سلام سلام اینم پارت ۱۴ کپی ممنوع
آنچه گذشت : از زبان مرینت :قرار شد پیش آدرین بشینم و آلیا و نینو و خانوم بو سیه هم قبول کرد و تو راه داشتم به استاد فو فکر میکردم که یهو آدرین اومد و گفت که منو میرسونه مدرسه وااااای نه مثل اینکه یکی شرور شده یک صدا اومد و من خیلی ترسیده بودم که دیدم کت وارد اتاق شد و جلوم تعظیم کرد و گل رو داد به من خب بریم شروع کنیم دوستان
فردا صبح از زبان مرینت از خواب بیدار شدم و پر انرژی رفتم که صبحانه بخورم مامان و بابا گفتن که با برای یک هفته میریم به چین پیش عمو عزیزم مراقب خونه باش و منم که ناراحت شدم گفتم باشه مامان و بابامو رو بغل کردم بعد صبحانه بابا و مامان رفتن به فرودگاه و منم به آلیا زنگ زدم و همه چیو گفتم و قرار شد که فردا بیاد خونمون که باهم بازی کامپیوتری کنیم و منم خیلی خوشحال شدم و ازش خداحافظی کردم و رفتم سمت مدرسه
تیکی گفت :مرینت تو آماده یه نگهبان شدن هستی و روز تولدت یعنی یک هفته ی دیگه به عنوان نگهبان اعلام میشی و استاد فو حافظه اش رو از دست میده و من گفتم :راحی نیست که استاد حافظه رو از دست نده و تیکی سرش رو تکون داد که یهو دیدم که جلوی مدرسه هستم و رفتم تو دیدم آدرین تو کلاس نشسته بهش سلام کردم و اون هم یه سلام سرد و بی روح به من داد
که دیدم خانوم بوسیه اومد و گفت سلام بچه هاو شروع کرد به درس دادن و من تو این فکر بودم گه آدرین یا کت نوار چرا اونطوری رفتار کرد که خانوم بو سیه منو صدا زد و من گفتم بله و گفت که میخوام برای کلاس یه تابلو طراحی کنی این کار رو میکنی من گفتم البته و چشمام برق زد و خوشحال بودن که خانوم به من اعتماد کرد که دیدم کلو یی داره خودشو میکشه 🤣🤣اما چیزی که واسم عجیب بود این بود که آدرین ؛آلیا و هیچ کدوم از دوستام بهم تبریک نگفتن و آلیا اومد جلو و گفت مرینت ببخشید نمیتونم امروز بیام خونتون و رفت بعد از مدرسه رفتم خونه و خیلی ناراحت بودم
رسیدم خونه و دیگه نا برام نمونده بود و زدم زیر گریه 😭😭😭 تیکی اومد و گفت ناراحت نباش مرینت و کلی دل داریم داد تا بهتر شدم و بعد رفتم به آلیا زنگ بزنم که آلیا گوشیش رفت رو پیغام گیر حوصله ام سر رفته بود و رفتم خوابیدم (از زبان آدرین ظهر در مدرسه :مثل اینکه زود رسیدم که دیدم آلیا اونجاست رفتم جلو و دیدم که داره با بچه ها راجب تولد حرف میزنه و گفتم :اینجا چه خبره
آلیا گفت :آدرین هفته یه بعد تولد مرینت هست و من یادم رفته بود تازه یادم افتاده و گفتم من چه کاری میتونم بکنم که آلیا گفت : نتنها تو بلکه همه نباید به مرینت رو ندیم که حسابی ناراحت بشه تا تولد شگفت زده بشه گفتم اما از الان زود نیست ؟؟اخه یه هفته دیگه تولدشه که آلیا گفت :اینطوری بیشتر میچسبه و منم با اینکه کامل راضی نبودم گفتم باشه
دوستان اگه دفت کرده باشید این گذشته بود و حالا زمان حال از زبان آدرین :خیلی ناراحت بودم اما مرینت یا لیدی باگ خیلی تنها بود و الان داره حتما گریه میکنه که ناتالی اومد و گفت آدرین شام حاضره و من رفتم و شام خوردم و به پدرم گقتم من حالم خوب نیست فردا نمی رم مدرسه و بدم با کلی منه و من گفت باشه مشکلی نیست و تا خواستم بگم ممنون دیدم پدرم رفت 😔😔و وقتی رفتم تو اتاق وپلگ گفت واسه چی فردا نمیری مدرسه:گفتم چون تحمل دیدن مرینت رو تو اون حال ندارم که پلگ گفت:مشکلی نیست چون قراره حسابی خوشحال بشه و پلگ رفت تا کممبر بخوره و منم رفتم خوابیدم
