باد سرد از سمت کوه میاومد، بوی خاک بارونخورده و دود کلبهی سوخته هنوز توی ذهنم مونده بود. ساعت حدود چهار بعد از ظهر بود و آفتاب نیمهجان داشت پشت تپهها غروب میکرد. نایلا افسار اسب رو محکم گرفته بود، نگاهش به جادهی خاکی روبهرو بود، اونقدر جدی که حتی نفسکشیدنش صدای فکر کردن میداد. من پشتش نشسته بودم، خسته، کوفته، بدنم هنوز از اون حملهی لعنتی روح مری درد میکرد. «میا... رسیدیم به شهر سرینگر.» صدای نایلا توی گوشم پیچید، ولی توی اون خستگی فقط تونستم یه غر بزنم. «وای نه نایلا... من دیگه نمیکشم. میخوام فقط یه جا پیدا کنم بخوابم... یه چای گرم، یه پتوی نرم... همین!» نایلا نگاهی به من انداخت، لبخند محوی روی لبش نشست. «میدونم خستهای، ولی اینجا یه ماجرای عجیبتر داریم. بچههای این شهر... یه روز صبح از خواب بیدار نمیشن. بیهوش میشن و میرن توی کما. بدون دلیل، بدون نشونه.» حرفش یه لحظه باعث شد خواب از سرم بپره. هوا سنگین شد. اون حالت جدی توی صداش همیشگی بود، اما این بار یه جور غم مخفی توش حس میشد. «نایلا... یعنی، مثل همون چیزای عجیب خونهی مری؟» «شاید. ولی فرقش اینه که این بار یه نیروی زندهست. نه روح، نه مرده. یه چیزی که بین خواب و بیداری گیر کرده.» اسبه با یه صدای خسته نفس کشید و قدمهاش کندتر شد. جاده داشت پیچ میخورد و از دل جنگل میرفت بالا. نور آفتاب از بین شاخهها رد میشد و رو صورت نایلا سایه پخش میکرد. من آروم سرم رو روی شونهاش گذاشتم. صدای سم اسب با ضربان قلبم یکی شده بود. خسته بودم، ولی یه گوشه از ذهنم هنوز حس میکرد داستان تموم نشده. نایلا گفت: «نگران نباش، میا. فقط چند تا دهکدهی دیگه میریم، بعدش میرسیم به دهکدهای آلِن. اونجا باید بفهمیم چی داره پدر واقعیت کیه.» چشمهام رو نیمهباز نگه داشتم و به جاده خیره شدم. زمین نرم بود، پر از برگهای خشک، و نور آخر روز داشت خاک رو طلاییتر میکرد. توی ذهنم یه حس عجیب بود — یه پیشآگاهی خاموش. دهکدهی آلِن... نمیدونستم اونجا قراره چی ببینیم، ولی یه چیزی توی وجودم قلقلک میداد، انگار اونجا قراره جواب همهی این کابوسها پیدا بشه… یا شاید یه کابوس بزرگتر منتظر ما باشه. فقط یه چیز مطمئن بود — هر جا نایلا میرفت، پای مرگ یا معما هم اون دورها در کمین بود.
