سلام دوباره.امیدوارم خوشتون بیاد
دیدی مغازه داره آتیش میگیره.سریع شماره آتش نشانی رو گرفتی.دیدی قبلا یکی همین کار رو کرده چون ماشین آتیش نشونی رسید.خیلی نگران بودی. سریع دویدی سمت مردم:کسی اون تو جا نمونده؟؟؟ یه خانم: نه همه رو بیرون آوردن. سریع دویدی سمت صاحب مغازه:آقای چوی چه اتفاقی افتاده؟؟؟؟ آقای چوی آدم نسبتا جوونی بود: آتیش تنور زیاد بوده و یه احمقی روپوشش رو نزدیک تنور گذاشته بوده. روپوش آتیش گرفته آتیش هم زیاد شده و این اتفاقا افتاده.معذرت میخوام اما با این ضرری که بهم زده شده نمیتونم حقوق این ماهت رو بدم. میدونم تو این شهر غریبه ای پس برات یه کار خوب سراغ دارم اگه بخوای. تعظیم کردی:هیچ اشکالی نداره . اگه بتونید واسم یه کاری پیدا کنید واقعا ممنون میشم ..خیلی ناراحت بودی اما به روی خودت نیاوردی چون کسی که از تو ناراحت تر بود آقای چوی بود.. آقای چوی:یه فروشگاه مواد غذاییه. اتفاقا به یه کارمند نیاز داشتن. بهشون زنگ میزنم و هماهنگ می کنم تا یه روز تو رو ببینن. ساعت نزدیک 8 بود. خیله خب.عالی شده بود. آقای چوی: فعلا برو خونه. شماره ی مدیر فروشگاه رو برات می فرستم و یه کاری برات پیدا می کنم. حقوق این ماهت هم تو اولین فرصت بهت میدم. -نیازی نیست، من هنوز یک ماه هم نمیشه اینجا کار می کنم.شاید اینجوری یه کمکی هم کرده باشم. آقای چوی:ممنون .خداحافظی کردی و برگشتی خونه. در رو باز کردی و با قیتفه پوکر رفتی تو خونه و سلام کردی و صاف رفتی تو اتاق و روی تخت نشستی و به دیوار خیره شدی و با خودت حرف زدی(به فارسی): اینم شانس ما. خوب شد آقای مدیر یه کاری واسم سراغ داشت. اگه قبولم نکنن چی؟؟ دوباره باید رزومم رو پر کنم و واسشون بفرستم؟؟ به یونا پیام دادی و واسش توضیح دادی چی شده اما آنلاین نبود.بعد به مینهو هم پیام دادی. جیمین در زد. نوع در زدن هر کدومشون رو شناخته بودی. -بیا داخل. جیمین: چه اتفاقی افتاده؟؟ -کارم رو از دست دادم. یه نیشخند زد: مگه چیکار کردی؟؟ -رستوران آتیش گرفته.. جیمین: واقعا؟؟ ای وای. متاسفم. میگم امشب نوبت منه شام درست کنم. میای کمکم؟؟؟اعضا فعلا خونه نیستن. -واقعا؟؟متوجه نبودشون نشدم.. جیمین:رفتن کمپانی. چند تا کار نیمه تموم داشتن. داریم واسه تور آماده میشیم. من رقصا رو تمرین کردم ولی اونا تا دقیقه ی آخر لفتش میدن. -اولین روز تورتون کیه؟؟ جیمین:5 نوامبر. -از الان تمرین می کنید؟؟ جیمین:آره دیگه. متوجه شدم موهات رو رنگ کردی. -یه نگاه به پایین موهات انداختی:جلوی موهام رو هم چتری کردماااا. جیمین:حالا میای کمک کنی یا میخوای تا ابد مثل یه مرده اینجا بشینی و حرص بخوری؟؟؟ -بریم جیمین:امشب قرار نیست غذای کره ای درست کنیم.غذای ایتالیایی داریم. پاستا. دستورش تو کتاب آشپزیه لطفا بگو چیا لازم داریم. کتاب رو از رو میز برداشتی:خب. پاستا .قارچ. شیر.. خامه. گوشت .پنیر...این خیلی سنگین میشه.. من قبلا اینو درست کردم.. کتاب رو دادی دستش.مشغول آشپزی شدین
