
ناظر منتشررررر❤ناظر منتشررررر💚ناظر منتشررررر💙ناظر منتشررررر💜
💚Cat navir🖤 : آدمی نیستم که دست از تلاش بردارم🙃 بازم تصمیم گرفتم که تلاشمو بکنم🙂 پس بعد اینکه شرور رو شکست دادیم، شاخه گل رو گرفتم سمتش😍 کت: تقدیم به بانوم!❤ / اخمی کرد و با بی حوصلگی گفت: کت! ۱۰۰۰ بار بهت گفتم برام گل نیار😞 چرا گوش نمیدی؟😔 / کت: میدونم! گفتی! اما به هر حال من تسلیم نمیشم! هرگز! / لیدی: باشه....ممنون....حالا میشه برم؟ / کت: خب...من فکر کردم....شاید..دوست داشته باشی بریم سینما فیلم ببینیم!😁 / خیلی تند و عصبی گفت...لیدی: نه! دوست ندارم! تموم شد؟! / کت: امم...خب...اگه چیزی هست...من میتونم کمکت کنم...به نظر میاد خیلی خوب نیستی.. / خودشو بهم نزدیک کرد و با اخم گفت: اره! آره!😠 ناراحتم!😔 عصبیم!😠 خستم!😤 از وقتی گاردین شدم همه چی بهم ریخته! کلی کار دارم که انجام بدم! و تو و درخواست هات....کت باید درک کنی من نمیتونم با تو هم سر و کله بزنم...😓 / کت: اما من...من هیچوقت اذیتت نکردم.... / لیدی: جدی؟ اما داری اذیتم میکنی..😣 داری خستم میکنی! / کت: بذار کمکت کنم! / لیدی: کمکی از تو برنمیااد! / کت: ولی ما دوستیم....دوستا کمک می.... / حرفم رو ناتموم گذاشت و با فریاد گفت: ما دوست نیستیم!! ما همکار هم نیستیم! اصلا هیچی نیستیمم!!!😠 / بهت زده نگاهش کردم! درسته همیشه پسم میزد! اما هیچوقت اینطوری باهام رفتار نکرده بود!... کت: بانوی..... / که دوباره حرفم رو قطع کرد! اما اینبار نه با صحبت! محکم زد تو صورتم!😧 دستم رو روی لپ سرخ شدم گذاشتم! مات و مبهوت با چشمای درشت بهش خیره شدم! چند نفری دور و برمون جمع شده بودن. اون....اون جلوی همه...زد تو صورتم! با صدای بلند گفت: حتی لیاقت خطاب کردنم رو هم نداری!!😡 / و بی توجه به چشمای پر از اشک من، اونجا رو با سرعت ترک کرد...!
❤Lady bug🖤 : با عصبانیت از اونجا دور شدم..... خودمم از کارم ناراحت بودم! نباید اینطوری باهاش حرف میزدم! درضمن، نباید میزدم تو صورتش! اونم جلوی همه😔 با اشکی که از چشم هام میومد، خودم رو رسوندم خونه.... روی بالکن اتاقم نشستم و به حالت عادی برگشتم🙂 خیلی ناراحت بودم...... بی اختیار زدم زیر گریه😭 تیکی از روی پام بلند شد و گفت: ملینت! تو کار بدی کردی! نباید میزدی تو صورتش! / مرینت: میدونم تیکی! اما من... خیلی حالم بد بود! الانم پشیمونم. اما دیگه هیچوقت منو نمیبخشه هیچوقت😭 / کوامی های دیگه از توی اتاقم اومدن رو بالکن.... رفتن سمت تیکی که بپرسن چی شده.... پالن: تیکی چی شده؟ / تریکس(دست آلیا نیست): چرا گریه میکنه؟ / سس: اتفاقی افتاده؟ / تیکی: خب..... / (حرفش رو ناتموم گذاشتم): اره...آره....من بهترین دوستم رو رنجوندم! میفهمی؟ نه! اون دیگه هیچوقت منو نمیبخشه! هیچوقت مثل قبل نمیشه! وای خدا من چیکار کردم😭 / و بلند شدم و توی اتاقم رفتم... چون هوای پاگرد سرد بود... سعی کردم خودمو مشغول انجام تکالیفم کنم تا شاید یادم بره چطور قلبشو تیکه تیکه کردم! اونم به خاطر.... به خاطر اینکه نمیتونستم حسم رو به ادرین بگم.. و عصبی بودم... و سر اون خالی کردم!😭 با اشک و گریه مدادم رو برداشتم و شروع به نوشتن تکالیفم کردم......