نمیدونم چرا اون درمانگاه لعنتی بوی مرگ میداد. حتی قبل از اینکه از درش رد بشیم، بوی دارو، ملحفهی نمخورده و سکوت سنگینش مثل گلوی بستهی یه نفر بود. میا کنارم بود، هنوز خسته ولی کنجکاو. هر دوتامون میخواستیم ببینیم بچههایی که گفتن رفتن توی کما، واقعاً چه شکلیان. وقتی وارد شدیم، همهچی تار و بیروح بود. یه دکتر پیر با عینک ته استکانی داشت یادداشت میگرفت، و توی تختها، پنج تا بچه بودن. همشون سفید، بیرنگ، انگار نه خواب بودن، نه بیدار… فقط یه جور بینابینی لعنتی، مثل وقتی آدم نفس آخرشو میکشه و هنوز تموم نشده. کنار یکی از تختا وایسادم، یه پسر بود شاید دوازده ساله، موهاش مثل برف سفید کرده بودن از بس حالت نداشت. دستش رو گرفتم — سرد مثل سنگ. همون لحظه یه چیزی توی ذهنم ترکید، مثل صدای قدیمی توی خاطره. یه تصویر پرید وسط چشمم… زمستونه، دهکدهی آکنا. من چهارده سالم بود، و خواهر کوچیکم، «لیا»، پنج ساله. مامان داشت وسایلش رو جمع میکرد، اون عطر گیاه خشک و دود داروهای عجیبش هنوز توی دماغم هست. گفت: «نایلا، بیرون نرو. مراقب لیا باش. من کار دارم اونطرف دهکده.» اون موقع نمیفهمیدم چرا همیشه بیرون میرفت، نمیفهمیدم چرا اونقدر چشمهاش سنگین بود وقتی اسم آکنا میاومد. فقط گفتم باشه و دست لیا رو گرفتم. طفلک نمیفهمید داره به چی نگاه میکنه، فقط با عروسکش حرف میزد. اما اون شب… یه صدای عجیب از بیرون اومد. یه صدای زمزمه، مثل صدایی که از ته آب بلند میشه. رفتم طرف پنجره، دیدم یه نور سبز داره میچرخونه بین درختها. لیا گفت: «اون مامانه، نه؟» و قبل از اینکه چیزی بگم، درو باز کرد و دوید بیرون… نفسم گرفت. تصویر محو شد، برگشتم به درمانگاه. میا داشت نگام میکرد، چشماش پر نگرانی. گفت: «هی نایلا... حالت خوبه؟» یه لحظه طول کشید تا جواب بدم. حس کردم صدام از ته چاه میاد. «آره، آره خوبم.» ولی دروغ بود. چون اون تصویر هنوز جلوی چشمم بود — لیا که بین اون نور سبز گم شد، و صدای مادرم که هیچوقت برنگشت. تو دلم زمزمه کردم: «اگر دهکدهی آلِن واقعاً بتونه نشون بده پدر واقعیت کیه، شاید بتونه به منم نشون بده مامان دنبال چی بود... یا اینکه اون شب چه چیزی لیا رو از من گرفت.» از تخت بچه جدا شدم، به میا گفتم: «باید بریم سراغ پروندههای بیمارستان. اگه چیزی که تو ذهنم اومده واقعاً ربط داشته باشه... اونوقت این بیهوشیها تصادفی نیستن. آلِن فقط یه اسم نیست، یه نشونهست.» و اون موقع، قسم خوردم حتی اگه لازم باشه تا دل تاریکی آکنا برم، حقیقت رو پیدا کنم. چون یه چیزی بهم میگفت، بچههای این دهکده، مثل لیا، دارن قربانی همون نیروی قدیمی میشن.
برف داشت آروم میاومد، مثل پرِ سبکِ یه پرندهی خسته. از پنجرهی کوچیکِ اتاق، چراغ خیابون رو میدیدم که نورش بین دونههای برف محو میشد. میا خوابش برده بود، ولی من نمیتونستم چشامو ببندم. هرچی بیشتر به صدای باد گوش میدادم، ذهنم بیشتر برمیگشت عقب… به اون صبح لعنتی توی دهکدهی آکنا. لیا فقط پنج سالش بود، موهاش طلایی و همیشه یه تارش توی چشمش گیر میکرد. یادمه اون صبح نشسته بود رو چهارپایه، جلوش یه کاسه شیر گرم، دستاش رو مشت کرده بود دورش تا سردش نشه. گفت: «نایلا... امشب برف میاد؟» صدای بچهگونش هنوز توی گوشمه، نازک و پر از شوق. من لبخند زدم، اون لبخندِ نصفهنمکی که همیشه زدم تا نترسه. «آره، شاید بیاد... ولی مامان به این زودیا نمیاد.» اون موقع فکر میکردم دارم دلداریش میدم، نمیدونستم دارم به خودم دروغ میگن. و شب که برف شروع شد، لیا رفت بیرون، دنبال صدای مامان... حالا بعد از سالها، برف دوباره اومده، همون بوی سرد و ساکت، همون حس تهِ دل. هر دونهای که میخوره به شیشه، مثل یه اسم که تکرار میشه: «لیا... لیا...» میا چندبار پرسید چرا انقدر تو فکر میری، ولی چی باید بگم؟ اونا هیچوقت نمیفهمن اون لحظهای که میبینی عزیزت داره توی تاریکی گم میشه، چطوری یه تکه از روحت رو با خودش میبره و دیگه برنمیگردونه. پتو رو کشیدم تا ته صورتم. نفس عمیق کشیدم، بوی چوب و بخاری و برف قاطی هم شده بود. زیر لب گفتم: «امشب برف میاد... ولی کاش فقط برف بود.» اگه فردا راه افتادیم سمت آلِن، شاید جواب همهچی اونجا باشه. شاید اونجا بفهمم مامان دنبال چی بود، یا نوری که لیا رو برد چی بود. شاید اونجا بفهمم چرا هر بار برف میاد، یه چیزی توی دلم زنده میشه و همون لحظه دوباره میمیره…
صبح که شد، سرم گیج میرفت. انگار یه پتوی سنگین انداخته بودن رو سرم. همونطور که داشتم به نور کمرنگِ صبح که از پشت پرده نفوذ میکرد نگاه میکردم، صدای جیغی اومد که پاره کرد سکوت مسافرخونه رو. صدای یه بچه بود، یه صدای نالهی بریدهبریده که پر از وحشت بود. «نه! خواهرم... خواهرم...» از جا پریدم. میا هم همونطور شوکه شده بود. سریع از تخت پرت شدیم پایین. قلبم داشت از جا کنده میشد، حس کردم یه اتفاق وحشتناک افتاده، همون حسی که سالها پیش داشتم. دویدیم پایین. صاحب مسافرخونه کنار یه تخت چوبی افتاده بود و گریه میکرد. بچههاش، همون دو تا دختره، کنار مادرشون وول میخوردن. یکی از دخترا، همون کوچیکتره، رنگش پریده بود و یه لبخند عجیب روی لبش بود، انگار اصلاً بیهوش نبود. «اون... اون توی کمائه...» صاحب مسافرخونه با صدایی خفه گفت. «... اون زنه...» چشام بستهشد. همهچی چرخید. اون شب برفی برگشت، اون شب که قول داده بودم لیا رو تنها نذارم. از سرما لرزیدم، حتی توی این هوای نسبتاً گرم اتاق. **اون شب...** یادم اومد که چقدر زود گول خوردم. اون زن، با اون لباسای تیره و چشمای تیز، یهو ظاهر شد. لیا رو بغل کرده بود و من داشتم دنبال مامان میگشتم که سر و کلهاش پیدا شد. اون لحظه که فهمیدم گول خوردم، دیدم زن داره یه چیزی تو حلق لیا میریزه. یه مایع غلیظ و سبز رنگ. جیغ زدم. مامانم، مثل یه ببر زخمی، از هیچجا پیداش شد. چشماش برق میزد. «از بچهم دور شو!» فریاد زد و حمله کرد. یه شیء فلزی توی دستش بود، انگار میخواست اون زن رو بکشه. ولی زن یه حرکتی کرد، یه دود کوچیک و بدبو بلند شد و زن مثل باد فرار کرد. مامانم برگشت سمتم، ولی دیگه اون مامان مهربون نبود. چشماش پر از نفرت بود. اومد جلو، لیا رو که دیگه کمکم داشت بیحال میشد، کشید سمت خودش. نگام کرد، یه نگاهی که انگار داشت تهدلم رو میخوند. «تو... تو محافظ خوبی نیستی، نایلا. لیاقت لیا رو نداری.» همین جمله خنجر بود. لیا رو برد و دیگه ندیدمش. *** به خودم که اومدم، دیدم میا داره دستم رو تکون میده. «نایلا! چته؟ چرا اینقدر رنگت پریده؟ یه چیزی بگو!» نفسم بالا نمیاومد. سعی کردم عادی باشم، همونقدر که یه آدم شوکه شده میتونه عادی باشه. «میا، هیچی نیست که اینجا باید بگی. بیا بریم بالا، توی اتاق... باید همه چی رو بهت بگم.» صدا دادم، ولی صدام شبیه صدای خودم نبود. حس کردم دارم یه پردهی جدید جلوی حقیقت میکشم. اون دختر کوچولو که بهم اعتماد کرده بود، اونقدر زود از دست رفت، حالا این دختر کوچولو هم داره میره. من نمیتونم دوباره تنها بمونم... و نمیتونم میا رو هم با این راز سنگین تنها بذارم. باید توضیح بدم، حتی اگه توضیح دادنشون منو از پا دربیاره.
