
بچه ها ببخشید پارت قبل ناقص بود دوباره میزارمش و بعدشم پارت 4... امیدوارم شخصی نشه 🌚
❤️پارت 3: کسی اهمیت نمیده❤️ + احتمالا دوستای زیادی داشتی. اینجا که قضیه برعکسه شاید یکم بهت سخت بگذره. - نه من فقط یه دوست خوب داشتم که امروز فهمیدم همونم ندارم. + پس فقط یه نفر میچا صدات میکرد؟ - آهاا نه...من از وقتی که یادم میاد تو پرورشگاه بودم. همه بچه های اونجا و حتی معلما و مدیرا اینجوری صدام میکردن. + آها. متاسفم اگه ناراحتت کردم - نه عادت دارم...مدیر و کارکنای اونجا هر از گاهی فخر میفروختن. + چند سالته؟ - 16 + گفتم اختلاف مون زیاد نیست. خب نوبت منه. من جانگکوکم. 22 سالمه و...همین. - خواهر یا برادر داری؟ + آره یه برادر بزرگتر دارم. دلم براش تنگ شده... - مگه الان کجاست؟ + امروز یکشنبه س احتمالا خونه باشه
- تنها زندگی میکنی...یعنی میکردی؟ + نه با شیش تا دوست و همکارم بودیم؛ شاید فکر کنی چاخان میکنم ولی من آرتیستم...یعنی بودم😞 - همونایی که آهنگ میخونن؟ + اوهوم. تو فن کدومشونی؟ - اونجا اجازه نمیدادن به آهنگایی بجز سرودای باستانی گوش بدیم و بخونیم. اگه اینکارو میکردیم تنبیه میشدیم. + که اینطور. یه نگاه به اطراف انداخت. + میخوای یکم واست بخونم؟ - حتمااا خیلی دلم میخواد بدونم دنیای بیرون از پرورشگاه چجوریه😃 + باشه. شروع کرد به خوندن. خیلی قشنگ و با احساس میخوند. اصلا خود آهنگ توش پر احساس بود. منم داشتم میرفتم تو حس که در باز شد و خانم پرستار اومد تو...
***پرستار: شماره 14، جئون جانگکوک... شماره 15، لی میچا - من وانیام. پرستار: میدونم خوب نیستی ولی وانیا دیگه چیه؟ - خیلیم خوبم. منو اشتباهی اوردن. هیچی نمیدونستم. اصلا نگفتن قراره کجا بیام... : تموم شد؟ خیلی تاثیرگذار بود (دیالوگ ماندگاره لامصب😂) یعنی چی؟ مسخرمون کردن؟! پاشدم و دنبالش رفتم. - صبر کنید. راست میگم من هیچیم نیست... پرستاره رفت بیرون و درو قفل کرد. مشتمو آماده کرده بودم که بکوبم به در ولی یکی دستامو گرفت. + اینکارو نکن. اینجوری فقط بهشون ثابت میکنی که دیوونه ای. اون بازم میاد. میتونیم با حرف زدن حلش کنیم.
با ناراحتی نشستم. - چقد دیگه باید تو این خراب شده بمونم؟!😖 اونم نشست. + نگران نباش تا ابد نمیمونیم. حتما یه راهی هست..پاشو؛ پاشو بریم سر جامون. بلند شد و دستشو گرفت سمتم. منم بلند شدم و برگشتیم رو تخت. برام عجیب بود آدمی که هنوز یه روز نشده باهام دوست شده انقد باهام خوب باشه. با وجود اینکه قرار بود باهم یه راهی پیدا کنیم ولی من وقتی با پرستار حرف میزدم هیچ اسمی از اون نیاوردم. فقط از خودم گفتم. با اینحال اون اصلا به روم نیاورد و حتی بهم امید داد. داشتم به این چیزا فکر میکردم که... یکی: یه بار دیگه...