💚Cat navir🖤 : دلم میخواست گریه کنم! همونجا!🙂 ولی خب نمیشد.... دویدم و بی توجه به مردم از اونجا دور شدم.... به سمت خونه حرکت کردم.... به این دلشکستگی ها عادت کرده بودم🙃 از پنجره اتاقم پریدم تو و به حالت عادی برگشتم... پلگ: اون دختره دیگه خیلی زیاده روی کرد! چرا هیچ کاری نکردی؟ چرا جوابشو ندادی؟ / آدرین: توقع داشتی سر عشقم داد بزنم؟ یا زدنش رو پاسخ بدم؟ به نظرت میتونم؟ / پلگ: اما اون اشتباه کرد! / آدرین: عادت کردم! / پلگ: چرا همیشه مظلومی؟ / دیدم گوشش به این حرفا بدهکار نیست... اگه اینجوری پیش بره مخم رو میخوره! اعصابم هم خورد بود... حوصله خونه رو نداشتم... برای همین.. ادرین: پلگ کلوز ان.. / اخیش راحت شدم! دوباره از پنجره بیرون پریدم.... هوا کم کم داشت تاریک میشد... عروب بود که اون اتفاق بینمون افتاد.... و الان تقریبا شبه... روی ساختمون ها میدویدم و اجازه میدادم باد اشک هام رو پاک کنه... 💔 تا اینکه رسیدم نزدیک خونه مرینت...🙂💔 با خودم گفتم برم پیشش و باهاش حرف بزنم.... شاید حالمو بهتر کنه....(دیوونه خودش حالتو خراب کرده😐) پس رفتم روی بالکن اتاقش.... اما اونجا نبود...
یه طبقه رفتم پایین... تو اتاقش... صداش کردم: مرینت؟🤔 / جوابی نشنیدم.... یهو چشمم خورد به میز تحریرش... نشسته بود...رفتم سمتش... دستم رو روی شونه هاش گذاشتم... اما عکس العملی نشون نداد... به دستش نگاه کردم.. انگار داشت تکالیف فیزیک امروز رو انجام میداد.. روی دفتر خوابش برده بود..! چهره غمگینی داشت.. صورتش هم خیس بود... شاید خیس اشک..!😔 نمیدونم! صندلیش رو عقب کشیدم. زیر کمر و پشت گردنش رو گرفتم و بلندش کردم... گذاشتمش روی تخت.. یکم وول خورد و خیلی زود جای راحت رو پیدا کرد و دوباره به خواب عمیقی رفت..! میخواستم برم اما.... وجدانم نزاشت... وجی: کجا میری؟ / کت: خونه دیگه / وجی: پس مرینت چی؟ / کت: خودت که دیدی.. خوابه... نمیخوام مزاحمش بشم... / وجی: اما تکالیفش چی؟ / کت: منظورت چیه؟ / وجی: اگه تکالیفش رو انجام نده خانم مندلیف فردا پدرشو درمیاره...😐 / کت: راست میگیا... اما خب.. دلم نمیاد بیدارش کنم! / وجی: اسکل! بیدارش نکن؛ تو که اینارو بعدازظهر انجام دادی و بلدی... براش انجام بده.. / کت: پوفف😤 باشه بابا😒 / و صدای وجدانم محو شد... نشستم روی میزش... سعی کردم سر و صدا نکنم که بیدار بشه... اگه من رو ببینه میترسه..!😅 مداد رو برداشتم و شروع به نوشتن کردم... همه ی سوال هارو حل کرده بودم و بلد بودم... پس خیلی سریع مینوشتم... سعی کردم دست خطم شبیه اون باشه... سوال آخر بودم که حس کردم یه نفر پشتمه.... برگشتم سمتش... اما یهو یه چیزی شبیه بالش خورد تو سرم و باعث شد تعادلم رو از دست بدم و روی زمین بیوفتم😐 سرم گیج میرفت...