(نمیدونم چرا هر جا درباره ی جیمین می نویسم جیمین رو با اون شلوار گلگلی تو ران تصور می کنم.)بعد یک ساعت غذا آماده شد و غذا رو گذاشتین تو فر و خودتون رو مبل نشستین.-حواست به غذا باشه من برم دوش بگیرم. جیمین»حواسم هست.تلوزیون رو روشن کرد و فیلم نگاه کرد. تو هم رفتی حموم و بعد 5 دقیقه بیرون اومدی و رفتی موهات رو خشک کردی. همه ی کارا حدود 25 دقیقه طول کشید.به مامانت زنگ زدی و باهاش حرف زدی و بعد دوباره موهات رو بافتی دو طرف سرت. رفتی به جیمین سر زدی و دیدی پاستا رو از فر درآورده و داره نگاهش می کنه. -چطور شده؟؟قابل خوردن هست؟؟جیمین:ظاهرش که عالیه.صدای چفت در اومد و بعد چند ثانیه جی کی پرید وسط آشپزخونه.جیمینی تو هنوز از یونگی هیونگ قد کوتاه تری و احتمالا ا/ت هم ازت بلند تره.(قدت نسبتا بلند بود.167) با دیدن تو خشکش زد و زد زیر خنده.جیمین:بس کن اصلا بامزه نبود. داشت خندت می گرفت اما خودت رو نگه داشتی. جیهوپ اومد و با دیدنت تعجب کرد:امروز زودتر تعطیل کردین؟؟ -حوصله ندارم چند بار تعریفش کنم همه که اومدن میگم..پشت سرش یونگی اومد. بعد نامجون و جین.جین:ا/ت موهات خوشگل شده اما هنوز به اندازه ی من هندسام نشدی یاح یاح.. آخر هم تهیونگ اومد:سلام.اِ ا/ت. نباید الان رستوران باشی.وقتی دیدی همه هستن گفتی:رستوران آتیش گرفته قراره برم تو یه فروشگاه کار کنم.البته هنوز قطعی نشده. یونگی: فایییییررررر،خیلی خب جوک بامزه ای بود حالا چرا اخراج شدی؟؟ چپ چپ نگاهش کردی:چون الان دیگه رستورانی وجود نداره. ته: ا/ت موهاات! -یعنی انقدر بد شده؟؟رنگش بده یا مدل چتری بهم نمیاد؟؟ ته: اتفاقا این مدل مو بیشتر بهت میاد...کیوت شدی.-مرسی:)))))).جین:پاشین ببینم واسه شام قراره چی بخوریم. جیمین:پاستاااا. جین:من که واقعا گشنمه. میز رو چیدین و پاستا رو آوردین.واقعا خوش طعم شده بود.. موقع شام کسی حرف نزد. ته:ا/ت شب با ما بیدار میمونی؟؟ فردا که پنج شنبه ست و تعطیله.. -آره،چرا که نه.شام خوردین و بعد همه رو مبل نشستین.نامجون:نظرتون چیه یه فیلم ترسناک ببینیم؟؟؟ جدیدا یه فیلم به اسم it گرفتم. -من اون رو دیدم اصلا ترسناک نبود.به نظرم فیلم کشتار در تگزاس با اره برقی یا احضار رو ببینیم که ترسناک ترن. یا... نامجون:این فیلما خیلی ترسناکن.معمولا وقتی یه دختر این فیلما رو میبینه تا یک ماه نمیخوابه از ترس