دوستان تو این یک هفته هیچ اتفاقی نیوفتاد جز اینکه آدرین خودشو به مریضی زد و یک هفته به مدرسه نرفت بریم اون روزی که تولد مرینت هست از زبان مرینت از خواب بیدار شدم و رفتم پایین دیدم مامانو بابا برگشن و کادوی تولدم رو بهم ا دادن و بهم تبریک گفتن رفتم مدرسه که دیدم همه یه بچه ها اومدن سمتم و تولدم رو بهم تبریک گفتن حتی خانوم بو سیه و بعد آدرین اومد جلو و بهم به شاخه گل داد و گفت ببخشید تو این یه هفته همه نقش بازی کردیم در گوشم گفت بانوی من و منم گفتم متشکرم و بعد از مدرسه رفتم خونه
که یهو دیدم کت داره میاد و منم طوری رفتار کردم که نمی دونم و اومد جلوم و گفت سلام بانوی من و منم سلام کردم که یهو یه جعبه رو داد به من و گفت این واسه تو هست و منم گفتم ممنون اما تا اومدم باز کنم گفت نه ببر خونه باز کن و بهم چشمک زد و منم گفتم باشه و ازش خداحافظی کردم و رفتم خونه و دیدم و قت قراره(یعنی ساعت ۲ظهر)تیکی اومد و گفت مرینت امروز روزه بزرگیه ت امروز مالک جعبه خواهی شد و منم گفتم آره و بعد از ۱ ساعت تبدیل شدم
و به کت گفتم بیاد که بریم خونه استاد فو بعد از ده دقیقه که رسیدیم خونه استاد فو و استاد شروع کرد به گفتم ورد و من رو به عنوان نگهبان اعظم اعلام کنه و بعد از گفتن ورد یه نور عجیب دور و وردم به وجود اومد بعد ۵ دقیقه که اون نور عجیب رفت تیکی افتاد زمین به تیکی یه ما کارون دادم و دیدم استاد فو آمده و میگه که شما کی هستید و من متوجه شدم که اون حافظه رو از دست داده و اون رو بردم بیرون و گفتم هیچی آقا و از اونجا خارج شدم با کت نوار (البته جعبه رو هم برداشت جعبه رو هم که همه میدونید چه شکلیه ) با کت از آقای مک خداحافظی کردیم و راه افتادیم به سمت خونه هامون البته با شکل معمولی (آقای مک همون استاد فو هست که لیدی باگ برای محافظت ازش گفت اسمش مک هست ) تو راه از آدرین خداحافظی کردم و راه افتادم به سمت خونه تو راه به تیکی گفتم تیکی چه اتفاقی برات افتاد تیکی گفت وقتی یکی نگهبان عظم بشه قدرت هایی بهش اضافه میشه و منم گفتم واقعا حالا چه قدرتی که تیکی گفت وقتی تبدیل شدی میفهمی و دیدم که رسیدیم خونه که کادوی کت نوار رو باز کردم و دیدم که یه گردنبند خوشگله و من هم اونو به گردنم بستم یهو... خب دیگه دوستان این پارت هم تموم شد منتظر پارت بعد باشید آنچه خواهید دید :واااای نه 😨😨یکی شرور شده....... از زبان کت :بانوی من چه قدرت های باحالی 🤩🤩🤩از زبان لیدی باگ ممنون کت ..... وااای آدرین کمک
عالی بود بعدی لطفا
خیلی ممنون چشم به زودی منتشر میشه نگران نباشید
میشه بیشترش کنی
چشم دوست عزیز سعی میکنم بیشتر بنویسم
اینم پارت ۱۴ امیدوارم خوشتون اومده باشه نظر یادتون نره
عالیبودآجی🤩
مرسی آجیه خوشگلم
عالی بود
ممنون نظر لطف شماست 🙂🙂