سلام به همه دوستان. قسمت جدید آماده شده🎉🎉 هر نظری در مورد داستان و چیز های دیگه دارین رو توی کانت ها بهم بگین😇 بزنین بریمممم🤩
عین روح شدم اصلا نفهمیدم چی به چی شد😰😰 نامجون: هییی خوبی؟؟ چی شد؟؟ تهیونگ: عمرا اگه بزارم فرار کنی زود باش بگو ببینم قضیه چیه؟؟🤨 یه لحظه احساس کردم دیگه کارم تمومه. جین: چرا اینطوری شدی؟؟ نمیخواد از چیزی بترسی. راحت باش ؛ هرچیزی هست به ما بگو😇 آب دهنمو قدر دادم. من: راستش .......راستش....من.. یه لحظه سرمو بلند کردم و به چشماشو نگا کردم. با دقت خیلی بالایی خیره شده بود به من.🧐 من: راستش من قبلا یه بیماری داشتم که بخاطرش چن تا عمل جراحی انجام دادم😓😓 مردم و زنده شدم تا بگم😩دوباره سرمو بلند کردم تا نگاهشون کنم. از قیافه هاشون معلوم بود که تعجب کردن بعد برگشتم جین رو نگا کردم این دیگه خیلی تعجب کرده بود. جین: خب چرا همون دفعه اول نگفتی؟؟!! من: راستش .....راستش ترسیدم 🙁 شوگا: چرا مگه ما لولو خورخوره ایم؟؟ من: نه راستش ترسیدم که ازم خوشتون نیاد و دلتون نخواد که من عضو گروهتون بشم. اشکام داشت در میود؛ تا به اینجا زندگیم به این اندازه خجالت زده نشده بودم؛ به این اندازه احساس بیچاره بودن نکرده بودم😥 کوک: 😂😂خب چه ربطی داشت الان مثلا جین انگشتاش صافه ما نباید ازش خوشمون بیاد؟؟؟😅 تا کوک اینو گفت همه خندیدن و منم عین کسایی که برق گرفته بود داشتم نگاشون میکردم.😳 جین: تو چرا به من گیر میدی😂😂 من: چی .....چیداری میگی؟؟ جین دستشو گرفت جلوی من جین: ببین انگشتای من صافه😊واسه همین کوک همیشه سر به سرم میزاره😂 کوک:😂😂😂 راست میگفت من تا حالا دقت نکرده بودم واقعا انگشتاش صاف بود. تهیونگ: دیدی حالا ربطی نداشت؟؟ حالا چه بیماری داشتی؟؟
من: سرطان......سرطان معده تهیونگ:😳😳😳 ایندفعه دیگه واقعا شاخ در اوردن. جیهوپ: داری شوخی میکنی؟؟؟ چطور میشه آخه؟؟ جیمین: بچه تو هنوز ۲۰ سالت نشده؟؟؟کی وقت کردی سرطان بگیری؟؟😳 من: وقتی ۱۲ سالم بود فهمیدم تا همین چن ماه پیش که آخرین جراحیمو انجام دادم. نامجون: الان چی؟؟؟ الان که خوب شدی ؟؟ من: راستش نمیدونم هنوز 😕 شوگا: باورم نمیشه!!!! من: میشه به کسی نگین؟؟ جین: خب اگه بگیمم چیزی نمیشه که! من: ن من دوست ندارم کسی بدونه!!🥺 نامجون: نگران نباش ......بچه ها این قضیه بین خودمون میمونه. بعد یکی یکی دستاشونو گذاشتن روی هم. کوک: وین نوبت توعه.... دستتو بزار. بعد از این کارا همه رفتیم توی اتاق هامون تا واسه فردا آماده بشیم. ______________________________ کوک: وین.....وینننن.......نمیخوای بلند شی؟؟؟....نمیدونم این چرا عین شوگا میخوابه و عین من بلند نمیشه🤔......ویننن من: هاااا چیه؟؟😴 کوک: میگم اگه امکانش هست بیدار بشین میخوایم بریم دنبال کارامون. من: الان .....الان پا میشم. بلند شدم و روی تخت نشستم. همه چی عادی بود. پاشدم از اتاق رفتم بیرون.
