سلام من آمدم با پارت پنجم بچه نظر بدید من گناه دارم ☹️ دلتون میاد کپی ممنوع
از زبان آدرین 👈 جسیکا به من گفت آدرین چرا آنقدر آدم آوردی گفتم اینا دوست های من هستم جسیکا یک نگاهی به مرینت کرد گفت آره یکیشون میشناسم آنقدر عصبانی بودم😡 که یهو عکاس اومد گفت بفرمایید وقت عکاسی هست خودم کنترل کردم گفتم الان از زبان مرینت 👈 داشتم به آدرین و جسیکا نگاه میکردم که داشتن با هم صحبت می کردن با خودم گفتم از این بدتر نمیشه که ناگهان آدرین و جسیکا رفتن برای عکاسی گفتم نههههه گفتم من دیگه باید برم خداحافظ که یهو شنیدم آدرین گفت مرینت صبر کن حسابی قرمز شدم 🛑 گفتم ای وای نه
برگشتم آدرین گفت مرینت میخوای برسونمت گفتم نه بابا من خونه مون آدرین آروم گفت مرینت خواهش میکنم قرمز شدم گفتم با.....شه آدرین با خوشحالی گفت عالی جسیکا گفت آدرین ولی آدرین حرف جسیکا قطع کرد گفت من باید مرینت برسونم برای همین نمیتوانم برای عکاسی باشم آدرین دست منو گرفت گفت بیا سوار ماشین بشیم گفتم بااااااشه سوار ماشین شدیم گفتم آدرین خونه همینجا آدرین گفت برای اینکه جسیکا شک نکنه گفت و فقط یکم میچرخیم یک ربع بعد 👈 رسیدیم من پیاده شدم گفتم ممنون آدرین گفت خواهش میکنم رفتم تو خونه رفتم تو اتاقم تیکی گفت مرینت امروز چطور بود گفتم هم بد هم خوب
گفتم حوصله ام سر رفته چیکار کنم که چشمم به عکس آدرین افتاد ( نویسنده : تو همه جای اتاقت عکس از آدرین داری مرینت : من از تو یک سوال دارم میشه یک بار اون زیپ دهنت بکشی 🤐 نویسنده : نه نمیشه 😌 مرینت : ای خدا ) داشتم عکس های آدرین نگاه میکردم گفتم تیکی بیا یکم پچرخیم تیکی گفت کجا گفتم نمیدانم بلاخره یک جایی پیدا میکنیم 🤣 تیکی گفت ولی مرینت حرفش قطع کردم گفتم 🐞 تیکی دختر کفشدوزکی آماده 🐞 از اتاقم رفتم بیرون یویو برداشتم رفتم از زبان آدرین 👈 داشتم داشتم مطالعه میکردم 📕 که یهو دیدم لیدی باگ دیدم به پلگ گفتم امروز هر جور شده باید با لیدی باگ حرف بزنم یک گل صورتی💐 برداشتم
گفتم 🐾 پلگ تبدیل گربه ای 🐾 پلگ گفت وای نه تغییر شکل دادم پریدم رفتم رفتم برج ایفیل 🗼 دختر کفشدوزکی اونجاست گل پشتم قایم کردم گفتم سلام بانوی من دختر کفشدوزکی گفت تو اینجا چیکار از زبان لیدی باگ 👈 گفتم کت نوار تو اینجا چیکار میکنی کت نوار گفت من باید درباره یک چیزی حرف بزنم حرف کت نوار قطع کردم رفتم از زبان کت نوار 👈 لیدی باگ بدون اینکه بزاره من حرفم بگم رفت ناراحت شدم گل پشت سرم گلبرگ هایش ریخت نشستم زمین گریه ام گرفت
بلند داد زدم نـــــــــه همینطور اشک از چشم هایم جاری شده بود پریدم درحال دویدن بودم که چشمم به بیلبورد عکس از خودم افتاد برگشتم بهش نگاه کردم گفتم دیگه از همــــــــه ی اینا متنفر هستم اونجا کلی آدم بود برای همین محل نداشتم رفتم ( نویسنده : دلم سوخت 😞 کت نوار : ساکت باش نویسنده : باشه بابا ) رفتم تو اتاقم تغییر شکل دادم هنوز داشتم گریه میکردم پلگ گفت آدرین حالت خوبه گفتم ن...ه نیست همینطور داشت اشک از چشم هایم می آمد گفتم پلگ کافی میخواهم استراحت کنم پلگ گفت باشه تو استراحت کن من یک قرار با چند تا پنیر کممبر 🧀 دارم از زبان مرینت 👈 رفتم تو اتاقم تیکی گفت مرینت چشم هایت داره بسته میشه
