سلام دوستان پارت هفت دوستان پارت های قبلی خیلی خیلی بازدید کمی داشتند ،لطفا منو حمایت کنید که ادامه بدم 🧡
چند دقیقه بعد یهو سنگی خورد تو سر دختر کاغذی منو کت نوار بهم نگاهی کردیم بعد به پشت سر دختر کاغذی نگاه کردیم .....همون ابر قهرمان جدید بود . دختر کاغذی : تو کی هستی و به چه جرئتی به من سنگ پرت کردی ؟ ابر قهرمان جدید (اِما آگرست): من وایت ولف ( گرگ سفید) هستم و ضریب جرئتم تا بینهایته ... دختر کاغذی : منم ضریب عصبانیت خیلی بالاست ....بعد یه کاغذ تیز به سمت وایت ولف پرت کرد اونم با چوبش پرواز کرد و اومد پیش ما وایت ولف : خب لیدی باگ نمی خوای از اون گردونه خوش شانسیت استفاده کنی ؟ لیدی باگ: ها....چرا الان استفاده می کنم .....گردونه ی خوش شانسی ....یه آینه ... من با این آینه چی کار باید کنم ؟؟
کت نوار : لیدی باگ سریع باش من دیگه نمی تونم اینو سر گرم کنم . لیدی باگ : نمیدونم باید چی کار کنم . وایت ولف: فکر کن لیدی باگ ..فکر لیدی باگ : فهمیدم آفتاب کاغذ رو میسوزونه ....وایت ولف برو از هر جا که می تونی آینه جم کن زود بیا وایت ولف : باشه لیدی باگ .....نهایت سرعت دختر کاغذی : خسته شدم دیگه بعد کت نوار انداخت اونور و با کاغذ براش یه زندان درست کت نوار : این دیگه چیه ؟ ....پنچه ی برنده ...سلام مجدد دختر کاغذی وایت ولف: اومدم لیدی باگ.. کافیه آنقدر اینه لیدی باگ : اره خب بیا زاویه هاشو درست کنیم بعد از اینکه جاهاشو تنظیم کردیم به کت نوار گفتم بیار سمت اینه ها بعد اینکه کت نوار آوردش ما سه نفری سه اینه رو به سمت جلو هل دادیم و نور اینه ها باهم جمع شدن و دور دختر کاغذی رو گرفتن ،دختر کاغذی افتاد روی زمین و چشماشو گرفت لیدی باگم رفت سمتش و کیفشو برداشت و پاره اش کرد و اکوما اومد بیرون لیدی باگ هم مثل همیشه اکوما رو گرفت و خنثی اش کرد و اینه رو انداخت بالا و همه چیز مرتب شد . گاکامی روی زمین بود وایت ولف کاغذی که اکوما توش بود رو برداشت و به نگاهی به اون کرد، دادبه گاکامی و گفت : برای چیز های الکی خودتو ناراحت نکن ، هیچی ارزش ناراحتی رو نداره ،بعد دست گاکامی رو گرفت و بلندش کرد. بعد از اون ور ماشین مامان گاکامی اومد دنبالش و گاکامی سوار ماشین شد و رفت . وایت ولف :خب دیگه من برم بعدا میبینمتون فعلا لیدی باگ : صبر کن این معجزه گر رو از کجا آوردی ؟ کت نوار : لیدی باگ راست میگه. وایت ولف : نگران نباشید نه دزدیدم و نه پیداش کردم اینو خود صاحب معجزه گر ها داده ...بعد جواب چوبش رو به زمین زد و بال های چوبش باز شد و پرید و رفت لیدی باگ : خب منم برم دیگه کت نوار فعلا کت نوار : فعلا
اِما:فلوروم بنظرت هاک ماث زیاده روی نکرده تو یه روز دو بار مردمو شرور کرده فلوروم : فقط نمیدونم چرا معجزه گر ها رو می خواد ...می خواد باهاش چه آرزویی کنه ؟؟ اِما: چه آروزیی ؟؟ فلوروم : وقتی معجزه گر گربه و کفشدوزک رو با هم استفاده کنی می تونی یه آرزو بکنی ولی به جای اون آرزو یه اتفاق بدی می افته اِما : نباید بزاریم هاک ماث دستش به معجزه گر ها برسه به هیچ وجه خب بریم ببینیم آدرین کجاست ؟ فلوروم :باشه اِما: آدرین ....آدرین ..اینجایی ؟ آدرین : اِما ..کجا بودی ؟ همه جا رو دنبالت گشتم ؟ اِما : قایم شده بودم آدرین : خوبی که چیزیت که نشده ؟ اِما : نه خیلی خوبم ..بیا بریم خونه الان بابا حسابی اعصبانی میشه بعد هر دوتامون زدیم زیر خنده و رفتیم خونه وقتی رفتم خونه بابا اصلا چیزی به ما نگفت و فقط گفت دیگه تکرار نشه
