حرف همیشگی😐👇 حرف خاصی ندارم😐
خوب بچه ها امیدوارم خوشتون بیاد و سیع میکنم زیاد بنویسم و اگه پارت 7 دیر اومد ببخشید مریض شده بودم (که صد بار تو کامنت ها گفتم😐😐)خوب دیگه طولش نمیدم بریم سراغ داستان 👋🏻😐 برو دیگه چرا نمیزنی بدی وا😕😕 آها باشه زدی برو 😐👋🏻
دکتر گفت:خوب باید بگم هم خبر خوب دارم هم خبر بد اول کدوم رو بگم گفتم خبرر خوب گفت باشه خوب خبر خوب اینه که با هیچ ظربه ی جسمی و تجاوزی برخورد نکردن و خبر بد هم اینه که متاسفانه باعث شده که مریضی به نام Momabe,s for (اسم از خودم در آوردم حالا مگه چیه چرا اونجوری زل زدی 😐)گرفته هستن و اگه دارو هاشونو رایت نکن ممکنه از این دنیا برن ولی جای نگرانی نیست ما سیع میکنیم داروی درمان اصلی این بیماری رو پیدا کنیم من ناراحت شدم و پرسیدم خوب حالا کی مرخص میشه دکتر گفت فردا صبح ساعت ۴ مرخص میشن گفتم باشه و رفتم خونه (بی معرفت اگه دوسش داری خوب میموندی بیمارستان دیگه واع خنگ خدا😐😕😑/عزیزم به من هیچ ربطی نداره تو داستان رو نوشتی نه من😑😒/اینم یه حرفی😶/😂😂😂😂/رو آب بخندی 😒/زهره خر کره مار😑/)بعد خوابیدم(رو آب بخوابی😐/عزیزم همچین کلمه ای نداریم اون رو آب بخندی حالت خوبه/خفه😡/باشه بابا اصلا غلط کردم😶)....
ولی آنقدر فکرم درگیر مرینت بود که خوابم نبرد به ساعت نگاه کردم یه ربع به ۴ بود باید اماده میشدم که برم بیمارستان (نه په باید بری خونه ی عمت /من عمه ندارم😶/به د*ر*ک که نداری 😑)رفتم بیمارستان دیدم همه تو یه اتاق جمع شدن و روی یکی یه پتویه سفید کشیدن ترسیدم مرینت باشه رفتم دیدم یه پیر مرده خیالم راحت شد (ایکاش مرینت مینوشتم یه حالی ازت میگرفتم 😐/😑😑😑😑😑😑/)بعد رفتم برگه ی راجب مری رو پر کردم رفتم تو اتاق مری خواب بود بلندش کردم و بردمش طرف خونش تا در خونشون زدم مارسل مثل زلزله اومد و تا مرینت دید به من اروم گفت چی شده چی خبره گفتم خوب تو که از قضیه ی لیدی باگ بودن اون خبر داری گفت اره تو میدونی گفتم اره حالا ببین لیدی داشت به کمک کت نوار شرورو شکست میداد که حواس لیدی پرت شد و شرور اونو حل داد و لیدی هم ۵ تا دیوار و شکوند و یه شیشه رفت توی معدش بعد من دیدم و سریع بردمش دکتر و........و دکتر گفت که مریضی به Momabe,s for گرفته مارسل به شنیدن حرف آخرم ناراحت شد گفتم چیزی شده گفت راستش مادر بزرگم این مریضی رو گرفت و جونشو از دست داد نمیخوام برای مرینت هم این اتفاق بی افته گفتم نترس چیزیش و نمیشه و بردمش تو اتاقش و رو تختش گذاشتمش و ل*ب*ش*و اروم ب*و*س*ی*د*م داشتم از اتاق میرفتم بیرون که مرینت سرفه کرد و با صدای لرزونی گفت اد..ررر..ییی...نن گفتم جانم 😢گفت میشه پیشم بمونی گفتم حتما چرا نمیشه🖤🥺و رفتم پیشش نشستم و دستش رو گرفتم بعد از ۲ ساعت مرینت خوابید منم رفتم خونه و خوابیدم.......