❤Marinet🖤 : بیدار شدم دیدم روی تختم هستم... یه نفر روی میزم نشسته بود و زیر نور چراغ مطالعه انگار داشت مینوشت.. خیلی ترسیده بودم... بالش رو برداشتم و با قدم های ریز رفتم سمتش.. متوجه حضور من شد و سرش رو برگردوند...😧 قبل اینکه چهرش رو خوب ببینم بالش رو زدم تو سرش.. تعادلش رو از دست داد و افتاد رو زمین... دستش رو گذاشت روی سرش... چند قدم رفتم عقب و با زحمت پریز برق رو پیدا کردم... چراغ رو روشن کردم... یه پسر موطلایی بود...💛 با چشمایی سبز..💚 ادکلنش خیلی آشنا بود..🤔 روی سرش دو تا گوش داشت!🐱 صبر کن... اون... اونکه کت نواره! دویدم سمتش و بلندش کردم... مرینت: اوه..کت تویی؟...ببخشید.. / کت: او نه نه نه..عیبی نداره... تو منو ببخش که بی اجازه اومدم تو...😅 / تازه یادم افتاد امروز باهاش چیکار کردم... دوباره دلم پر از غصه شد...😔 نمیتونستم توی چشماش نگاه کنم... صورتش هنوز بدجوری سرخ بود..😞 جای دستم روی گونه قشنگش مونده بود...😓 بشکنه الهی😭 (واقعا بشکنه😐😂) نشوندمش روی تختم.. کنارش نشستم... مرینت: اینجا چیکار میکردی؟ / کت: خب راستش...اومدم باهات حرف بزنم...حالم خیلی خوب نبود..دیدم روی دفتر خوابت برده..گذاشتمت روی تخت...بعد فهمیدم تکالیفت موندن....ادامشو برات نوشتم...البته امیدوارم درست باشه😅 / مرینت: خیلی ممنون..! اما..تکالیفم رو بلد بودی؟ / کت: خب...اره...میدونی..گربه ها هم راز هایی دارن😅 / یاد اون روز کریسمس افتادم... روزی که باهم بابا برفی خبیث رو شکست دادیم... این حرف رو دقیقا اون روز هم بهم زده بود...😶 با این تفاوت که.... اون دفعه به لیدی باگ، اینبار به مرینت❤
یکمی باهاش حال و احوال کردم.. انگار دلش میخواست پیشم بمونه...💜 کت: پدر و مادرت کجان؟🤔 / مرینت: طبقه پایین...الان یکمی دیروقته... معمولا این ساعت میخوابن...!🙂 / خودشو جمع و جور کرد و گفت: خب پس منم میرم...😁 / دستش رو کشیدم... مرینت: نه...لطفا پیشم بمون....... دوباره نشست... گفت: پس بریم روی بالکن؟ اینجا یکم گرمه..... سرم رو به معنی آره تکون دادم و باهم رفتیم روی بالکن اتاقم.... روی صندلی نشستیم...💜 باد لای موهامون میپیچید💦 کت: اگه سردته برگردیم. / مرینت: نه خوبم... / تمام مدت توی چشمش نگاه نکردم... یعنی...نمیتونستم! انگار خودشم متوجه شده بود.... کت: چرا وقتی باهام حرف میزنی اطراف رو نگاه میکنی؟ چیزی شده؟ یا ازم ناراحتی؟ / باید یه بخونه ای پیدا میکردم پس با تته پته گفتم: خب..امم..چیزه..نمیدونم😁😔 (چه بهونه ای😐) کت: هااا! فهمیدم.... حتما از جونه سرخم تعجب کردی... اره؟ / چی بگم خدایا؟ البته فرصت خوبیه ببینم نظرش راجب این موضوع چیه.... مرینت: خب...راستش...اره..! چرا انقدر سرخ شده؟ / پوزخندی زد و گفت: خب این....چیز خاصی نیست..😊 فقط...یه کتک کوچولو از بانوم خوردم😅 (قربونت برم🥺) هنوز منو بانو صدا میکنه.... مرینت: چرا؟ / کت: خب...یکمی عصبانی بود...امروز کلا حالش خوب نبود...منم رو مخش راه رفتم...اونم با دمپایی...عصبانی شد و...اینم نتیجش😅 / خیلی از جوابش تعجب گردم!