(شش ماه بعد) اِما : فلوروم شش ماه گذشت هاک ماث هر روز داره بیشتر مردم رو شرور میکنه ....باید هویتشو بفهمم فلوروم: اون باید خودشو نشون بده همین طوری که نمیشه !! اِما: صد دفعه بهم اینو گفتی خسته نشدی ؟ فلوروم : نه چوننننننننن..توووو.مخت ننننمممیره آب ریختم رو فلوروم و بهش گفتم : جوش نیار باشه حالا بعد رفتم تلویزیون رو روشن کنم که آلارم گوشیمو شنیدم رفتم سمتش آلارم اکوما بود سریع به فلوروم نگاه کردم و گفتم : بزن بریم فلوروم ....فلوروم دندان ها بیرون ..بعد از بالکن رفتم بیرون و به سمت مکان مشخص شده رفتم وقتی رفتم یه دختر بچه شرور شده بود
وقتی رسیدم دیدم یه سری کیف های رنگارنگ دارن دنبال همه میرند و همه جیغ میزنند. لیدی باگ و کت نوار هم بودند و داشتند با کیف هایی که به سمتشون می رفتند می جنگیدند ، من رفتم و گفتم:سلام ....مثل اینکه سرتون شلوغه لیدی باگ : چرا دیر کردی ؟ -چون راهم از اینجا خیلی دور بود لیدی باگ : مهم نیست.....بچه ها فکر کنم اکوما باید توی دست بندش باشه چون کیف ها رو با اون درست میکنه بعد یه صدایی اومد و هر سه تامون به بالای یه پشت بوم نگاه کردیم .....هاک ماث و مایورا بودند من سریع چوبمو به زمین زدم و بال هاش در اومد که به تونم باهاش پرواز کنم و پرید توی هوا و به سمت هاک ماث و مایورا رفتم و بعد روی پشتمون فرود اومدم و سرمو گرفتم بالا ...چوبمو به سمتشون گرفتم و گفتم:تسلیم شو هاک ماث. وقتی یه نفس عمیق کشیدم (استفاده از قدرت بویایی )صورت پدرم و ناتالی اومد جلوی چشمام و همون لحظه خشکم زد و ناگهان مایورا بهم یه ضربه ی محکم زد و من از پشت بوم افتادم روی زمین....بعد بلند شدم و دوباره پرواز کردم روی پشت بوم و دیدم که لیدی باگ داره با مایورا و هاک ماث می جنگه و کت نوار با بگ سیف می جنگه وایت ولف:لیدی باگ هاک ماث رو بسپارش به من لیدی باگ رفت سراغ مایورا من پریدم روی پشت بوم و گفتم :هدف از این کارات چیه هاک ماث؟ هاک ماث هیچی نگفت و به سمت من حمله کرد و من جاخالی دادم که ناگهان مایورا شروع به سرفه کردن افتاد و هاک ماث گفت :مایورا و بعد منو هل داد و لیدی باگ هم به شکمش ضربه ای زد و لیدی باگ افتاد روی زمین و تا از زمین بلند شدیم دیدیم هیچ کدوم نیستن .. کت نوار:هی دخترا من واقعا کمک می خوام ...میشه یه کمکی برسونید ؟ لیدی باگ:گردونه ی خوش شانسی و بعد یه تیکه پارچه افتاد دستش کت نوار :می خوای لباس بدوزی بانوی من ؟ لیدی باگ:نمیدونم .... فعلا ....آهان فهمیدم وایت ولف به قدرت تو نیاز دارم باید یه گرد باد درست کنی که سر بگ سیف گیج بره ....کت نوار اون طناب هایی که اونجاس رو بده به من کت نوار :بیا بانوی من لیدی باگ:خوبه ....ممنون پیشی بعد لیدی باگ پارچه رو باز کرد و و به دو گوشه های روبروی هم طناب هایی که کت نوار داده بود رو بست و بعد گفت بیا کت نوار اینو ببند به خودت کت نوار: باشه بانوی من لیدی باگ:نوبت تو وایت ولف وایت ولف: نهایت سرعتو بعد شروع کردم به دویدم به دور بگ سیف و یه گرد باد بزرگ درست کردم و بعد وایستادم و بگ سیف توی هوا بود و داشت آروم آروم فرود می اومد روی زمین که کت نوار از برج ایفل پرید پایین و بعد گفت:پنجه ی برنده و بعد پارچه باز شد و کت نوار آروم به سمت بگ سیف رفت که توی هوا بود و دستشو زد به دستبند بگ سیف و بعد اکوما در اومد و بعد بچه سقوط کرد و من گرفتمش لیدی باگ:دیگه شیطنت کافیه .......وقتشه شرارتت خنثی بشه....... خداحافظ پروانه کوچولو...... کفشدوزک معجزه آسا. همه ی کیف ها از بین رفتن و مثل همیشه همه چیز به حالت اولش برگشت کت نوار:بزنیم قدش دخترا ؟؟؟ بعد ما رفتیم سمتش و بعد من کش سرم شروع به صدا کرد و بعد گفتم:وای....من دیگه باید برم......بعدا میبینمتون وبعد چوبمو زدم به زمین و بالاش باز شد و من پرواز کردم و رفتم نزدیک خونه ی استاد فو و به حالت عادیم برگشتم