تهیونگ: وین؟؟ ویننن؟؟؟ من:بله؟؟😪 تهیونگ: ببین اگه میخوای دست شویی بری باید بری سمت راست اونجا اتاق نامجونه!😂 من: هااا؟؟؟آهااا فهمیدم. صورتمو که شستم حالم سره جاش اومد. اومدم بیرون دیدم همه دارن صبحونه میخورن منم رفتم پشت میز نشستم. جین: چیمیخوری؟؟ من: آب نامجون: امروز قراره سرت حسابی شلوغ بشه هااااا یچیزی بخور وگرنه از گرسنگی میمیری😉 جین برام یه لیوان شیر اورد و منم با شکلات خوردم وقتی که صبحونه تموم شد رفتم تا لباسمو عوض کنم. ولی هرچقدر گشتم نتونستم گوشیمو پیدا کنم . اصلا یادم نمی یومد کجا گذاشتم . وقتی دیدم نمیتونم پیداش کنم بیخیالش شدم و رفتم سمت بچه ها.. بعد نیم ساعت رسیدیم کمپانی . همه چی واقعا شگفت انگیز بود . روی در و دیوار پر شده بود از پوستر کنسرت پریروز. بعد اینکه مدیر اومد و یه عالمه ازم تعریف کرد رفتیم سمت اتاق تمرین . نامجون: بچه ها من آهنگی رو که نوشته بودم رو یکم تغیر دادم و الان آماده اینه که ضبطش کنیم😃 جیهوپ:جدی؟؟؟ اینکه عالیه!! نامجون چن تا کاغذ بینمون پخش کرد نامجون: این متن آهنگه امروز روی خوندنش تمرین میکنیم. خب از اونجایی که این اولین آهنگ رسمیه من بود خیلی براش هیجان داشتم و میخواستم که همه تلاشمو بکنم.
نزدیک یکی دو ساعت تمرین کردیم بعدش نشستیم تا یکم استراحت کنیم من روی زمین دراز کشیدم و تا چشمامو بستم مدیر در رو باز کرد. مدیر: پسرا همگی خسته نباشید... وین مثل اینکه گوشیتو اینجا جا گذاشته بودی بچه ها توی اتاق گیریم پیداش کردن . همش پشت سره هم داره زنگ میخوره ببین کیه. پس گوشی اینجا مونده بود میگم آخه هیچ جا نبود 😅رفتم گوشی رو از مدیر گرفتم و ازش تشکر کردم و مدیر رفت . گوشی رو باز کردم و دیدم مامانم توی دو روز ۴۶ بار بهم زنگ زده . میخواستم شمارشو بگیرم که دوباره زنگ خورد منم جواب دادم. من: بله ...سلام... آره یادم نبود توی کمپانی جا گذاشته بودمش..... مامان دیدی کنسرتو......خوب بود؟؟.....چی میگی مامان!!! ما چن بار در باره این موضوع صحبت کردیم.... درسته بقیه فارسی نمیفهمیدین ولی دیگه از حالت صدام متوجه میشدن که دارم با مامانم پشت تلفن دعوا میکنم واسه همین از اتاق تمرین اومدم بیرون و رفتم سمت دست شویی.. جین: کوک برو ببین چش شد؟؟ باکی داشت پشت تلفن دعوا میکرد.؟؟ کوک: باشه میرم. رفتم سمت دست شویی و درو قفل کردم جونگ کوکم پشت سر من اومد و پشت در وایستاد. کوک:این چی داره میگه؟؟؟اه هیچی نمیفهمم که!!🤨😕 من: مامان چرا دوباره این قضیه رو شروع کردی آخه؟؟ مامانم: عزیزم مگه دارم چیز بدی میگم فقط میخوام بدونم چرا پسرم نمیاد خانوادشو ببینه؟؟ من: خودت میدونی چراا؟؟ چون تو خودت توی شرایط حساس نمیومدی پیشم منم نمیام ایران. مامانم: عزیزم اون همه برات بلیط فرستادم کانادا اون همه بهت التماس کردم ولی تو چی کار کردی هیچ کدوم از بیلیطارو استفاده نکردی منم هرچی گفتم گوش نکردی. من: مامان من نمیام. من تازه اینجا دارم به چیزی که دوست دارم میرسم من این گروهو ول نمیکنم. الانم اگه برام بلیط بفرستی برنمیگردم. مامانم: پسرم چرا منو اذیت میکنی آخه؟؟ من: مامان تو من اذیت نکردی؟؟؟میدونی چقدر چشممو به در دوختم تا بیای؟؟؟ میدونی چقدر منتظرت بودم تا بیای؟؟ مگه تو اومدی که من بیام؟؟ مامانم: پسرم اصلا من هیچی بخاطر خودت بیا!! اگه یوقت حالت بد شه من چیکار کنم؟؟ رفتی توی یه کشور دیگه تکوتنها هیچکسم نیست که مراقبت باشه!! من: من حالم بد نمیشه اینجا یه عالمه آدم هستن که من براشون مهم باشم حداقل بیشتر از تو براشون مهمم!
مامانم: باشه پسرم خودتو اذیت نکن حداقل برو آزمایش ها تو انجام بده منو اینقدر نترسون. من: مامان من خودم میدونم دارم چی کار میکنم. خودم واسه زندگیم تصمیم میگیرم اگه بخوام میمیرم اگرم بخوام زنده میمونم. مامانم: پسرم نگو این حرفو. چرا آخه منو و باباتو اذیت میکنی مام دلمون برات تنگ شده حداقل اگه نمیای مارو ببینی مواظب سلامتی خودت باش. من: مامان من دیگه باید برم خدافظ. مامانم: پسرم..... نذاشتم حرفشو تموم کنه و گوشی رو قطع کردم . دست خودم نبود خیلی از دستش عصبی و ناراحت بودم . فکر میکردم هیچ کس این اطراف نیست ولی جونگ کوک پشت در بود. به در تکیه دادم و آروم نشستم روی زمین و چشمامو بستم. بغض گلومو فشار میداد. دیگه نتونستم تحمل کنم و زدم زیر گریه. از یه طرف دلم براشون تنگ شده بود و از یطرففم دلم شکسته بود. از یه طرف دیگم نمیخواستم نیومده گروه رو ول کنم. قلبم درد میکرد دیگه تحملم تموم شده بود. های های داشتم گریه میکردم و به اینکه باید چی کار کنم فکر میکردم. کوک که دید حالم خوب نیست خیلی بی سر و صدا رفت سمت اتاق تمرین. جین: چی شد؟؟ چرا تنهایی؟ پس وین کجاست؟؟ کوک: داره توی دستشویی گریه میکنه. تهیونگ: چیی؟؟ واسه چی داره گریه میکنه؟؟ کوک: با مامانش دعواش شد و بعدش الان داره گریه میکنه. چیهوپ: واس چی دعواش شد آخع؟؟ جیمین: حالش خوبه؟؟ کوک: نفهمیدم چی میگفت داشت با یه زبون دیگه حرف میزد و معلوم بود که حالش خوب نیست. اگه اومد شما به روی خودتونم نیارین که میدونین. چن دیقه که گذشت صورتمو شستم تا معلوم نشه گریه کردم. خودمو که جمع و جور کردم از دست شویی اومدم بیرون و رفتم سمت اتاق تمرین. جیمین: کجا بودی؟؟ من: داشتم با تلفن حرف میزدم ببخشید یکم طول کشید. شوگا: عیبی ندارع بیایین یکم دیگه تمرین کنیم. چن ساعت دیگه همگی راه افتادیم سمت خونه. من اصلا حوصله نداشتم و فقط میخواستم برسم خونه تا بخوابم. وقتی رسیدیم خیلی بی سر و صدا رفتم سمت اتاق و خودمو پرت کردم روی تخت.
