خب اینم یک قسمت دیگه! یک پارت دیگه فک کنم ازش نمونده....😊(فک نکنم، مطمئنم😐✌️)
ادامه داستان: یک روز به برگزاری جشن مونده بود. یونگ داخل اتاقش نشسته بود و دنبال یک تیپ عالی برای جشن میگشت. همشون خیلی مجلسی بودند و اصلا ازشون خوشش نمیومد. گوشیشو پرت کرد روی تختش و اوفی کرد. یک چرخی با صندلیش زد. صدای باباش اومد که با تلفن اومد، داشت با یکی دعوا میکرد. یونگ حوصلش سر رفته بود به همین خاطر بلند شد و ادای باباشو درمیاورد. بابا: چرا باید به اونجا مهاجرت کنیم؟! من توی این خونه 15 سال زندگی کردم! یونگ خشکش زد و عادی ایستاد. به در اتاقش نزدیک شد و گوش کرد. بابا: یکی از دخترای من توی این خونه به دنیا اومده..... بعد تو میگی به روستای بوکچون برم؟! یونگ از این حرف باباش تعجب کرد و لبشو گاز گرفت. بابا: یعنی چی به من ربطی نداره؟! من ازت نخواستم برای من، از روستا خونه پیدا بکنی! یونگ نشست و به در تکیه داد و گوش میکرد. بابا با عصبانیت: الو؟! الو؟! مامان: قطع کرد ولش کن! بابا چند لحظه بعد: الان من چیکار کنم؟! صاحب اصلی خونه بعد از 15 سال برگشته و خونشو میخواد! مامان: ما هم باید بریم به روستامون! بابا: دخترامون اینجا عادت کردند..... شاید یونگ یکم درک داشته باشه.... اما یاما چی؟! یونگ جلوی دهنشو گرفته بود و گریه میکرد. مامان: تغییر سخته، ولی امکان پذیره! بابا نفسی تازه کرد و گفت: باید به دخترا بگیم. مامان: خودم باز بهشون میگم. یونگ اشکاشو پاک کرد و بلند شد. به سمت تختش رفت و دراز کشید و آروم گریه کرد.
5 صبح بود. یونگ از خونه بیرون رفته بود و قدم میزد. هیچکس داخل خیابون نبود.... هوا روشن بود ولی هنوز خورشید دیده نمیشد. یونگ به پارک رسید، روی یک نیمکت نشست.... نفس عمیقی کشید. بعضی از مردم درحال ورزش کردن بودند و بعضی ها هم قدم میزدند. یونگ به اطراف نگاه کرد و دختری روی نیمکت نشسته بود و مشغول کاری بود. یونگ بلند شد و به سمتش رفت. نزدیکتر شد دید دختر درحال نقاشی کردن بود. تصویرش زیبا و ترسناک .... یک انسان درحال دویدن بود. با سیاه قلم کشیده بود. یونگ با کنجکاوی: نقاشیت قشنگه! دختر دست نگه داشت و با تعجب به یونگ نگاه کرد.....به نقاشی نگاه کرد و گفت: چی میبینی؟! یونگ نزدیکتر شد و گفت: یک آدم که داره میدوه! کاملا واضحه. دختر لبخندی زد و گفت: فکر کردم بد کشیدم، بیا بشین. یونگ کنار دختر نشست، برگه های نقاشی زیادی کنار صندلی دید که نقاشی شده بودند با کنجکاوی نگاه کرد و گفت: واو، تو نقاش ماهری هستی! دختر درحال نقاشی کردن، لبخند شسرینی زد و گفت: ممنون. یونگ آهی کشید و به نقاشی خیره شد و گفت: چرا آدما از بدست آوردن چیزی که میخوان میترسن؟! چند ثانیه بعد دختر جواب داد: آدما فقط آماده احساس کردن نیستند، درواقع اونا از آسیب دیدن میترسند...برای همین تنهایی رو انتخاب میکنند و از احساساتشون فرار میکنند، ولی اونا نمیدونند که از بین بردن احساسات چه گناه بزرگیه! یونگ با اشتیاق به حرفای دختر گوش میداد. دختر ادامه داد: و اینکه عشق و محبت کردن تنها دلیلیه که ما به دنیا میایم! یونگ لبخندی به لباش اومد و گفت: حرفات خیلی آرامش بخشه! چرا تا حالا باهات آشنا نشده بودم؟! خیلی حیف شد که از اینجا میخوایم بریم. دختر لبخندی زد.