وقتی وارد اتاق شدیم و در رو بستیم، نایلا، همونطور که میلرزید، کنار پنجره نشسته بود. قشنگ میشد فهمید که داره توی خودش چه جنگی میکنه. هیچ چیزی نمیگفت، فقط سکوت سنگینی توی هوا بود. منم حیرون بایستم، حس میکردم باید یه چیزی بگم، ولی نمیدونستم از کجا شروع کنم. بعد سرش رو پایین انداخت و آرام گفت: «میدونی، پدرم... پدرم توی جنگ با اهریمنها کشته شد. اون زمان مامانم حامله بود و من نمیخواستم یه بچهی بیپدر باشم... بعد از پنج سال، وقتی لیا پنج ساله شد، مامانم رفت بیرون از شهر کار کنه. من باید مراقب لیا میبودم، اما نفهمیدم چه بلایی سرش اومد. اون زن، توی اون لحظهی لعنتی، داشت دارو میریخت توی دهنش. من میخواستم جلو برم، اما نمیتونستم.» نایلا چشماش پر از اشک بود، و من فقط نگاش میکردم. نمیتونستم بفهمم چرا هر بار که اون روز رو یادآوری میکنه، دوباره همون درد رو احساس میکنه. «بعد از اون، مامان و لیا من رو ول کردن، سرنوشت من این شد که برم پیش مزولی که مغازه داشت. چند وقت اونجا کار کردم، برای یه خانواده که میخواست من رو یه سرپرستی بگیره.» حرفاش به جایی رسید که دیدم دردهای گذشته موقعی درش زنده شده که من خودم هم میخواستم کمکش کنم. «وقتی که اون خانواده من رو گرفت، بچهدار شدن و منو فراموش کردن. ولـم کردن. من توی دنیای خودم تنها شدم.» منم توی دلم گفتم: «نایلا، باورم نمیشه... تو داری گریه میکنی.» چهرهاش، با اون اشکهایی که شناور توی چشماش بود، واقعاً سخت بود دیدنش. پیش خودم گفتم: «تو همیشه قویتری، اما حالا چطور اینقدر شکسته شدی؟» بعضی وقتا، هیچ چیزی بدتر از این نیست که دوستت رو توی این حالت ببینی و نمتونی بهش کمک کنی. فقط بهش نزدیک شدم و دستش رو گرفتم. همون لحظه، من هم حس کردم اشکهام داره میاد. نمیدونم چرا بخودم گفتم این اشکها همش بخاطر نایلاست، شاید بخاطر همهی احساساتی که سالها توی قلبش جمع شده بود و حالا داشت در میومد. «نایلا، هرچی هم که گذشته، من کنارتم. هیچکس نمیتونه تو رو ول کنه. میخوام که باهم بریم... تو دیگه تنها نیستی.» این جمله رو با تمام وجودم گفتم، و شاید اون شب برفی، برف دیگهای که میاد، وجدانهای ما رو از هم نمیپاشونه.
وقتی نایلا این حرفا رو زد، بغضش رو با یه نفس عمیق شکست و محکمتر منو بغل کرد. حس کردم چقدر بار سنگینی رو داره به دوش میکشه. بدنش سفت بود، انگار از ترس یخ زده بود. «من... من یه مدتی توی تاریکی خودم زندگی کردم، میا. همیشه تنها بودم. همیشه از پس خودم بر اومدم. هیچوقت از کسی کمک نخواستم، چون فکر میکردم تنها امیدم خودم هستم... نمیدونم مامان و لیا الان کجا هستن. لیا الان دوازده سالشه...» صداش یهو قطع شد، انگار همین دوازده سال برای یه عمر کافی بود. منم محکمتر بغلش کردم و زدم روی پشتش. «بس دیگه نایلا، کافیه از این داستانای قدیمی. گذشته رو بیخیال. نگاه کن الان چی داریم؟ یه زنِ بدجنس اومده اینجا و داره بچهها رو بدبخت میکنه. تو یه بار شکست خوردی، قبول. ولی الان من کنارتم. انتقام وقتشه!» ازش فاصله گرفتم و دستاش رو گرفتم، با یه حالتی که نایلا بفهمه قضیه جدیه. چشمهام رو هم تنگ کردم. «ببین نایلا، اون زن اومده بود دنبال لیا. حالا هم این دختر کوچولو افتاده توی کما. هدفش معلومه، اون دنبال بچهست! پس ما فقط به یه چیز نیاز داریم: یه بچه. یه طعمه. باید یه بچهای رو بیاریم که اون زن رو بکشونه بیرون. میدونم سخته، ولی راه دیگهای نداریم.» از اتاق زدم بیرون و برگشتم توی سالن مسافرخونه. صاحب مسافرخونه هنوز داشت گریه میکرد. رفتم پیشش و با یه لحن آروم، ولی قاطع گفتم: «ببخشید خانم، من یه سوالی دارم... شما بچههای دیگهای هم دارین؟ یا پسر/دختر همسایهای هست که اینجا زیاد بیاد؟ ما باید یه کاری کنیم اون زنه دوباره برگرده.» صاحب مسافرخونه که دیدم دارم جدی حرف میزنم، با تعجب نگام کرد. «بچههای دیگه؟ نه خانم، فقط همین دو تا دختر بودن... البته همسایهمون یه پسر کوچیک داره، ولی اون بیشتر پیش خودشونه... چرا؟ شما چی کار میخواین بکنین؟» من یه لبخند شیطنتآمیز زدم، همون لبخندی که نایلا موقع برنامهریزی برای خرابکاری میزد. «ما یه تله براش میچینیم. اون زن فکر میکنه اینجا جای آسونیه برای شکار. بهش نشون میدیم که اشتباه کرده.» برگشتم سمت نایلا که پشت سرم وایساده بود. «نایلا، تو اون زن رو دیدی. چی پوشیده بود؟ شنل بلند، یادت مونده؟ باید یه جایی باشه. حالا وقت گریه نیست، وقت نقشهکشیدنه. ما باید بفهمیم این زن کیه و از کجا اومده. تو بهم گفتی که اون زن با مادرت جنگیده، یعنی سابقه داره. با یه حرکت، این زن رو گیر میندازیم و همه بچه هارو نجات میدیم!»
از مسافرخونه زدیم بیرون. هوا هنوز یه ذره سرده، ولی من حسابی داغ کردم. اون یارو صاحبخونه گفته بود یه پسر کوچولو این اطراف هست. دیدمش! یه بچه چشم گرد، داشت با یه ماشین اسباببازی ور میرفت. دلم یه جوری شد، آخه این طفلی چه گناهی کرده که باید بیاد وسط جنگ ما؟ ولی خب، چارهای نیست. رفتم جلو و با یه لبخند گنده که مطمئنم مصنوعی بود، گفتم: «سلام قهرمان! تو همون **جیمی** هستی که همه از باهوش بودنت حرف میزنن؟» جیمی توپش رو گذاشت زمین و با چشمای گرد و بیگناهش نگام کرد. «آره، شما کی هستین؟» «ما دوستای مامانت هستیم، یه جورایی دوستای خانواده. ما یه بازی خفن داریم، یه بازی مخفیکاری! تو باید به ما کمک کنی تا اون خانم بدجنس رو گیر بندازیم. قول میدیم یه جایزه خفن هم بهت بدیم، هر چی بخوای!» نایلا هم کنارم وایساده بود، ولی حالتش یه جوری بود که انگار داره برنامه نظامی میریزه. مستقیم رفت سر حرف. «جیمی، گوش کن خوب. ما تو رو میبریم توی یه اتاق. اونجا خیلی امنه. اگه اون موجود موذی (همون زنه رو میگم) اومد، تو باید **سرفه کنی**—یه سرفه بلند و خشن، بفهمی؟ همین که سرفه کردی، ما با کله میکشیم تو اتاق و تو هم باید سریع خودتو بندازی زیر تخت. کار همینه!» جیمی یه کم ترسید، معلوم بود. توپش رو چسبید به سینهش. «اگه... اگه تیر تیرکمونتون به من بخوره چی؟» من یهو خندهم گرفت، ولی سریع جمعش کردم. این بچه چقدر ریزبین و باهوشه! «نترس پسر! ما با این تیرکمونها ور زدیم. ما حرفهای هستیم. تیرمون فقط به هدف میخوره، نه به دوست.» بعدش با یه کم اصرار و تعریف کردن از شجاعتش، بالاخره جیمی رو راضی کردیم. بردیمش توی اون اتاقک پشتی که صاحب مسافرخونه گفته بود خالیه. اتاق تاریک بود و بوی نم میداد. «خب جیمی، برو اون گوشه بشین. فقط منتظر ما باش و یادت نره، سرفه!» من سریع سنگریزهها رو توی تیرکمون میذاشتم و نایلا هم داشت بیرون رو چک میکرد. تو دلم گفتم: «بیا ببینیم این زنه چقدر زرنگه که بخواد از دست این نقشهٔ بچهگانهٔ ما فرار کنه. اینبار کارش تمومه!»