گوشیمو باز کردم دیدم خواهر کوچیک ترم پیام داده. نوشته بود که مامان نگرانته خوبی؟؟ پیاماشو جواب ندادم و چشمامو بستم. چن دیقه بعد کوک اومد توی اتاق و رفت سمت کمد لباساش. داشت کم کم خوابم میبرد که گوشیم زنگ خورد. واینی بود. جواب دادم. من:بله؟؟ واینی: وین؟؟؟ خوبی؟؟ چیزیت نشده که؟؟ من: ن خوبم چیزیم نیست. از اونجا که واینی نمیتونه خوب فارسی صحبت کنه داشتم باهاش اینگلیسی حرف میزدم و مطمئن بودم که کوک متوجه میشه چی میگم واسه همین مواظب بودم که حرف بی ربط نزنم. واینی: پس چرا این کارو میکنی؟؟ دکترت زنگ زده گفته چن وقته نرفتی ببینی وضعیت بیماریت چطوره!! من: واینی میدونی اینجا الان شبه؟؟ من تازه رسیدم خونه خوابم میاد. بعدا درموردش حرف میزنیم. واینی: حرف بی ربط نزن. داداشی گلم خودتو به کشتن میدی هاا؟؟ نکن این کارا رو باشه؟؟ من: من نمیمیرم اگه قرار بود بمیرم همون موقع مرده بودم..... من خوابم میاد خدافظ. گوشیو قطع کردم. فکر کنم جونگ کوک همه چیو فهمیده بود. امروز اصلا روز خوب نداشتم و خیلی خسته بودم واسه همین تا چشمامو بستم خوابم برد. کوک وقتی من خواب بودم خیلی آروم آروم از اتاق بیرون اومد و رفت پیش بقیه.
نامجون: خوابید؟؟ کوک:آره ولی قبلش یکی بهش زنگ زد. جیمین: خب؟؟ کوک: داشت اینگلیسی حرف میزد میگفت که نمیمیرمو و از این جور حرفا!! جین: این پسر یچیزیش هست به ما نمیگه!!🤨 تهیونگ: فکرنکنم اینطوری باشه شاید با خانوادش دعواش شده یا یه همچین چیزی. شوگا: بهرحال بهتره حواسمون بهش باشه هنوز به اینجا عادت نکرده. نامجون: راستی بچه ها مدیر گفت که فردا عکس برداری داریم. جین: الان باید بگی؟؟؟ نامجون: الان یادم اومد خب😅 جیهوپ: پس دیگه پاشین برین بخوابین. کوک: هایییی پسر خسته شدم از بس تورو صب بیدار کردم😓..... تهیونگ چطوری منو بیدار میکرد......هییییی باتوام. من: ولم کن بزار بمیرم😴😴 کوک: چی داری میگی بمیرم چیه؟؟ پاشو ببینم... وقتی اینو گفت فهمیدم چرت گفتم . از جام بلند شدم. من: من وقتی خوابم چرت و پرت زیاد میگم جدی نگیر. از اتاق رفتم بیرون و رفتم سمت آشپز خونه. جین: بدو عجله کن امروز عکس برداری داریم باید زود بریم. من: باشه الان آماده میشم. یدونه کیک برداشتم و رفتم لباس بپوشم. کارم که تموم شد رفتم سمت ماشین و منتظر بقیه شدم تا بیان.