یونگ گفت: تا به حال عاشق شدی؟! دختر دست از نقاشی کشیدن برداشت و به یونگ نگاه کرد: یکی از معنی های عشق آرامشه؛ درآمدِ کاری که من انجام میدم مخارجِ زندگی من و مامان بزرگمو تامین میکنه و باعث میشه که مامان بزرگم زندگی آروم و خوبی داشته باشه و منم از آرامش اون آرامش میگیرم........میبینی چه سادست، اینکه در هر حالتی بازم خوشحالی اونطرف رو بخوای، اینکه بخوای اون همیشه آروم باشه و لبخند بزنه....اگه غیر از اینه(کمی مکث کرد و خنده ای کرد) خب راستش غیر از این چیزی نیست. یونگ با تعجب: مطمئنی آدمی؟! فرشته ای چیزی نیستی؟! دختر خنده ای کرد و یونگ دوباره گفت: ولی من منظورم از اون سوال جنس مذکر بود! دختر خندید، سرشو پایین گرفت و گفت: نه بابا تا حالا شرایطش برام پیش نیومده اینکه بخوام کسی رو بشناسم و عاشقش بشم..... بعضی ها شاید عشق رو خوب بلد باشن ولی محبوبی پیدا نمیکنن! یونگ نفس عمیقی کشید و لبخندی زد.
دختر: اسمت چیه؟! یونگ نگاهی بهش کرد و گفت: یونگ. دختر لبخندی زد، سری تکون داد و گفت: یونگ.... اسمت قشنگه و معنی قشنگی هم داره!....... عشق، واقعا کلمه قشنگیه! یونگ لبخند تلخی زد و گفت: آره، عشق! دختر شروع کرد به نقاشی کردن: حرف زدن باهات خیلی خوبه، خیلی خوشحالم که با تو هم صحبت شدم. یونگ: من بیشتر! بعد چند ثانیه سکوت، یونگ: اسم تو چیه؟! دختر درحال نقاشی: پاکپائو! یونگ با لبخند: چه اسم بامزه ای داری! پاکپائو خنده ای کرد، به یونگ نگاه کرد و گفت: حدس میزنم دختر خوش صحبتی هستی! یونگ صورتشو جمع کرد و با لبخند: اصلا، من دختر وحشی هستم..... تقریبا بیشتر پسرا از من میترسن! پاکپائو خنده ای کرد و گفت: دختر سرسخت توی این دنیا کم پیدا میشه! یونگ سری به نشانه آره تکون داد و خندید. سکوتی شد. یونگ به صندلی لم داد و پاکپائو با کنجکاوی گفت: چرا میخواین از اینجا برین؟! یونگ نفسی کشید و گفت: به خاطر خونه، دیشب به بابام گفتن باید خونه رو خالی کنین.... و باید به روستامون برگردیم! پاکپائو دوباره شروع به نقاشی کرد: اون خبر داره؟! یونگ با کنجکاوی: کی؟! پاکپائو: همون جنس مذکر! یونگ خنده ای کرد و گفت: نه، نگفتم بهش! چون فکر میکنم براش مهم نباشه! پاکپائو اخمی کرد، رو به یونگ کرد و گفت: مگه تورو نمیشناسه؟! یونگ: میشناسه... ولی با اون موقعیتی که داره فکر نکنم، براش مهم باشه! پاکپائو تعجب کرد و گفت: انسان وقتی که عاشق میشه، توی هر موقعیتی هم باشه... عشقش رو انتخاب میکنه، البته اگه واقعا عاشق باشه! یونگ: آره، آره... ولی، من نمیدونم منو دوست داره یا نه! پاکپائو ابرویی بالا انداخت: اععع، پس هنوز اعتراف نکرده! یونگ: شاید! آخه اون..... پاکپائو با کنجکاوی: آخه اون؟!
