
.......
از زبان اما:باورم نمیشه مرد اون قرار بود مارو پیشه مامان بابا ببره حالا چیکار کنیم رفتم پیشش که یکدوم از اون نقابدارا که انگار خانم بود گفت« بلند شو قدیما کارت بهتر بود الان چیه اینجا گرفتی خوابیدی» منم با تلفیقی از ناراحتی و خشم گفتم« چی میگی اون مرده » زنه گفت« همه اینا نقشه» بعد یه لگد زد و گفت بیدار شو. من میخاستم بچیزی بگم که دریک عین زامبیا بلند شد و گفت« حق با توه نباید انقدر سوسول بازی در میاوردم» بعد رو کرد به اقاهه و گفت« زور نزن نمیتونی منو بکشی چون من شاهزاده شیاطینم» بعد اقاهه با خشم اومد سمتش ولی دریک با یک فن زیبا جاخالی داد و خورد به تخت رو کردم به دریک و گفتم« حالا چی؟» دریک اول یه نگاه مغرورانه گرفت بعد رو به من کرد و گفت« فرار» با تعجب گفتم« چی؟» که دستمو گرفت و رفتیم داشتیم میرفتیم بیرون که اقاهه جلومون سبز شد و گفت« فک کردی میتونی به این راحتی از دستم فرار کنید سربازا بیاریدش» بعد سربازا لوئیسو بادستای بسته اوردن خواستم برم پیشش که دریک با دست جلومو بعد رو کرد به اون و گفت« هر کاری میخای بکن من الفرار»
باورم نمیشه اون بهم خیانت کرد اقاهه با خنده دستشو اورد جلو که مارو بگیرن ولی درست از پشتش یه ادم که لباس قهرمانی مثل شیرا داشت از پشت اومد بهش حمله کرد بعد یه تیر برداشت و به سمت بالا پرتاب کرد و عین بمب ترکید منم سریع یه سپر درست کردم وقتی رفتیم بیرون به اون قهرمانه دقت کردم اون دریک بود باورم نمیشد بعد سریع میراکلسو در اورد و گفت« هه فک کردین تنهاتون میذارم فقط وقت میخاستم برای تبدیل» لوئیس اول با خوشحالی پرید بغل دریک و گفت« ممنون ممنون که مارو نجات دادی» بعد اخماش رفت تو هم و گفت« ولی تو از مال من استفاده کردی قهلم» من با یک نگاه پرتوقعانه گفتم« نجات دادنمونو که ولکن ولی مامان بابامون کو از اینجا که چیزی عایدمون نشد» هیوگو هم حرفمو تایید کرد.
دریک بی توجه به حرفامون رفت پیش اون دوتا ادم بعد گفت« میتونید ماسکاتونو بردارین» وقتی ماسکارو برداشتن اونا همون ادمای تو خوابن بودن گفتم« نکنه اینا چیزی از مامان بابا میدونن» دریک ریز ریز خندید گفتم« چی شده چیزی رو صورتمه اتفاقی افتاده» دریک سعی کرد خودشو اروم کنه بعد رو کرد به اونا و گفت« بیاید میراکلستون» گفتم« اینا همون لیدی باگ و کت نوار بود که گفتی» دریک منفجر شد و خندید انقدر خندید که عصبی گفتم« چیه بگو ماهم بخندیم» یدفه قیافه دریک پوکر شدو گفت« اره همونان و اینها مامان باباتونن» یلحظه چی اون ادمایی که تو خوابم میدیدم مامان بابام بودن با لکنت گفتم« ما ما ن با با» بعد هر سه تا مون پریدیم بغلش. با گریه گفتم« چه اتفاقی افتاده چرا ترکمون کردی» دریک گفت« حالا ولشون کن ولی مرینت ادرین اون پیری همونی بود که من فک میکنم» مامان با کمی ناراحتی گفت« اره تازه میراکلس پروانرو میخاسد ولی یادم نمیاد که دادیم یا نه» دریک گفت« به احتمال زیاد دادی چون تحت کنترلش بودی» مرینتم اوهی کشید