رسیدیم به محل عکس برداری. مدیر: کجا بودین شماها؟؟ عجله کنید برید زود لباس عوض کنید. رفتیم سمت اتاق پرو و سون وو باز یه عالمه لباس آماده کرده بود. سون وو: سلام به گل پسرا..... چطوری کوچولو.؟؟ من: خوبم. سون وو: خب بچه ها لباساتون آمادست برین زود عوض کنین.وین توام بیا ببین لباساتو دوست داری یانه؟ من: فرقی نمیکنه؟ هرچی هست بده بپوشم. لباسارو گرفتم و رفتم سمت اتاق پرو تا بپوشم. سون وو: این چشه امروز؟؟ روز کنسرت که هزار تا ایراد گرفت از لباسا... حالش خوب نیست؟؟🤨🤨 جیمین: امروز سر به سرش نزار حوصله نداره. تهیونگ: بهتره باهاش شوخی نکنی اوکی؟؟ کوک: حال نداره میزنه ضایعت میکنه هااا؟؟ سون وو : اوه اوه مثل اینکه قضیه خیلی جدیه!! ..... برین لباساتو بپوشیم دیگه😡وایستادن منو نگا میکنن😐 لباسامو که پوشیدم اومدم بیرون و رفتم سمت بچه ها اصلا حس ژست گرفتن و عکس انداختن نداشتم ولی چاره ای هم نداشتم. داشتم میرفتم که یکی زد روی شونم. نامجون: سعی کن خوب باشی اینا اولین عکسایین که قراره ازت منتشر بشه!! سعی کن توشون بدرخشی😉 آخه کی میتونست عین نامجون به آدم انرژی بده و کمکش کنه که روحیشو حفظ کنه. من: حتما👍 چن دیقه بعد شوگا اومد سمتم. شوگا: ببین پسر سعی کن عادی باشی هرچقدر عادی باشی کارت راحت تر میشه فهمیدی؟؟ من:ا....اره شوگا: خوبه آفرین 👍 واقعا خیلی عجیب احساس میکردم که دارن بهم روحیه میدن.
خب شروع کردیم به عکس گرفتن و اول از عکس های دست جمعی شروع کردیم موقع عکس گرفتن تهیونگ منو بغل کرد اولش فکر کردم واسه ژست عکسه ولی یکم که گذشت احساس کردم واقعا بغلم کرده و داره بهم آرامش میده. توی طول عکاسی جین با جک هاش میخندوندم و جیهوپ بهم انرژی میداد. کوک سر به سرم میزارشت و جیمینم کمکم میکرد . احساس میکردم همگی باهم دست به یکی کردن که حال منو خوب کنن. واقعا خوشحال بودم که الان اینجام و کنار همچین کسایی وایستادم. و دلم میخواست داد بکشم و بگم ممنونم که بهم اهمیت میدین.
پارت ۷ هم تموم شد. امید وارم خوشتون بیاد. حتما نظراتتون رو بهم توی کامنتا بگین و درمورد موضوعی که گفته بودم هم نظراتتون رو ارائه بدین تا داستان جالب تری داشته باشیم😘😘🎉
نتیجه 1
چطور بود؟؟؟😉
نتیجه 2
چطور بود؟؟؟😉
نتیجه 3
چطور بود؟؟😉
نتیجه 4
چطور بود؟؟؟😉
عالیی بود❤🤩🌸🌟
پسره؟! 😭من فکر می کردم دختره😂
نه پسره😂😂
عالیی😁🙂بود
آخرش چی میشه😂میمیره یا کلا خوب میشه؟🙃🤦🏼♀️🙂
والا تا آخرش خیلی مونده ولی هنوز خودمم تصمیم نگرفتم که بمیره یا نه😂😂😂
عالی بازم بذار🌹
حتما حتما😄😄
بی نظیر حرف نداشت حرفی ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود تروخدا زود زود زود بزار مرسی
💙💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
خوشحالم که خوشت اومده 😁😁