یونگ آهی کشید و به صندلی لم داد. پاکپائو اخمی کرد و گفت: آه دردناکی کشیدی، حتما اون جنس مذکر فرد مهمیه! یونگ: آره تقریبا.... امشب به مهمونی دعوت شدم که اونم هست.... میخوام بهش بگم که میخوایم از اینجا بریم. پاکپائو قلم و کاغذ رو روی نیمکت گذاشت و گفت: اگه واقعا عاشقت باشه، آرامش تورو میخواد و میخواد همیشه کنارش باشی.... اونوقت تو باید تصمیم بگیری که بری یا نه؟! یونگ: هعععی! به ساعتش نگاهی کرد، ساعت 7 بود. صاف نشست و گفت: من باید برم رستوران! حرف زدن باهات خیلی آرامش بخش بود پاکپائو! پاکپائو لبخندی زد و گفت: منم خوشحالم که باهات هم صحبت شدم. یونگ بلند شد و روبروش ایستاد و گفت: هر روز میای اینجا؟! پاکپائو سری تکون داد: آره. یونگ: پس، فردا هم بهت سر میزنم. پاکپائو لبخندی زد و گفت: خوشحال میشم. یونگ از پاکپائو خدافظی کرد و به سمت رستوران رفت. یونگ وارد رستوران شد، باباش نبود. فقط مامانش بود. مامان که غذا رو روی میز گذاشت به یونگ نگاهی کرد و گفت: کجا بودی دختر؟! یونگ با لبخند: رفتم یکم قدم زدم، بابا کو؟! مامان: رفته جایی، بدو که کار داریم، تو هم شب میخوای بری به جشن. یونگ کنجکاوانه به سمت آشپزخونه رفت.
ساعت 7 شب بود. یونگ کت و شلوار اسپرت صورتی کم حال با کفش و شونیز سفید پوشیده بود. به ساختمون بیگ هیت رسیده بود. گوشیش زنگ خورد، از کیفش گوشی رو برداشت. مامانش بود، جواب داد: الو؟! مامان: یونگ رفتی؟! یونگ کنار ساختمون ایستاده بود و گفت: آره، کنار ساختمونم. مامان: آها، بهت خوش بگذره! یونگ لبخند معصومانه ای زد و گفت: ممنون. خدافظی کردند. یونگ دوباره با اون بادیگارد روبرو شد. یونگ نگاهی بهش کرد. بادیگارد فهمید یونگ هست، کنار رفت. یونگ لبخند پیروزمندانه ای زد و کاملا شیک از کنارش رد شد. یکدفعه پاش به چیزی گیر کرد خواست بیفته که خودشو جمع کرد. سریع داخل رفت و با خودش حرف میزد: یعنی بری بمیری بهتره دختر! خدایا بیا منو گاو کن! یکدفعه به یک نفر خورد. برگشت و به یونگ نگاه کرد. یونگ با حالت کمی عصبی: آقا جلوتو نگاه کن. جین بود و با تعجب گفت: یونگ، اومدی؟! یونگ نگاهی به جین کرد، تعجب کرد و چیزی نگفت. جین با لبخند: داشتم میومدم دنبالت! یونگ لبخند کوچیکی زد و گفت: حالا که خودم اومدم. جین به سر و وضع یونگ نگاهی کرد و لبخند دلنشینی زد، یونگ خجالت کشید و گفت: اینجوری نگام نکن! جین با لبخند: مردم به خوشگلا نگاه میکنن، مثل من و تو! یونگ چهرش شبیه گربه شد ولی نه عصبانی!!! جین بازوشو طرف یونگ کرد و گفت: بریم؟! یونگ با تعجب به جین نگاه کرد و بازوشو گرفت و حرکت کردند. یونگ با محبت و نگرانی به جین نگاه میکرد. وارد سالن شدند.
