
سلااااام آینده ی میراکلس بعد هزار سال
آنچه گذشت : من الگوی خودم را کش.تم . آن ها می توانند او را درمان کنند
یونیگرل : خب پس اینجا ریو هست. چقدر تاریکه . مثل فضای خودمونه. بانیکس : عقل کل اینجا شبه الان . الان هدفت را روی پیدا گردن یه دختر سیا.ه پو.ست بزار که ممکنه توی حالت روباه یا کفشدوزک باشه . یونیگرل : بهتر نبود اول می رفتیم مریخ بعد اینو پیدا می کردیم . اخه سلامت مرینت مهم تره
ناگهان یکی آنها را از پشت گرفت . یونیگرل پرواز کرد یونیگرل : فکر کنم خودشه بانیکس با چترش محکم الیا را ز.د الیا که الان اسکربلا بود : ای دردم اومد . ها ! بانیکس ؟ اینجا چی کار می کنی . اون دختره تو ارتفاعات کیه ؟ بانیکس : اول معجزه گر لیدی باگ را بده تا همه چیو توضیح بدم . ببین ما وقت کمی داریم . دنیا ممکنه هر چه زودتر نابود شه . واسه همین بدش به من !! بعد به الیا حم.له کرد و اسکربلا ( الیا ) هم لاکی چارم کرد . بعد سریع یونیگرل یویوی او را شکاند . اسکربلا : عالیه ! حداقل می زاشتید شناسم را امتحان کنم . بیا بانیکس . سهمتو بگیر . ولی بدون ما دیگه با هم دوست نیستیم . بعد بانیکس بدون یک کلمه حرف گفت : بیا یونی . مرینت را بردار تا بریم مریخ .
آنها با سرعت به مریخ رفتند . خیلی دور بود . بانیکس : مریختون که خالیه ! یونیگرل : خب چون ما الان تو گذشته ایم . ولی من می تونم درستش کنم . البته …. بانیکس : درستش کن سریع تر حال نداریم ! بعد با دستش یه کاری کرد که ناگهان مریخ شد مثل یه سیاره ی زیستگاه ! همه شاد بودند . عین انسان بودند . خبری هم از آدم فضایی نبود . یونیگرل : اینجا خیلی خوشگله . ولی الان باید سریع بریم بیمارستان . بعد دنبال یونیگرل رفتند به بیمارستان . منشی پذیرش : سلام . کمکی می تونم کنم یونیگرل : مارسل منم . همونی که بهت ۱۰ مرخ بدهکا.ره ! منشی پذیرش : اه تویی ! باشه برو اتاق بغلی . دیگه هم جلوی من یهو نیا . بعد رفتند در آن اتاق همه ی دکتر ها آنجا بودند بعد یونیگرل به آنها مرینت را توضیح داد و آنها مرینت را در تخت عمل بردند.
دکتر مجبورمان کرد از اتاق بروند . یونیگرل : تا مرینت عمل بشه بریم مغازه ها را ببینیم . بانیکس : باشه بعد رفتند مغازه ی شیرینی فروشی . شیرینی خریدند و کلی خوش گذراندند بانیکس : یونی . می گم میشه موزه تون را به من نشون بدید یونیگرل : اوه از اون لحاظ . برداشتن چیزی از موزه جر.م به حساب میاد . بانیکس : اما اون مال مرینته . اون صاحب جعبه ی معجزه اساست . مطمئنم از این بدتر نمیشه یونیگرل : ببین . بانیکس . من وقتی اون کار رو کردم تا مریخ باز شه . تا دو سال نمی تونم به زمان خودم برگردم . واسه همین باید ادامه ی زندگیم را در زمین به سر ببرم ! اما دز.دی از موزه هم بده . چون اسمت بدرد می ره ممنوع ال.ورود هم میشی بانیکس : عیب نداره . ناز نازو نباش . بیا بریم دنیا رو نجات بدیم !
آنها به موزه رفتند یواشکی جعبه ی لیدی باگ را برداشتند و فرار کردند . بانیکس موقع فرار یک کتاب را دید اگر برعکسش می کردی و یکی درمیان حروف را می خواندی به “ نجاتمون بده لیدی باگ می رسیدی “ بانیکس : هی یونی . می گممممم…….. بهتره بریم نتوانست بگوید . ولی جلوی خودش هم نگرفت . آن کتاب را برداشت و در کیسه کرد . همان لحظه از بیمارستان زنگ زدند و پلیس به آن بخش موزه امد . آنها قایم شدند ولی ،،،،،
آنچه خواهید دید : خیلی خوشحالم حالت خوبه . باید یه چیزی بهت نشون بدم . ما باید همه جا دنبالش بگردیم .
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیـــــــــ
مرسی