(برگشتن به پاریس) از زبان دریک: اما جیغ جیغ کنان گفت« شما از خانواده اگراستی وایییییی» مرینت دم گوش ادرین گفت« فکر کنم خوشحال شد که پولداریم» من اروم خودمو نزدیکشون کردم و گفتم« متاسفانه خیر به اقای فرانک آگراست چشم دارن» مرینت و ادرین با تعجب گفتن« چییییی تو از کجا فهمیدی» پوکر نگاش کردم و گفتم« وقتی عکس حاج اقا اومد این خانم بد تر از شما بهش نگاه کرد» (میرسن به امارت اگراست) وقتی رسیدیم زنگ زدیم دیدیم اقای فلیکس اومدن با حالت پوکری گفت« شما کی هستین اینجا چیکار میکنین» اما انگار نا امید شده بود رو کرد به ما منم غلنج دستمو شکوندم( درست مثل فیلم و کارتونا ) گفتم« میخای یاد اوری کنم» فلیکس که انگار ترسیده بود گفت« عه سلام مرینت سلام ادرین بفرمایید داخل» رسیدیم هال که دیدیم فرانک رو مبل لم داده وقتی مارو دید اصلا بهمون توجه نکرد. اما داشت هیجانشو کنترل میکرد گفت« س سلام اقای فلانک ببخشید یعنی فرانک هه» نمیدونم چیشد فرانک یه نیم لبخندی زد و گفت« راحت باش منو فرانک صدا کن بیا کنارم بشین» اما هم با سرخی کمی گفت« با باشه فرانک» مرینت و ادرین که دهنشون باز مونده بود اروم گفتن« یا خدا اما واقعا از فرانک خوش*ش میاد» هیوگو میخاست بره سمت اما که گفتم« نرو» گفت« چرا من باید اجازه بگیرم برم پیش خواهرم» گفتم« اینو نمیدونم ولی اینو میدونم که دستگاه مشترک مورد نظر شما فعلا در دسترس نمیباشد» هیوگو اول تعجب کرد ولی وقتی کامل امارو دید فهمید چیشد. چن دقیقه بعد خانم خانما اومدن خانم لایلا. از نزدیکمون رد شد و رفت پیش فلیکس گفتم« میشه از اینجا دور بشید حتی از این اتاق برید بیرون» لایلا گفت« ها چی میگی تویی که اومدی خونم» منم کاملا ریلکس گفتم« اولا اینجا عمارت آگراسته و برای پدر ادرینه دوما بو … میدی (جای خالی را پر کنید/ یاد امتحان افتادم)» لایلا ایندفعه با عصبانیت گفت« چی میگی خودت بو بد میدی من بهترین عطر پاریسو زدم» گفتم« من با اون عطری که بو بد میده کاری ندارم من بوی اون دروغاتو میشنوم ناسلامتی شیطانم و جناب عالیم که دست مارو از پشت بستی انقدر بو دروغات زیاد و بده که نگو» لایلا که دندوناشو میسابید با عصبانیت رفت. ادرینم رو کرد به بچه ها که بخوابن(نتیجه چالش داریم)
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
چج: اما و هیوگدو
میتونی عکشون رو درست کنی ?????
داستان قشتگی بود
مرسی🌹
اما
عالییییییییییییییییییییییییی بودددددد
ج چ: اما..
میشه پارت بعد رو بزاری؟
نمیدونم شاید امروز گزاشتم سرم خیلی شلوغه
عالی بود بعدی رو کی میزاری؟؟؟
ممنون شاید فردا پس فردا
نمیشه زود تر بزاری؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اولین کسی هستی که میخوای زود بزارم بخاطر این امروز از صبح تا قبل از ظهر میزارم آخه دیرم منتشر میشن
عالییییییییی بود
ج چ: همه شونن🦄🐉🦁
ممنون که انجان دادی
عالی
ممنون