همه به اونا نگاه میکردند. یونگ سرشو پایین گرفته بود و گفت: جین، من دارم از نگاه های مردم آب میشم.....میشه دستتو ول کنم. جین: نه. یونگ با اخم نگاش کرد. تهیون(مجری مسابقه) بهشون نزدیک شد و گفت: شماره 10! یونگ با تعجب نگاش کرد و جین با لبخند: تهیون! تهیون با لبخند: خوش اومدین. یونگ لبخند عادی زد.... تهیون نگاهی به یونگ کرد. دست یونگ رو گرفت و بوسه ای زد و گفت: خوشحالم که دوباره شمارو ملاقات میکنم. یونگ تعجب کرد و با تموم شدن حرفش دستشو دور کرد و با لبخند مصنوعی: منم همینطور. جین پوزخندی زد و گفت: سرت حتما خیلی شلوغه! نه؟! تهیون به دوروبر نگاهی انداخت و گفت: آره تقریبا! جین سری تکون داد و گفت: پس با اجازه! سریع با یونگ از تهیون دور شد. یونگ با چندش جای رد بوس تهیون رو با گوشه لباسش پاک کرد و گفت: از این مردای خودشیرین بدم میاد! جین: یادم باشه! یونگ با تعجب اخمی کرد. به بقیه گروه ملحق شدند. ته ته با لبخند: یونگی. شوگا نگاشون کرد و فکر کرد که اونو صدا کرده ولی یونگ اومده بود. شوگا لبخندی زد. یونگ لبخندی به همشون زد و گفت: سلام. هوبی به سر و وضع یونگ نگاه کرد و گفت: چه خوشگل شدی. یونگ لبخند شیرینی بهش زد. جین، یونگ رو هدایت کرد و روی صندلی نشست.
کنار یونگ، جین و نامجون نشستند. یونگ یکم مضطرب بود و دستاشو به هم میمالید. نامجون اخمی کرد و با کنجکاوی گفت: یونگ، حالت خوبه؟! یونگ نگاهی به نامجون کرد و لبخندی زد، گفت: آره خوبم! یونگ این حرفو زد ولی نامجون حرفشو باور نکرد. تهیون دوباره مجری بود و حرف میزد. یونگ به غذای روی میز نگاهی کرد.... شیرینی های کوچولو روی میز بود. یک دونه برداشت و گفت: اینارو همون دختره که برنده شد درست کرده؟! نامجون: نمدونم. جیمین: نه، سرآشپز اون بوده ولی دستیاراش درست کردند. یونگ ابرویی بالا انداخت و شیرینی رو انداخت توی دهنش! خیلی شیرین بود. یونگ قیافش جمع شد.... نامجون و جیمین که به یونگ نگاه میکردند، لبخندی زدند. یونگ: خیلی شیرینه! آب نیست؟ جیمین روی میز رو گشت و آب جای کوکی بود. جیمین به کوکی گفت آب بریزه. ریخت و به یونگ داد و خورد..... لیوان رو روی میز گذاشت و رو به جیمین و نامجون کرد: از اینا نخورین! خیلی شیرین درست کرده! نامجون خنده ای کرد، به شیرینی ها نگاه کرد و گفت: یک امتحانی میکنم. یونگ: خوددانی! جین صورتشو سمت بقیه کرد و گفت: چی شده؟! یونگ نیم نگاهی بهش کرد و با اشاره به نامجون: میخواد شیرینی بخوره! جین با اخم: خب بخوره! نامجون بعد خوردن شیرینی، صورتشو جمع کرد و گفت: ای وای، چه شیرینه! جیمین با خنده: یونگ گفت نخور! جین با کنجکاوی یک شیرینی برداشت و توی دهنش کرد. یونگ با تعجب و کنجکاوی نگاهش کرد. جین کاملا عادی: اینا که شیرینیش خوبه! نامجون لیوان آبی که خورده بود، روی میز گذاشت و گفت: جدی؟! جین کاملا عادی: آره! یونگ ابرویی بالا انداخت. جین خطاب به جیمین: یک لیوان آب بریز! همه بهش خندیدند و جیمین لیوان آب رو به جین داد.