مرینت: چه کار وحشتناکی کرده! / کت: نه...نه..اصلا عیبی نداره... / مرینت: اما اخه صورتتو تو آینه دیدی کهمیگی عیبی نداره؟!🥺 / کت: اره دیدم😆 و ناراحت نیستم...😊 یه یادگاری از بانوی قشنگم😊 / تو دلم گفتم: گربه ی سیاه!🥺 پیشی جونم🥺 چقدر با غیرتی🥺 من همچین کاری کردم و تو...🥺 چطور دوباره توی چشمات نگاه کنم؟؟🥺 کت نوارم🥺 / مرینت: اوه... چقدر مهربونی!🙃 / کت: نه...زیادم نیستم...🙂 اون ناراحته و به کمک نیاز داره.... اما من هیچ کاری نمیتونم براش بکنم🥺 پس مهربون نیستم🥺💔 / مرینت: پس یعنی از اینکه اینکارو باهات کرده اصلا ناراحت نیستی؟؟ / کت: اون خستست! و من درک میکنم...اون به یکی نیاز داره تا بهش کمک کنه.... تنها کاری که میتونستم براش بگنم این بود که خودم و کیسه بوکس کنم😅 / مرینت: منظورت چیه؟ / کت: که عصبانیتشو روی من خالی کنه😊 میتونستم جاخالی بدم...اما خب اینکارو نکردم.... من قبلا یه مقاله خونده بودم.... در مورد اینکه اگه خشم رو روی کسی خالی کنی حالت بهتر میشه🙃 واسه همین اینکارو براش کردم🙃 (الهی برات تلف شم🥺)
از خجالت آب شدم...! من چقدر بدجنس و خبیثم🥺😭 باهاش چیکار کردم؟😭💔 بغض کرده بودم و نمیتونستم جلوش رو بگیرم.... گریم گرفت... با صدای بلند هق هق میکردم... کت حسابی تعجب کرده بود... اما بدون اینکه چیزی از دلیل گریم بپرسه، دستش رو دور شونه هام انداخت و منو چسبوند به خودش....🥺 سرم رو روی شونه هاش گذاشتم😭 من رو کامل توی ب جا داد🙂 منم تا تونستم گریه کردم😭 ازش خجالت میکشیدم... خیلی😭// وسط گریه هام بهش گفتم: اگه...😭همین الان😭لیدی باگ اینجا بود...😭..چیکار میکردی؟..😭// از سوالم میخ کوب شد... دستش از روی شونم شل شد و گفت: چرا میپرسی؟ چرا یهو زدی زیر گریه؟ حالت خوبه؟ مرینتت! / مرینت: چونکه..😭 لیدی باگ خیلی ازت..😭 خجالت میکشه..😭 / کت: تو اونو دیدی؟ چیزی بهت گفته؟ / مرینت: من رو ببخش پیشی جون😭
💚Cat navir🖤 : خیلی تعجب کرده بودم! به خصوص وقتی گفت «منو ببخش پیشی جون»! فقط یه نفر من رو اینطوری صدا میکرد😳 موهاش رو آروم نوازش کردم.... پرسیدم: مرینت؟ لطفا اگه چیزی شده بگو! لیدی باگ باید بدونه من ازش ناراحت نیستم! / دوباره بدجوری گریش گرفت.... ازم جدا شد و از روی صندلی هم بلند شد....😯 روبروم ایستاد....