لیدی باگ: چی شد اکوماتایز شدی ؟ دختر: من کیف دوستمو می خواستم و اون به من نمیداد بعد من شروع کردم به گریه کردن و بعدش دیگه هیچ چیز یادم نمیاد لیدی باگ : کت نوار من این خانم کوچولو رو می رسونمش خونشون تو هم دیگه برو خونه خداحافظ پیشی کت نوار : خداحافظ بانوی من ....اوف چرا لیدی باگ عاشق من نمیشه ....یعنی کیو خیلی دوست داره ...هیچی نمیدونم ...فقط باید امید وار باشم ..برم دیگه خونه خسته شدم
من سریع از پله ها بالا رفتم و به طبقه ی پنجم رسیدیم در زدم . استاد فو برام درو باز کرد و گفت:اِما ؟؟؟؟تو اینجا چیکار می کنی؟ اما :استاد فو .....مشتری دارید ؟می تونیم با خیال راحت حرف بزنیم؟ استاد فو:بیا تو مشتری ندارم بعد من داخل شدم و گفتم:من هویت هاک ماث و مایورا رو فهمیدم استاد . استاد فو: پس بالاخره خودشون رو نشون دادن .....خب حالا کی هستند ؟ اما: گابریل آگرست و ...... استاد فو:گابریل آگرست ؟؟کی هست ؟ اما : طراح مد معروف و همینطورم پدر من. استاد فو: خب ..... حالا که پدر تو هاک ماث هستش ....پس یه کاری می کنیم . اما:چی کار استاد فو؟؟ استاد فو:فعلا نه به لیدی باگ و نه به کت نوار میگی که هویت هاک ماث رو فهمیدی ......و تا اون موقع منم وانمود می کنم که هویت هاک ماث رو نمی دونم....تا اون موقع تو باید همه چیز رو درمورد هاک ماث بفهمی و بعد به من بگی اما:چشم استاد فو ....من دیگه برم..... خداحافظ استاد فو: خداحافظ اِما من درو باز کردم و از پله ها آروم پایین رفتم و دوباره تبدیل شدم و رفتم تو اتاقم و به حالت عادیم برگشتم و روی تختم نشستم و به دیوار خیره شدم
من توی اتاقم بودم و پلنگ مثل همیشه داشت پنیر می خورد که یهو صدای در اتاقم اومد ، آدرین : بفرمایید اما:اجازه هست بیایم تو؟؟ آدرین: اِما .... بیا تو . اما:داشتی چی کار می کردی ؟ آدرین :کار خاصی نمی کردم...چی شده اومدی ؟..خوبی ؟ اِما:هیچی همینجور اومده بودم ببینم چی کار می کنی ...همین آدرین: حوصلت سر رفته ؟ اِما:خیلی ..فقط من نمیدونم چرا آنقدر تو اتاق تو همه چیز هست ؟ اِما وایستاد و به سمت کامپیوترم رفت . اما:این عکس مامانه و تو ؟ آدرین :وای متاسفم..... الان .... اِما:لازم نیست اتفاقا خیلی خوشحال شدم. آدرین:ولی ..... اِما : آدرین دارم راست میگم ...حرفمو باور نمی کنی ؟ خب دیگه من برم اتاقم آدرین :باشه بعد اما از اتاقم رفت،پلنگ اومد گفت:وای پسر خواهرت حسابی ناراحت شد. آدرین :وای راست میگی پلنگ
اما:فلوروم باید یه نقشه بکشیم . فلوروم :اِما چه نقشی ای ؟ اِما : هدف بابا از هاک ماث بودن چیه ؟ فلوروم :ولی چه جوری می خوای بفهمی ؟ اِما :نمیدونم .....ولی باید بفهمیم ...هر جور که شده فلوروم : ناراحت شدی که عکس مامانتو با آدرین دیدی؟ اِما: چی؟؟ .....نه !!....اصلا!!.....چرا ناراحت شدم ..دلم خیلی برای مامان تنگ شده ولی از این گذشته این شش ماه دارم تلاش می کنم مرینت و آدرین رو بهم برسونم ولی آدرین خیلی لیدی باگ رو دوست داره فقط تنها راهش اینه که هویت همو بفهمن
پایان پارت هفتم ، امیدوارم خوشتون اومده باشه ،این بلندترین پارتی بود که گذاشته بودم امیدوارم خسته نشده باشید کامنت فراموش نشه ..... راستی تو نظرات بگید که یه داستان دیگه بنویسم یا نه ؟ تا پارت بعدی خدانگهدار
نتیجه 1
ممنون که داستان منو خوندی
نتیجه 2
ممنون که داستان منو خوندی
نتیجه 3
ممنون که داستان منو خوندی
نتیجه 4
ممنون که داستان منو خوندی
عالی بود میشه تو قسمت بعد کشف هویت کنی؟؟؟
داستان منو هم بخونید
سلام عزیزم کشف هویت داریم ولی فعلا نه زوده هنوز
عالی بود
همین رو ادامه بده
ممنون عزیزم
اگه همه فکر کنن این خوبه همینو ادامه میدم