-من که اونجوری نیستم. فیلمای ترسناک رو نصف شب با صدای بلند تو تاریکی و تنهایی میبینم.بعدش هم راحت میخوابم.شاید وسطای فیلم بترسم اما دیگه بعد فیلم اصلا نمیترسم.بیاین همون it رو ببینیم.داستان قشنگی داره. نامجون فلشش رو به تلویزیون وصل کرد و لامپا رو خاموش کرد. اول جیهوپ و جین اعتراض کردن اما بعد فیلم شروع شد و اونا ساکت شدن.فیلم شروع شده بود.......وسطای فیلم بود که گفتی:من میرم لااقل پاپ کورنی چیزی درست کنم.رفتی و پاپ کورن درست کردی و وقتی برگشتی هیچکس نبود.--میدونم میخواین من رو بترسونین. یدفعه صدا از تو حمام اومد:ما معلق شدیم(کسایی که it رو دیدن می فهمن)به زور جلوی خندت رو گرفتی:وااای خیلی ترسیدم.پنی لطفا به من رحم کن و روحم رو نگیر.. یدفعه یکی از کنار مبل پرید بالا و بلند داد زد. -یدفعه ترسیدی و یه جیغ کوتاه کشیدی و بعد که دیدی تهیونگه خندیدی.. همه ی اعضا از حموم در اومدن: عملیات با شکست انجام شد. تلوزیون رو روشن کردن و ادامه ی فیلم رو پلی کردن. جیهوپ کنار تو نشسته بود و این یعنی با هر صحنه ای که دلقک میومد باید جیغاش رو تحمل می کردی.... بعد از فیلم هیچکس قصد خوابیدن نداشت. یونگی رفت پیانو بزنه و نامجون داشت آهنگ می نوشت.. جی کی و جیمین راجب فیلم حرف می زدن و جیهوپ با یوناتان بازی می کرد و جین جین با گوشیش ور میرفت. تو و تهیونگ هم پلی استیشن رو روشن کردین و مشغول بازی شدین.. بعد یه مدت خسته شدی:من دیگه حوصله بازی ندارم تهیونگ:منم همینطور..ساعت 4 بود و الانا بود که خورشید طلوع کنه. تهیونگ:بیا بریم طلوع خورشید رو نگاه کنیم. دستت رو گرفت و تو رو کشید دنبال خودش. رفتین تو حیاط پشتی.-هی من تاحالا اینجا نیومده بودم .خورشید داشت از پشت کوه در میومد.. یه لحظه یاد ایران افتادی و بغضت گرفت...به دستات نگاه کردی که هنوز تو دستای تهیونگ بود..
یه نگاه به تهیونگ انداختی.. یه چیز خاصی درونش وجود داشت که اون رو واست به یه فرد استثنایی تبدیل می کرد.همیشه دلت میخواست یه داداش بزرگتر داشته باشی. -قبلا وقتی ایران بودم هر جمعه با خانواده می رفتیم رو پشت بوم خونه ی مامانبزرگم میخوابیدیم. من تا صبح بیدار میموندم که لحظه ی طلوع خورشید رو ببینم.وقتی صبح می شد آروم طوری که کسی متوجه نشه می رفتم روی صندلی مامانبزرگم می نشستم و به طلوع خورشید نگاه می کردم.بعد ساکت شدی.دلت واسه همه تنگ شده بود.مامانبزرگ،مامان ،بابا، خاله ها ،دورهمی های کوچیکتون. یه لحظه چشمات رو بستی و به ایران فکر کردی.بازار های شلوغ.مسجد ها. مدرسه ها. خونوادت. دوستات.یه قطره اشک از چشمات سرازیر شد و سریع پاکش کردی. تهیونگ:اشکال نداره اگه گریه کنی. درکت می کنم...جو خیلی سنگین شده بود: خب من برم بخوابم. تهیونگ لبخند کمرنگی زد:برو بخواب. منم الان میرم میخوابم.-خب فعلا..رفتی تو خونه و دیدی همه به جز جین که رفته بود تو اتاق و تهیونگ که تو حیاط پشتی بود تو هال خوابشون برده.. رفتی تو اتاق و رفتی تو فکر.. غرق افکار و تصوراتت بودی که چشات سنگین شد و خوابت برد.
