

یکدفعه یکی در زد و اون مجبور شد بره و در رو باز کنه(علامت آدم پشت در&) &سلام جناب رابرت پدرتون دستور دادن امروز هر چه سریعتر به شرکت بروید و قرارداد با چین را برای امروز عصر آماده کنید) آه خدا رو شکر منم میتونم به کارگاه برسم دم در آیهان منو دید و وایساد بهم گفت (علامت آیهان÷) سلام الیکا خوبی؟ (یک لحظه امان بدید میگم آیهان کیه)آیهان با من تو رشته دندانپزشکی درس میخونه عکس بالاست این پسر اهل کره و ارمیه به شدت و پس فردا برای دیدن خانواده به کره میره 😔 خلاصه منو هم با خودش برد کارگاه و بعدش توی کافه کنار دانشگاه رفتم چون بخاطر صبح حالم بد بود که آیهان با دسته گل اومد و نشست پیشم❤️با هام حرف زد ÷چته امروز مثل همیشه نیستی تو فکری چیزی شده به من بگو؟ +نه خوبم ممنون چیز خاصی نیست ÷باشه اگه دوست نداری من بهت اسرار نمیکنم که ازین نشی❤️ عکس آیهان 👆👆

چند دقیقه تو کافه بودیم و بعدش من پیاده برگشتم خونه چون حوصله ماشین نداشتم . همسفری رو راوردم و آهنگ go go بی تی اسو گوش دادم😌خیلی خوبن این لعنتیااااااااااا. بعد در یک چاپگر بنر وایسادم و دادم عکس تهیونگ رو با یه عکس دسته جمعی ازشون چاپ کردم،🙂خیلی کیوتننننننن همیشه دلم میخواست برم کره و اونجا به کنسرت بی تی اس برم ولی هیچ وقت عمو نمیزاشت چون از کیپاپ بدش میاد و من این پسترارو باید جایی بزنم دور از چشم بقیه😐

رسیدم خونه فوری برای خودم رفتم تو اتاقم چون حوصله رابرت رو نداشتم چون چند دقیقه دیگه بر میگشت منم نمیخواستم جلو چشم باشم و پستر ها هم با هام بود دیگه باید فوری در میرفتم 😐😐 رفتم و توی بالکن نشستم و برای خودم شروع کردم به مکرومه بافتن که با پست برای کمپانی برای بی اساس بفرستم 🙂🙂🙂🙂🙂 یکدفعه خوابم برد و وقتی بیدار شدم ساعت ۷بود مقداری پروژه برای دانشگاه داشتم که انجام دادم و ساعت ۹ شده بود و عمو و بقیه سر میز شام منتظر من بودنند و من هم رفتم سر شام همه به من دوباره بجز رابرت هیچ توجهی نکردند ولی رابرت مثل همیشه گفت سلام عزیزم❤️❤️ منم توجهی نکردم عمو گفت بعد از شام خبری میخواهم بدهم همه سر میز آماده باشید😌 یعنی چه خبره؟؟؟؟؟! لباس الیکا 👆👆

همگی رفتیم تو سالن نشستیم و منتظره عمو بودیم رابرت کنار ساوین نشست وهی ساوین به رابرت میگفت (علامت ساوین@) @برو پیش الیکا +آخه اون دوست نداره چیکار کنم@چم چاره برو پیشش میگم تو مگه نمیدونی این فقط خودشه همه ارث عمو برای اینه برای بابا خیلی خوبه برو پیشش حرف هم نزن منم فهمیدم و از آنجا به آشپز خونه رفتم تا عمو آمد و گفت خوانواده یک خبر خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی مهم دارم خبر اینه که... عکس عمو 👆👆

خب خب میدونمجای حساسی کات کردم ولی قانونش اینه دیگه😅 اگر کامنت و لایک بزارید تند تند براتون پارک میزارم💜 آرمی ها هم منتظر بی تی اس باشید تو داستان💜💜💜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
اصلانم این طوری نیس که جای حساس کات کنی🌹😁
قشنگ بید😁🌹
عالیی 😘
عالی🤩🤩🤩🤩🤩🤩🤩😍😍😍😍😍
عالییییییییییییییییی
ممنون میشم اگر کسی رو داخل تستچی میشناسید یا داخل تست هاتون من رو معرفی کنید