❤️ پارت 4: نمایش❤️ یکی از هم اتاقیا بود که اینو گفت. منو جانگکوک اول به هم دیگه و بعد دوباره به اون نگاه کردیم. + بله؟ اون: نمایش فوق العاده ای بود. میشه یه بار دیگه انجامش بدین؟ - نمایش؟ کدوم نمایش؟ اون: همون که اونجا انجامش دادین به جلوی در اشاره کرد. فهمیدم منظورش رفتن من دنبال پرستار و دلداری دادن جانگکوک به منه. + (با خنده) آها اونو میگی؟ اونکه نمایش نبو...اممم...باشه فقط یه شرط داره. با تعجب نگاش کردم. - (آروم) یعنی چی؟ اینکه به دیوونگی شبیه تره
+ میدونم دارم چیکار میکنم. اون: شرطت چیه؟ بگو دیگه. + اینکه یکی طلبت باشه. باید یه روزی جبرانش کنی. اون: چه راحت..باشه منم یه روز واستون نمایش اجرا میکنم. + نه منظورم این نیست. هر جور تونستی جبران کن. یه دفعه یکی از اونور داد زد: زودباش دیگه. منتظریما اون: اوکی داش جبران میکنم. + خیلی خب. بیا وانیا... از طرفی هنگ کرده بودم و با این مسخره بازیا مخالف بودم و از طرفی بهش اعتماد کرده بودم. بهرحال بلند شدم و با جانگکوک روبروی بقیه وایسادم.
+ داستان سیندرلا رو میدونی؟ - آره چطور؟ + اجراش کنیم دیگه. - سیندرلا؟!! تا فردا طول میکشه که. + نه بابا سریع جمعش میکنیم. - نمیشه آخه. اصن اوکی خلاصش کنیم؛ یه رول (نقش) اصلی داره که اونم خود سیندرلاس... یکی از اونا: بجنبید کارو زندگی داریما. - (زیر لب) کارو زندگی تون کجا بود...؟😒 + اگه بخوایم نمایش خوبی باشه باید هماهنگ شیم. دو دیقه صبر کنید دیگه. - خب الان چیکار کنیم؟ + خب چون فقط خودمونیم چند تا رول حذف میشه. داستان جدید ازین قراره که...
***شروع کردیم به اجرا. + دختری بنام سیندرلا که یه نامادری داشت که خیلی خاله زنک بود و همش به این سیندرلای بدبخ گیر میداد. بعد ملافه روی تختشو کشید رو سرش و اومد جلو من + (صداشو نازک کرد) سیندرلااا! زمینو بساب. خونه رو جارو کن. غذارو بزار تو مایکروویو حواستم باشه نسوزه. لباسارم نریختی تو لباسشویی غذا بی غذا...من میرم یه چرخ تو اینستا میزنم تا تو کاراتو کنی. مفهومه؟ دهنمو کامل بسته بودم که مبادا یهو باز شه و از خنده غش کنم و گند بزنم به همچی. منم قضیه رو جدی گرفته بودم😂 جانگکوک رفت و خودشو پرت کرد تو تخت بعدم ملافه رو در اورد و برگشت. + و سیندرلای ما که نمیتونست بره ی.و.ت.ی.و.ب و ا.ی.ن.س.ت.ا و... حسابی ناراحت بود ولی به روی خودش نیاورد و مشغول کار شد. بهم اشاره کرد. منم ادای تمیزکاری و دراوردم...
آنچه خواهید خواند: و اینگونه شد که هیچکدوم نرفتن...من متعلق به همتونم...اینجا چه خبره؟... برنامه اینه...
این پارت و بعدیش یکم حاشیه میره ولی جالبه😂😊
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هر ارمیی که اینو میخونه سریع بره به بی تی اس رای بده اکسو خیلیییی جلوتره بدوییین ارمیااا😤😟
تو پیجم تست ساختم لینکشم توشه
عالی بود😍😍