ساعت 12 بعد از ظهر بود که بیدار شدی. رفتی تو هال و دیدی هنوز همه همونجا خوابن.. فقط جین بیدار بود و تو آشپزخونه داشت قهوه میخورد.. -سلام هیونگ. جین:سلام.. رو صندلی روبروش نشستی و گوشیت رو چک کردی.مینهو و هیونا پیام داده بودن.. مینهو:اشکال نداره یه کار بهتر پیدا می کنی. امروز ساعت 5 آماده باش که بریم. ..یونا:اوخییی.اشکال نداره اصلا ولش کن کارای زیادی هستن که میتونی انجام بدی.. . بعد دیدی خالت پیام داده:سلام ا/ت خانوم.. چه خبر.. رفتی کره خوش میگذره که سراغی از ما نمیگیری؟؟ صبر کن برگردی جبران می کنیم... سریع بهش جواب دادی:سلام خاله جونممم وای که چقدر دلم واست تنگ شده..واسه خودت نه هاااا. واسه وقتایی که غرغر می کردی و من و میا رو دست مینداختی.. ولی بدون شوخی خیلی دلتنگتونم. 5 ماه دیگه مونده تا بیام. قول میدم بعد مامان اول بیام پیش شما..پیام رو فرستادی.. -هیونگ غذا چی میخورین؟؟؟ جین:نمیدونم..امروز تو سرآشپزی؟؟ -آره دیگه. دوگبوگی چطوره؟؟؟ جین:خوبه خودت میدونی. رفتی و پیش بند پوشیدی و دست به کار شدی.. جین:کمک خواستی بگو. میخوای بیام نائنگ میون درست کنم؟؟ یا جاپچائه؟؟؟ -آره فکر خوبیه.. اومد و یه پیشبند برداشت و هرکدوم رفتین یچیزی درست کنید. جین:تو غذای ایرانی بلدی؟؟ -آره ولی نه زیاد. بیشتر غذاهای سریع بلدم. مثلا اسنک و ماکارونی و اینجور چیزا.. غذاهای معروف رو بلد نیستم...جین:غذای موردعلاقه ی خودت چیه.منظورم غذای ایرانیه.. -من همه ی غذاها رو دوست دارم. البته غذای مورد علاقم کوفته ست.(هیچ غذای بهتری به ذهنم نیومد.) جین:چجوری درست میشه؟؟؟ -گوشت رو چرخ می کنی بعد مزه دارش می کنی بعد گردش می کنی که مثل توپ بشه بعد هم به شکل خورش درش میاری.. فکر کنم خیلی سخته... گوشت ها رو تیکه کردی و داشتی غذات رو درست می کردی که دیدی جیهوپ بیدار شد:سلام همگی.. همینجوری که چشاش رو میمالید گفت:چی درست می کنید؟؟ جین:من جاپچائه درست می کنم ا/ت هم دوگبوگی..بعد چند دقیقه جیمین و نامجون اومدن تو آشپزخونه.بعدش هم جی کی و بعد از همه یونگی بیدار شدن. نامجون:پس تهیونگ کجاست؟؟تو هال هم .... -دیشب شما خوابیده بودین که رفت خوابید احتمالا تو اتاقش خوابیده..... یونگی: جی کی برو صداش کن ناهار بخوریم.ساعت نزدیک 2 عه.. جین: فکر کردین من میزارم با صورتای نشسته و چشای خواب آلود غذا بخورین؟؟؟
جی کی: من اول برم ته رو بیدار کنم. همه رفتن دست و صورتشون رو بشورن که جی کی برگشت:ته تو هیچکدوم از اتاقا نیست. یوناتان هم نیست..ا/ت دیشب که با تو بود نگفت کجا میره؟؟؟ -نه.گفت برو بخواب منم الان میرم میخوابم. تو حیاط پشتی نیست؟؟ شاید داره با تانی بازی می کنه؟؟ جی کی اول رفت تو حیاط بعد برگشت: تو حیاط نبود. شاید تو حیاط پشتی باشه. رفت و نگاه کرد و بلند داد زد:اینجاست. کار غذا تموم شده بود. پیشبند رو درآوردی و رفتی تو حیاط پشتی.لبخند گشادی زدی: سلاااام..تهیونگ داشت با یوناتان بازی می کرد گفت:سلام ا/ت.یوناتان دوید طرفت.. تو اون مدت خیلی باهاش دوست شده بودی .. خیلی هاپوی کیوتی بود.. نشستی و بغلش کردی:سلام تانی. خوب خوابیدی؟؟ پارس کرد.-کیوتی. تهیونگ اومد طرف شما..- تهیونگ یه خبر میدادی بعد میومدی بیرون جی کی کل خونه و حیاط رو دنبالت گشت. ته:نیازی به گشتن نبود مگه من بچه م؟؟ من 25 سالمه الان یه مرد بالغم... یهو داد زدی:سوسک سوسک تهیونگ سوسک رو لباستهههه. داد زد:کو کو کجاااا واای.همینجوری داشت می پرید.. خندیدی و گفتی:چه مرد بالغی... ته:هییییی. بس کن بهم نخند.. خنده دار نبوووود.. خیلی بیمزه ای..یوناتان ساعت 11:30 بیدار شد واسه اینکه بیدارتون نکنه آوردمش اینجا.حالا هی منو دست بنداز... -خیله خب ببخشید..حالا بریم ناهار بخوریم.. رفتین دور میز و تهیونگ رو صندلی کناری تو نشست..فقط تو و جین و تهیونگ نشسته بودین.. جین زحمت چیدن میز رو کشیده بود..جین: تهیونگ امروز نوبت توئه که ظرف بشوری.. تهیونگ موهاش رو از جلوی چشمش کنار زد: اوکی. تو موهات رو چتری کرده بودی ولی هنوز موهات رو مثل قبل یه طرف فرق می کردی.. -یوناتان چی میخوره؟؟من تا حالا ندیدم غذا بخوره.. تهیونگ: میتونی یکم از دوگبوگی بهش بدی. یکم گوشت برداشتی و گرفتی جلوی یوناتان .گوشت رو خورد:خداایااا چرا انقدر کیوته.. بعد که یکم بهش دادی و دیگه نخورد اعضا همه اومده بودن.. غذاتون رو خوردین و بعد غذا رفتی آماده شدی. لباسات رو پوشیدی و لباس ورزشیت رو برداشتی که اونجا عوضش کنی. موهات رو بستی و بعد خداحافظی کردی و رفتی...«بعد از رسیدن به بالای کوه»..مینهو یه چادر آورده بود تا عصر اونجا باشین.. رفتین تو چادر نشستین و جرئت حقیقت بازی کردین.چند تا گروه دیگه هم اونجا بودن و چادر زده بودن..به مینهو افتاد که از تو بپرسه:جرئت یا حقیقت؟؟ -جرئت. مینهو لبخند شیطانی زد: برو تو چادر بغلی بگو من از برگ چغندر هم نفهم ترم.. -وااای. پاشدی و رفتی و دیدی یونا و مینهو دارن ازت فیلم میگیرن.. رفتی تو چادر بغلی و گفتی من از برگ چغندر هم نفهم ترم.4 تا پسر بودن و با حرف تو زدن زیر خنده. توضیح دادی:معذرت میخوام ما داشتیم جرئت حقیقت بازی می کردیم..بعد با صورت قرمز برگشتی. مینهو و یونا هنوز داشتن میخندیدن.به مینهو نگاه کردی. جرئت داری جرئت رو انتخاب کن تا تلافی کنم.
ایندفعه به تو افتاد که از مینهو بپرسی:جرئت یا.... مینهو سریع گفت:جرئت...یه لحظه فکر کردی و گفتی: به کراشت زنگ بزن.. لبخند مینهو محو شد.. مینهو:خیلی سخته اما خودم هم میخوام این کار رو بکنم..گوشیش رو درآورد و یه شماره رو گرفت که یهو گوشی یونا زنگ خورد.یونا به گوشیش نگاه کرد و لبخندش محو شد: کراشت منم؟؟؟ مینهو سرش رو انداخت پایین و تو با لبخند بهشون نگاه می کردی. یونا:منم رو تو کراش دارم. مینهو سرش رو بالا گرفت: چی؟؟؟ یونا: راست میگم...بعد لباش رو آویزون کرد و مینهو رو بغل کرد. مینهو به تو نگاه کرد و لبخند گشادی زد.. -خب این دو کفتر عاشق هم به هم رسیدن و در این اکیپ من سینگل موندم... تا ساعت 9 اونجا موندین و بعد از کلی تفریح برگشتین.. بعد مینهو و یونا تو رو رسوندن خونه. خواستن شام برن بیرون.به تو هم گفتن بری ولی گفتی ترجیح میدی با هم تنهاشون بزاری.. رفتی خونه.. اعضا داشتن آهنگ میخوندن.. سلام کردی بعد یه دوش جانانه گرفتی و برگشتی و گفتی: آخرین بیرون رفتنووو تهیونگ:چرا آخرین؟؟ مگه داری برمیگردی ایران ؟؟؟ -نه ولی امتحانای میان ترممون شروع میشه.. جین:بریم شام بخوریم.... امشب جی کی شام درست کرده... رفتین سر میز شام.................فلش بک:میدونستی تولد جیمینه و براش یه پولاروید گرفته بودی و وقتی رو کوه بودین داشتی عکسش رو با بیشترین دقت می کشیدی.یونا:بایست جیمینه؟؟ -نه فقط ازش خوشم میاد... میدونستی باید بهترین کار رو ارائه بدی. بعد از شام هم نشستی و کار نقاشی رو ادامه دادی که تا نصف شب طول کشید و بعدش خوابت برد...صبح اومدی و زیرش نقاشی رو یکم محو کردی و نوشتی تولدت مبارک جیمین.. به انگلیسی و کره ای واسش نوشتی... بعد پولاروید و نقاشی رو با احتیاط گذاشتی تو جعبه..روز تولدش پسرا سورپرایزش کردن... به تو هم گفتن بهش تبریک نگی و شب که شد با کیک آبی سورپرایزش کردن..روز تولد تو هم تازه امتحاناتون تموم شده بود.پسرا با بلیط vip کنسرتشون سورپرایزت کردن.سه تا بلیط بود وااسه تو و یونا و مینهو..بلیطا رو بهشون دادی و بعد با هم رفتین کنسرت..مینهو واست یه آلبوم خاطرات درست کرده بود که با دست خط خودش خاطرات مشترک تو و خودش رو نوشته بود و عکساتون رو هم توش زده بود..یونا هم بهت یه نامه ی کوچولو با یه جعبه پر از شمع معطر هدیه داد..تو این مدت تو تو فروشگاه مشغول کار شده بودی..کنسرت رفتی که واقعا بینظیر بود و وجود یونا و مینهو اون رو برات خاص تر کرد..روز تولدت بعد از اینکه با کیک و بلیط کنسرت سورپرایزت کردن موقع خواب تهیونگ اومد اتاقت و در زد و آروم گفت:میشه در رو باز کنی؟؟در رو باز کردی و یه جعبه جلوت گرفت..یه آلبوم بود پر از عکسای تو:عکس من رو از کجا آوردی..ته:وقتی حواست نبود عکس گرفتم ازت..اما بلیط کنسرت....ته:اون از طرف همه بود این از طرف منه.محکم بغلش کردی:ممنونم. این خیلی برام با ارزشه...تهیونگ بهت لبخند مستطیلی زد و شب بخیرر گفت و رفت..
«چند ماه بعد»...تو این چند ماه اتفاقات زیادی افتاده بود...مغازه ی پیتزا فروشی رو تو طراحی کردی و الان آقای چوی داشت اون رو از اول میساخت...تو و یونا طراحیتون اول شده بود و کلاس موسیقی جدید دانشگاه رو طراحی کردین.. تولد هوسوک و تهیونگ و جیمین و مینهو و یونگی رو جشن گرفتین..حالا هم که ماه ششم از اومدنت بود و چند روز دیگه واسه یک هفته برمیگشتی ایران...با اینکه یک ماه خیلی واست کم بود اما کلی برنامه ریخته بودی که اونجا رو خوش باشی.از فروشگاه مرخصی گرفته بودی و الان داشتی وسایلت رو جمع می کردی..با یه ساک اومده بودی اما الان مجبور بودی یه ساک دیگه هم بخری تا وسایلت توش جا بشه...جلوی موهات دوباره بلند شده بود و رنگ خاکستریش از بین رفته بود...صدای در اومد و زیر لب گفتی: حتما رفتن کمپانی.تو این هفته ها که تور داشتن خیلی کم میومدن خونه اما باز هم خوش می گذشت..الان دیگه تور تموم شده بود..آخرای تور بود وقتی تو اومده بودی... بعد از اینکه لباسات رو جمع کردی نوبت چیزایی بودن که گرفته بودی و خریده بودی:یه دوربین پولاروید، آرمی بمب، یه تابلو شاسی از خودت و مینهو و یونا،چند تا سوغاتی که واسه مامان و بابا و مامانبزرگ و خاله و میا گرفته بودی.یه عروسک bt21. یه کوله پشتی... آلبومی که تهیونگ بهت داده بود و آلبومی که مینهو بهت داده بود..شمع های معطری که هنوز بهشون دست نزده بودی و نامه ی خوشبوی یونا. سه تا دفتر طراحی که پر شده بودن.. محصولات مراقبت پوستیت..تو مدتی که کره بودی پوستت خیلی بهتر شده بود.. پوستت بد نبود اما الان وضعش از اول هم عالی تر شده بود...صدای تق تق در اومد و تهیونگ اومد داخل:سلام ا/ت. -سلام خوبی؟؟ ته:داری میری دیگه؟؟؟؟ -آره یه ماهی میرم و دوباره واسه ترم بعد بر میگردم...ته:میخوام یه مسئله ای رو بهت بگم....