۲ تا دستاش رو سمتم گرفت... دستاشو گرفتمو و بلند شدم... همونطوری که دستم رو گرفته بود سرش رو انداخت پایین...بعد با صدای ضعیفی گفت: میدونم کار نابخشودنی باهات کردم پیشی جون!🥺 میدونم زیاده خواهی که بخوام منو ببخشی!😖 اما.....واقعا متاسفم😭 / کت: چی داری میگی؟ چرا باید ببخشم.... / که با گفتن «تیکی اسپاتس آن» حرفم رو نیمه کاره گذاشت.... در کمال شگفتی دیدم نور قرمزی دورش رو گرفت و بعد چند ثانیه..❤..لیدی باگ جایگزین مرینت شده بود....! چیزی نمونده بود غش کنم....😲 مرینت لیدی باگه؟؟؟ لیدی باگ دوباره زد زیر گریه و خوذش رو توی ب پرت کرد😦 صورتش رو روی کتفم گذاشت و با التماس گفت: منو ببخش!🥺 من بهت بد کردم! نه فقط امروز! همیشه!🥺 بهت ظلم کردم! سرت داد زدم.... جای دستم که الهی بشکنه روی صورت قشنگت مونده🥺😭 / دستم رو دورش انداختم و محکم فشترش دادم.... سرش رو نوازش کردم و گفتم: فکر کنم حرف هامو به مرینت گفتم😊 / لیدی: اما..... / که با تبسم خاصی گفتم: پلگ! کلوز این!❤❤❤
تک پارتی مریکتی تقدیم روی ماهتون😐😂❤ امیدوارم لذت برده باشید😐😂 بقیش رو به تخیل خودتون میسپارم😁❤❤❤❤❤❤❤
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
ساعت ۶ صبح از گریه مردم 😐😐
خیلی عالی بودآجی نزدیک بود گریم بگیره
خیییییییییییییییییییلی عالی بود😁🤩💐☘
میسی😁❤
عالیییی
ممنون😊❤
عاای
عالییییییی ❤️❤️❤️❤️😍😍
خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی ممنونم آجی جوووون ❤️❤️
عاشق خودت و داستان هات هستم 😁😁💓💓💓
مرسی😊😁❤
منم خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی متشکرم اجی جونم😍😂❤❤
منم عاشق خودت و انگیزه دادناتم😁😍❤❤❤❤❤❤
خیلی خوب بودددددددددد واااای تو یه نویسنده خیلی خوبی هستیییی
مرسی😁
خیلی دوست دارم باشم اما اونقدرام خوب نیستم اجو🥺😅❤
خیلی خوببیبی از نظر من
عالیییییی بود❤❤❤❤❤بشکنه دستت لیدی باگ هیق😭ولی به هرحال عالی بود اجو❤❤❤❤ولی اجی من میخواستم این رو تو داستانم بیارم که لیدی باگ به کت نوار س•ی•ل•ی میزنه اما دیگه تو نوشتی و دیگه به هرحال عالییییی بود اجو❤❤❤❤❣️❣️❣️❣️❣️❤❤❤❤❤❤❣️❣️❣️❣️❣️❣️❤❤❤❤❣️
مرسی آجو😁❤
آره واقعا بشکنه😐😂
عه چقدر همفکریم🙄😂💜
عالیی
مرسیی😇💜❤
خواهش
عالیــــــــــــــــــــــ😭💕😭😭😭😭😭😭❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤❤
میسیی😅😊❤