردن ولی هیچ اثری نداشت و از حملتت اونا جا خالی می داد و یه ضربه زد و همه رو به عقب پرت کرد. همه از تمام قدرتشون استفاده کردن ولی حتی یه ضربه هم به علم و عمل نتونستن بزنن. نور یاب هر نوع قدرتی که به ذهنش می رسید رو به گروه قهرمان ما داد حتی سرعت بی نهایت ولی باز هم موفق نشدن. نور یاب سعی کرد که قدرت علم و عمل رو کپی کنه ولی هر کاری کرد نشد. نور یاب قدرت طاووس رو هم استفاده کرد ولی باز هم نشد. علم و عمل به نور یاب گفت:«گابریل زور الکی نزن. تو نمی تونی. این کار توانایی کیلی زیادی می خواد. برای انجام این کار، ارباب فلاکت از تمام توانش استفاده کرد و فقد تونست قسمتی از علم جهان و قدرت عمل به اونو بده. من از 28 باب علم، فقد 2 باب رو کامل می دونم و تنها کسی که تمام 28 باب رو می دونه، کسیه که مسلمونا بهش می گن امام زمان.» نور یاب:«من یکم زمان می خوام. سرش رو گرم کنین.» و قهرمانان ما ریختن سر علم و عمل. کت نوار:«تو چرا شرور شدی؟»
و علم وعمل گفت:«من عاشق درس و ورزش بودم ولی تو هیچ کدوم مهارت نداشتم و تمام دوستام منو مسخره و اساتید به من سرکوفت می زدن.» آدرین فکری به سرش زد و گفت:«من از تو سؤال می پرسم. اگه نتونی به یکیش جواب بدی باید قدرتت رو تحویل بدی. قبول؟» علم و عمل:«قبول.» کت:«شما برید به نور یاب کمک کنین. این با من.» و اونا رفتن. کت نوار:«228×486×25×962=» علم و عمل توی ثانیه اول گفت:«2664932400.» کاملا صحیح بود. آدرین به سوال پرسیدن ادامه داد. مرینت:«اون گفت که ارباب فلاکت از تمام توانش استفاده کرده و تو هم قدرت این کارو نداری.» نوریاب:«آره. فهمیدم. باید به خودم قدرت افزایش داده شده قدرتم رو بدم تا موفق بشم.»مرینت:«وات!!!می شه ترجمه کنی؟»
نوریاب:«فقد بشین و ببین.» آدرین:«میشه لیدی باگ بیاد به طرح سوال کمک کنه؟ دارم کم میارم.» مرینت هم رفت. نوریاب به خودش قدرت داد و اسمش«مگا نور یاب» شد و سریع به اسپایدر من قدرت علم و عمل رو داد. اسم اسپایدر من ما شد«اسپایدر متفکر». اسپایدر متفکر جنگ رو با علم وعمل شروع کرد و نبردی عجیب و جذاب رخ داد ولی یه ضربه هم به کسی نخورد. بعد 25 دقیقه، مرینت و آدرین و گابریل قدرت هاشون از کار افتاد و اسپایدر متفکر هم دوباره اسپایدر من شد. همه از پیروزی نا امید شده بودن که یه لحظه فکری به سر گابریل زد و گفت:«تو گفتی اگه به سؤالی نتونی حواب بدی، قدرتت رو تسلیم می کنی. درسته؟» علم و عمل:«آره.» گابریل:«به این سوال جواب بده. مایکل ساعت۸ خوابید و وقتی بیدار شد، رفت درس خوند و وقتی درسش تموم شد ساعت 12 بود. علی چند ساعت خوابیده بود؟» علم و عمل:«۱:۳۷:۲۲»گابریل:«غلطه. علی ۲:۳٠ خوابیده بود.» و علم و عمل شکست خورد و قدرتش رو تسلیم کرد.
همون موقع یه پنجره ابعاد باز شد. مرینت:«خوشحال شدیم با هات آشنا شدیم پیتر. امیدوارم بازم همکاری کنیم. خداحافظ.» پیتر:«خداحافظ پاریسی های قهرمان.» و اونا وارد بعد خودشون شدن. اون پسر هم به زمان خودش برگشت و مرینت و همراهان هم به زمان خودشون دقیقا همون جای قبل کنار میز. وقتی برگشتن، هیچ چیزی تغییر نکرده بود و دقیقا شبیه همون موقعی بود که خارج شه بودن. انگار که تو اون بعد اصلا زمان جلو نرفته بود. گابریل قدرت طاووس و پروانه رو به مرینت داد و مرینت هم اونا رو داخل جعبه گذاشت. توی بعد پیتر هم بعد خروج مرینت و همراهان، یه ابر شرور به شهر حمله کرد و پیتر رو کشت. چند روز بعد یه اسپاید من جدید با قدرت الکتریسیته و نامرعی شدن اومد که اسک واقعیش«مایلز موارز» بود و اون ابر شرور رو نابود کرد و مثل باقی داستان ها در آخر داستان همه چیز به خوبی و خوشی تموم شد. پایان
اون صسمت که روحانی قیمت موبایل رو پایین اورد خبلی خنده دار بود 😂😂😂😂😂
ولی خواهش میکنم تمومش نکن
کلاً تموم شد ؟!
داستان عالی بود مخصوصا روحانی 😂😁