خب میخوام شکنجتون بدم و پارت رو همینجا تموم کنم هاهاها...ولی از اونجایی که به جز بخش شیطانی درونم قسمت دیگه ای هم در من وجورد دارهه
پارت شش رو زود زود می نویسم..پس اگه خوشتون اومده کامنت کنید...راستی من این پارت رو 14 سوالی کردی کسی میدونی چجوری کمش کنم؟؟؟ حالا مجبورم سوالای بعدی رو چرت و پرت بنویسم....
تصمیم گرفتم درباره ی چیزایی که تو داستان گفتم صحبت کنم واستون و معنی بعضی چیزا رو بگم.....ته:کوچک شده تهیونگ....هیونگ:معمولا پسرا به داداش بزرگشون میگن اما ا/ت هم پسرا رو هیونگ صدا می کنه....لاته ورلد:یه شهربازی خیلی خفن تو کره جنوبی.... رود هان:یه رود معروف تو کره که به رود خودکشی هم معروفه.... آرمی بمب:اینو بیبی آرمی ها ممکنه نفهمن.لایت استیک بی تی اس اسمش آرمی بمبه..
بچه ها شاید بگین چرا این 6 ماه رو انقدر خلاصه کردی اما من گفتم داستان خیلی داره تکراری و یکنواخت میشه پس یه تغییری توش ایجاد کنم و اینکه این حرفی که ته ته میخواد به ا/ت بزنه باید یکم از اومدن ا/ت گذشته باشه..میتونستم داستان رو بلند تر کنم اما گفتم خیلی پارت ها زیاد میشه و خلاصه ممکنه بعضیا خوششون نیاد و از داستانم زده بشن...یه دلیل دیگه هم اینکه تو ایران قراره اتفاقات زیادی واسه ا/ت بیفته پسسسس من نتونستم صبر کنم
بچه ها یه سوال...به نظرتون داستانم داشت یکنواخت میشد؟؟؟
خب دیگه لاوا بای بای.. من برم پارت شش رو شروع کنم
نتیجه 1
مرسی اگه تا آخر خوندی لطفا به سوالم جواب بدین:داستانم یکنواخت شده؟؟؟؟
نتیجه 2
مرسی اگه تا آخر خوندی لطفا به سوالم جواب بدین:داستانم یکنواخت شده؟؟؟؟
نتیجه 3
مرسی اگه تا آخر خوندی لطفا به سوالم جواب بدین:داستانم یکنواخت شده؟؟؟؟
نتیجه 4
مرسی اگه تا آخر خوندی لطفا به سوالم جواب بدین:داستانم یکنواخت شده؟؟؟؟
عالی بود 🌟
بنظرم داستانت یکنواخت نبود ✨⭐💜
مرسی. واقعا؟ خیلی میترسیدم یکنواخت بشه
نه خیلی هم عالیه خسته نباشی ❤️❤️❤️
مرسییی
داستان عالی هست
ممنونمممم
عالی بود عالیییییییییی حرف نداشت از اینکه زیاد نوشته بودی خیلی خوشحالم حرف نداشت بی نظیر هرچی بگم کم گفتم حرفی برا گفتن ندارم بی صبرانه منتظر پارت بعدی هستم خیلی خوب بود
💙💙💙💙💙💙💙🤍🤍🤍🤍🤍🤍🤍
مرسییییی گلمممم
(نمیدونم چرا هر جا درباره ی جیمین می نویسم جیمین رو با اون شلوار گلگلی تو ران تصور می کنم.
عزیزم عالی بود مخصوصا اینجاش🤣منم همینم
وایی خدایی خیلی بش میومد. من یاد وقتایی افتادم که میرفتم خونه مامانبزرگم بخوابم یادم میرفت لباس بردارم. مرسیییی
آره عاجی دقیقااا😂😂
داستانای منم بخون کیوتت💜💜💜