مرینت:صبح پاشدم خواستم برم پایین ولی نمیدونم چرا درد داشتم یاد دیشب ادرین افتادم باورم نمیشه که اون حرف و زدم (میشه پیشم بمونی)بالاخره با هزار مصیبت رفتم پایین امیلیا پرید بغلم ولی مارسل گفت امیلیا هواست باشه نا سلامتی دیروز از بیمارستان اومده و به من گفت راستی مرینت باید دارو هاتو بخوری گفتم باشه (کوفت بخوری نخور بزار از دستت خلاص شیم😶🖤/آقا با من چه مشکلی داری واع😑/نمیدونم من با همه مشکل دارم از مامانم گرفته تا دشمنم 😐😐/زهره خر کره مار😶/آنقدر این کلمه مرو نگوووووو/باشهههههه)بعد رفتم دارو هامو خوردم و آماده شدم که برم یه دوری بخورم (بچه ها محظ اطلاع امروز پنجشنبه هست هم تو این داستان هم تو واقعیت 😐😶)یه بلوز سفید و یه کت زمستونی صورتی کمرنگ و یه شلوار جین آبی روشن پوشیدم و چکمه های سفید هم پوشیدم موهامو باز گذاشتم و رفتم بیرون(زمستونه آخه)......
همینجوری داشتم قدم میزدم که یه ماشین اومد جلوم داشت بهم میخورد منم از ترس خوشکم زده بود که یکی منو از بالا گرفت دیدم کته گفتم منو بزار پایین خودم دست و پا دارم گفت نه تا از اینجا دور نشدیم گفتم مشکلت با من چیه گفت من مشکلی ندارم اونی که مشکلل داره تویی گفتم نه واقعا مشکلت چیه داری صاف میری تو دیوار گفت ای ببخشید اصلا حواسم نبود گفتم خوب حالا منو میزاری پایین با نه (با لحن عصبی) گفت نه حتی اگه بمیرمم ولت نمیکنم گفتم ولی من ولت میکنم گفت بله نیاز به گفتن نیست خودم میدونم با این حرفشم یکم دلم براش سوخت و گفتم خوب باشه حالا میشه بزاریم زمین دارن حالت توهو میگیرم گفت برای چی گفتم از ارتفاع خوشم نمیاد گفت باشه ولی چهار چشمی حواسم بهت هست گفتم باشه ولی تا منو گذاشت زمین مثل جت رفتم تو یه کوچه تبدیل به لیدی شدم و به طرف خونه حرکت کردم رفتم تو اتاقم و خوابیدم(شما چقدر خوابالو اید فقط میخوابید اه😐)......
از زبان راننده ی همون ماشینی که داشت به مرینت میخورد:نترس خانم لیستیا این تازه اولشه ببین چه بلایی سرت میارم هاهاهاهاها هاهاها که......
پایان امیدوارم خوشتون اومده باشه لطفاً نظر بدین که خوشتون اومده یا نه ❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️❤️
امیدوارم زیاد نوشته باشم چون اینجا معلوم نمیشه و یه چیز هم بگم اسم راننده ی همون ماشینی که داشت به مرینت میخورد چارم هست.....
خوب ببخشید اگه کم بود یا غلط املایی داشتم ❤️💗❤️💗❤️💗❤️
👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻👋🏻😶😐😶😐😶😐
عالییییییییییییی بود 🤩
مرسی ❤️ ❤️ ❤️ ❤️
خواهش میکنم لاوم 💖💖
عالی محشر
ممنونم عزیزم
عالی.ولی یه اشکال داشتی .که ولش کن.به داستانی منم سر بزن و کامنت فراموش نشه
عالی بود❤️❤️❤️
بعدی رو زود بذار
اگه خواستی به رمانی که دارم مین.یسم سر بزن 🌹
مرسی عزیزم پارت ۹ در حال بررسی ۱۰ هم صبح نوشتم
عالی بود اگه یه داستان غمگین اما در عین حال زیبا می خوای به داستان من سر بزن مطمئن باش پشیمون نمیشی😉
مرسی چشم حتما به داستان همتون سر میزنم