حدود دو ساعت از جشن گذشته بود و به همه خوش گذشته بود. یونگ همراه هوبی حرف میزد، یونگ: آره، من کلا زیاد اهل صحبت نیستم..... بیشتر به بقیه حمله میکنم! هوبی خندید و گفت: موقعی که من توی رقص خیابونی بودم..... یک دختری بود مثل تو،خشن بود و همش بهمون حمله میکرد! یونگ با هیجان: قبلا رقص خیابونی داشتی؟! منم توی رقص خیابونی کار میکنم. هوبی با تعجب و خنده: جدی؟! یعنی رقصیدن بلدی؟! یونگ سری تکون داد و با خنده: آره آره، جز افراد پرقدرت گروهم! هوبی با ذوق خنده ای کرد. یکدفعه گوشی یونگ زنگ خورد و رو به هوبی کرد: یک لحظه منو ببخشید! هوبی سری تکون داد. یونگ یکم دور شد و جواب داد: الو؟! سلام مامان! مامان: سلام یونگ، کی میای خونه؟! یونگ به ساعت مچیش نگاه کرد و گفت: یک ساعت دیگه میام خونه. مامان: زود بیا خونه..... منو بابات میخوایم باهات حرف بزنیم. یونگ: باشه. گوشی رو قطع کرد و جین پیشش اومد و گفت: میخوای بری؟! یونگ نگاهی بهش کرد و با لبخند گفت: یک ساعت دیگه میرم. جین اخمی کرد و گفت: تازه که مراسم شروع شده. یونگ سرشو پایین انداخت و گفت: جین..... میخواستم یک چیزی بهت بگم! جین سرشو تکون داد و گفت: بگو! یونگ: خب..... یک نفر جین رو صدا کرد و جین رو به یونگ کرد و گفت: یک لحظه صبر کن الان میام. جین رفت، یونگ نفسی کشید و روی یک صندلی نشست. نامجون که از اول جشن نگرانی یونگ رو فهمیده بود و اینجا هم فهمید یونگ نگرانه به سمتش اومد و کنارش نشست.....
اینم از این پارت💞 منتظر پارت بعدی باشین 😊(آخر) و راستییییی فصل دو اتفاق هم توسط اینB.salish نوشته میشه. امیدوارم لذت ببرین و برده باشین💞 (خودمو جر دادم از بس گفتم🤦♀️😂😂)
عزیزم اکانت خواهرتو پیدا نکردممیشه و اینکه داستانت بهتری داستانه 🥰🥰🥰
ممنون جانا🐨💜
تو نت سرچ کن اتفاق فک کنم بیاره.....B.salish اسم اکانتشه
عالی حرف نداری دختر داستانات هم مثل خودت بی همتان😘
فقط میشه راهنماییم کنی که چطور فصل دو اتفاق رو دنبال کنم؟
ممنونم💞💞
ممنون😃😃✌️
#ذوق مرگ💙💜❤️😂
توی ذره بین بالا بزنین اتفاق(BTS)فصل دوم_پارت اول، دوم..... الا تا جایی که هست😊✌️
فصل دوم رو من نوشتم میتونی از صفحه من دنبال کنی🥰💜✨
البته هر موقع منتشرشده😐😂🤧💫
توروخدا پارت اخر یا دوم رو زود تر بزار جون ممنون😫😫😭
دوم رو گزاشتم😐
پارت آخر هم میاد صبر کنین😃💜💙❤️
😍🌈💛🦋🍭
❤️💜💫💞
عالیییییییی❤
❤️💜💙
میسی لاوی💜
خواهش لاولی💜
بلخره رسید بزن دست قشنگرو
آره😂✌️
خب پارت بعد رو پس گرفتیم آروم گرفتیم
خیلی زود نیست میخوای تمومش کنی ؟
به هر حالت عالی بود
بازم داستان مینویسی دیگه ؟؟؟
اگه خواستی بازم بنویسی از تهیونگ بنویس اجی جونم
عالی بود منتظر داستان های دیگت هستم اجی
ممنون😂✌️
آره مینویسم فعلا داستان راجب هوبی به ذهنم رسیده...... یکی دیگه گفته بود از کوکی بنویسم یک پارت نوشتم حالم بهم خورد پاک کردم😂🤦♀️
از ته ته هم یک فکرایی میکنم، چشم😂