یهو صدای سرفهای اومد که از صد تا آژیر خطر بلندتر بود. انگار جیمی از ته دلش سرفه کرد. «**نایلا! پاشو!**» داد زدم. دیگه وقت تلف کردن نبود. دوییدیم سمت در اتاق، ولی اون زن انگار از قبل منتظر ما بود. یه شنل مشکی بلند پوشیده بود و یه ویال شیشهای تو دستش بود که توش یه مایع صورتی رنگ میلرزید. یه موجود شیطانی بود که توی این لباس سیاه قایم شده بود. جیمی، بچهی باحال، با اولین سرفه خودش رو پرت کرد زیر تخت آهنی. دمش گرم، کارش رو بلد بود. من پریدم وسط، چون میدونستم اگه اون زن از در رد شه، جیمی رو پیدا میکنه. «غلط کردی وارد شدی! بازی تموم شده!» نایلا مثل پلنگ پرید جلو و تیرکمون رو ول کرد. سنگ اول محکم رفت سمت صورتش. زن با یه حرکت غیرانسانی جا خالی داد، انگار برق بود! بعدش قدرت دستش رو نشونم داد. با یه حرکت دست، نایلا رو مثل عروسک پرت کرد اون طرف اتاق. نایلا خورد به دیوار و یه ناله خفیف کرد. حالا نوبت من بود. «به نایلا دست نزن!» قبل از اینکه بتونم یه حرکت بکنم، اون زن یه جهش کرد و افتاد روم. گردنم رو با اون دستای سرد و قوی گرفت. فشار دستش وحشتناک بود. نفسم داشت قطع میشد. صورتم سرخ شده بود و دنیا داشت سیاهی میرفت. با زور، صدایی از گلوم بیرون اومد: «**نایلا! نایلا!**» نایلا که معلوم بود از درد داره میلرزه، با چشماش بهم نگاه کرد. اون لحظه انگار زمان وایساد. زن داشت لبخند میزد و لذت میبرد. بعد نایلا داد زد—یه داد واقعی، اونقدری بلند که شیشههای قدیمی پنجره رو تکون داد: **«این دفعه نه! ایندفعه دیگه نه!»** اون دیگه نایلا اون دختر ترسو نبود. انگار تمام اون سالهایی که درد کشیده بود، تبدیل شده بود به انرژی متراکم. از زیر شنلش یه چیزی بیرون کشید—یه خنجر کوچیک، ولی براق و کُشنده. یه لحظه مکث نکرد. با تمام قوا، خنجر رو فرو کرد توی پهلوی اون زن. جیغ زن از هر چیزی که شنیده بودم وحشتناکتر بود. یه دود غلیظ سیاه از زخم خنجر بلند شد و تمام اتاق رو پر کرد. زن از روی گردنم افتاد و با یه صدای مثل پاشیدن آب روی آتیش، محو شد. دود هم رفت. نفس عمیقی کشیدم و سرفهکنان افتادم روی زمین. نایلا سریع اومد کنارم و دستش رو گذاشت رو قلبم. «حالت خوبه میا؟ نفس بکش! نفس بکش!» آرومآروم تونستم نفس بکشم. جیمی هم با احتیاط اومد بیرون از زیر تخت. چشماش گرد شده بود، ولی سالمش بود. نایلا خنجر خونی رو پاک کرد و با یه حالتی که انگار تازه یه قرار ملاقات مهم رو کنسل کرده، گفت: «تموم شد. این دفعه دیگه تموم شد. دیگه اینجا کاری نداریم.» بعد نگاهی به من و بعد به جیمی انداخت. «جیمی، تو خیلی پسر شجاعی بودی. ممنونیم.» بعد رو کرد به من. «میا، وسایلت رو جمع کن. مقصد بعدی خیلی دوره. **شهر رگاروک.** شنیدم اونجا کلی راز و رمز قشنگ داره که باید کشف کنیم.» نشستم و پاهام رو دراز کردم. «رگاروک؟ باشه. ولی قول بده این دفعه قبل از هر کاری، یه قهوه درست و حسابی بخوریم. من دیگه از سرفه کردن و خفه شدن خوشم نمیاد.»
کسی نگفت فرصت پسس فرصت 😁🧸
عالیی بود مثل همیشه 🧸🎈
چه خوب و عالی ❣
مرسیییی