
سلام اومدم با پارت بعدی داستانم

از زبان مرینت: ساعت ۹:۳٠ بود بلند شدیم و صبحانه را خوردیم آلیا از قبل وسایل هامون را جمع کرده بود البته قرار بود خودش هم با هامون بیاد خداحافظی کردیم و سوار کالسکه شدیم چون با کشتی میرفتیم باید لباس کوتاه میپوشیدیم تا تو دست و پا نباشه ☆ عکس اسلاید لباس مرینت ☆

رسیدیم و سوار کشتی شدیم و راه اوفتادیم میان راه مریدا حالش بد شد فکر کنم گرما زده شده بود دیگه کم کم داشتیم میرسیدیم قرار بود خدمتگزاران قصر اگرست بیان به استقبالمون................... رسیدیم....... یک کالسکه بزرگ و با شکوه به دنبالمون اومد........ سوار شدیم و به سمت قصر حرکت کردیم........ ♡ عکس اسلاید لباس مریدا ♡
زمانی که رسیدیم ملکه بِلیِر به استقبال ما اومد.......... از زبان ملکه: آه رسیدید چقدر خوشحالم که میبینمتون عزیزانم........ از زبان مرینت: ما هم همینطور ملکه...... و تعظیم کردیم.......... از زبان ملکه: فکر میکنم خسته باشچید عمارت شما آماده است میتونید برید و استراحت کنید
از زبان مرینت: وارد عمارتمون شدیم هر کدوممون اتاق های جداگانه داشتیم.......... قرار بود موقع شام ما پرنسس ها با هم آشنا شویم........... مریدا کمی تب داشت وقرار بود چند روزی را استراحت کنه.......... من هم از خستگی چشمام بسته شد و خوابم برد............. بلند شدم ساعت ۱۷ بود....... گشنم نبود چون ما تو کشتی ناهار خورده بودیم...

لباسم را عوض کردم.......... با آلیا رفتیم داخل باغ قصر کمی قدم بزنیم............................ همینطور داشتیم راه میرفتیم که یهو 😳ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ یک تیر با سرعت به سمتمون اومد من و آلیا بلند جیغ زدیم «««عععععععععععععععععععععععععععععععععععععععـــــــــ...»»» از زبان راوی: یواش باباجان کر شدیم 😐ادامه از زبان مرینت: که شانس آوردیم خورد به تنه ی درخت کناریمون 🥴............ همون موقع دو تا پسر جوان سوار اسباشون به سمتمون اومدن............... یکیشون واقعا خیره کننده بود موهای طلایی با چشمای سبز ........داشتم غش میکردم😵............................... از زبان ادرین: خیلی ببخشید خانم ها ما داشتیم اینجا تمرین تیرکمان میکردیم بازم ما را ببخشید........ از زبان مرینت: گفتم.... نه مشکلی نیست فقط لطفا از این به بعد کمی بیشتر احتیاط کنید............. و هردوشون از اونجا رفتن.............. 💓💓💓💓💓💓💓💓💓💓 یک نکته از زبان راوی « مرینت متوجه نشد که اون شاهزاده آدرین اگرست. ♡ عکس اسلاید لباس مرینت ♡
꧁پایان꧂ امیدوارم لذت برده باشید بزن بعدی چالش 😘👈🏻😎
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اجی من هنو منتظرمااا😊
سلام عزیزم بله تو صف بررسی من ند وقتی تو تستچی نبودم در عوض فعالیتامو زیاد میکنم
عالی بود😍
ملسی عشقولم
عالی بود❤
نتناص خودمی
ناناص
پارت بعد کی میاد؟؟؟؟؟
سلام عزیزم یکم مریض حال بودم تاخییر داشت انشالله از فردا شروع میکنم به نوشتن
ایشالا زودتر خوب شی💫
پارت بعدی😍😍
ج چ:نه
منتظر پارت بعدی هستم😉
عالیی بود اجو❤❤
ج چ : نه نمیدونم چی هست 😐😂
عالی بود هست و خواهد بود
جچ: نه چی هست ؟
ملسی ناناص 💟
یه بازی شبیه سازی آفلاین نیاز به اینترنتم نداره خیلی بازی باحالی شخصیت هاش را هم خودت انتخاب میکنی و همون شخصیت را بازی میکنی تو گوگل یا کروم بزن با هاش آشنا شو