از زبان آدرین 👈 از خواب بیدار شدم گفتم ساعت شش و نیم هست ولی هنوز پلگ نیومده گفتم بزار برم ببینم چه خبره در کمد ( همان کمودی که پنیر های پلگ هست ) باز کردم گفتم وای 🥴 با خودم گفتم این صحنه هیچ وقت از ذهنم پاک نمیشه آروم در بستم رفتم از زبان مرینت 👈 صبح بود که دیدم صدای تیکی میاد که میگه مرینت بیدار شو چشم هایم باز کردم رفتم پایین به مامان و بابام گفتم صبح بخیر داشت دیرم میشد رفتم مدرسه 🏫 دیدم آدرین نیومده وقتی اومد حسابی ناراحت بود حتی جواب کلویی نداد دیدم نینو به آدرین گفت رفیق امروز اتفاقی افتاد آدرین گفت
نینو حالم خیلی بده رفتیم سرکلاس خانم بوستیه گفت بچه امروز امتحان دارید از زبان آدرین 👈 وقتی خانم بوستیه به من برگه امتحان داد شروع کردم به نوشتن درحال نوشتن همینطور داشت اشک از چشم هایم میومد وقتی امتحان تموم شد رفتم بیرون تا یکم هوا بخورم از زبان مرینت 👈 به تیکی گفتم امروز حال آدرین خوب نیست تیکی گفت آره که یهو آلیا اومد گفت دختر با کی حرف میزنی گفتم هیچی کس با خودم حرف میزدم آلیا گفت مرینت انگار حال آدرین زیاد خوب نیست میگم اون الان نیاز داره با یک دختر حرف بزنه گفتم آره که یهو گفتم منظورت که من نیستم 😨 آلیا گفت اتفاقا منظورم خود تو هستی
قرمز شدم گفتم نه نه من نمیتونم با آدرین حرف بزنم 😱 آلیا گفت بیا مرینت دست منو گرفت برد گفتم نــــــه آلیا گفت سلام آدرین آدرین گفت سلام آلیا گفتم سسسلام آدرین آدرین گفت مرینت میشه باهم حرف بزنیم گفتم چـــــــی آلیا گفت آره چرا که نه آدرین گفت عالی که ناگهان تلفن آدرین زنگ خورد آدرین گفت مرینت خداحافظ بعداً می بینمت گفتم خداااااحااااافظ آلیا گفت بد نبود مرینت گفتم آلیا میشه آنقدر نمک 🧂روی زخم من نریزی ( نویسنده : نمک 🧂 نمک 🧂 مرینت : ای خدا نویسنده : 🤣🤣 ) آلیا گفت مرینت من باید برم گفتم خداحافظ آلیا رفتیم خونه
داشتم لباس 👗 میدوختم که دیدم آدرین بهم پیام داده ( آدرین + مرینت 👈) سلام مرینت + سلام آدرین + مرینت وقت داری یک ساعت دیگه بیای به برج ایفیل 🗼 + آره + پس یک ساعت دیگه می بینمت خداحافظ + باشه خداحافظ گوشی گذاشتم کنار گفتم تیکی چیکار کنم تیکی گفت نمیدانم گفتم میدونم باید چیکار کنم الان به آدرین میگم نمیتوانم بیایم به قرار خواستم تلفن بردارم که تیکی گفت مرینت ولی حرفش قطع کردم گفتم من الان آمادگی ندارم که یهو چشمم به عکس آدرین افتاد گفتم راست میگی تیکی گوشی گذاشتم کنار یک ساعت بعد 👈 رفتم به برج ایفیل گفتم سلام آدرین
امیدوارم خوشتون اومده باشه این صفحه زیادی بود 🤣 کامنت بدید من منتظر کامنت های شما هستم
نتیجه 1
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌼 کامنت فراموش نشه 💌 از زبان مرینت 👈 بچه ها نظر بدید من منتظر کامنت های شما هستم 😘😘😘🥰🥰🥰😍😍😍🤩🤩🤩
نتیجه 2
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌼 کامنت فراموش نشه 💌 از زبان مرینت 👈 بچه ها نظر بدید من منتظر کامنت های شما هستم 😘😘😘🥰🥰🥰😍😍😍🤩🤩🤩
نتیجه 3
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌼 کامنت فراموش نشه 💌 از زبان مرینت 👈 بچه ها نظر بدید من منتظر کامنت های شما هستم 😘😘😘🥰🥰🥰😍😍😍🤩🤩🤩
نتیجه 4
امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌼 کامنت فراموش نشه 💌 از زبان مرینت 👈 بچه ها نظر بدید من منتظر کامنت های شما هستم 😘😘😘🥰🥰🥰😍😍😍🤩🤩🤩
پارت بعد منتشر شد
اره خیلی باحاله پارت شیش رو هم بزار
ممنون چشم
امیدوارم خوشتون اومده باشه