سلام من بار اولمه رمان میزارم امیدوارم خوشتون بیاد❤
آقای جئون؟شما تشریف نمیارید؟ چشم های جونگ کوک از هیجان برق زدن. باورش نمیشد باالخره میتونست همراه پروفسورش به کوه های یخ زده بره!! بعد از نشون دادن سی و دوتا دندونش به پروفسور کیم از رو صندلی بلند شد و برای برداشتن کوله و لباس های مخصوصش به سمت دیگه ی اتاق رفت. پروفسور نگاهش به برگه های توی دستش بود اما خطاب به کوک گفت: -میدونید که باید چقدر محتاط رفتار کنید درسته؟ -درســته!
با ذوق تایید کرد و کاپشن و شلوار پالستیکی اش رو روی لباس های خودش پوشید. مرد نگران بود و این از سوال هایی که پشت سرهم از کوک میپرسید کامال مشخص بود. -کارشناس هایی که توی کوه مشغول کار هستن اصال حوصله لبخند زدن به یه مهمون اضافی رو ندارن جونگ کوک شی!پس بهتره درحین کار من فقط... کوک یه نفس عمیق کشید و سرشو سمت پروفسور کیم چرخوند. -فقط باید یه گوشه وایسم و گزارش چیزهایی که میبینم رو بنویسم!همشونو قبال بهم گفتید پروفسور. نگران نباشید همین کارو میکنم. مرد آهی کشید و سری به معنای اعتماد کردن به حرفای کوک تکون داد.
عد از برداشتن وسایل های ضروری دیگه جونگ کوک پشت سر پروفسورش و دوتا از کارکن های اونجا به سمت کوه راه افتادن. تمام راه کوک به این فکر میکرد که چقدر عالی میشه اگه بتونه یه گزارش عالی تهیه کنه و سال آخر کالجش روهم به خوبی تموم کنه! اینجوری میتونست به عنوان یه کارشناس با کارت ورودی شخصی اش به کوه های یخی شمال بره و مثل کسایی که اونجا کار میکردن ،کار کنه و چیزهای جدید کشف کنه
یشه همین بوده! تا جایی که یادش میومد جونگ کوک آرزوی اکتشاف و حفر کوه ها و غارهای دور افتاده رو داشت! تمام مدت دبیرستانش رو به درس خوندن گذرونده بود و خودش رو از مهمونی و بیرون رفتن با دوستاش محروم کرده بود تا باالخره به اینجا برسه! پشت سر پروفسور کیم راه میرفت و با دقت پاهاشو روی جا پای اون میزاشت تا مبادا اشتباهی قدم برداره و از کوه پرت شه پایین! هرچند هنوز اون قدر باال نرفته بودن و کارکن ها جاهای امنی رو برای باال رفتن درست کرده بودن. -آقای جئون؟ کوک نگاهشو از منظره ی یخی و فوق العاده پایین پاهاشون گرفت.
بله؟ -همه چیز روبه راهه؟ با اطمینان لبخندی به نیم رخ پروفسور زد. -بله با خیال راحت جلو برید من پشت سرتون دارم میام. دوباره نگاهشو به جنگل های پایین کوه داد. تمام درخت های کاج و بوته های اطرافشون زیر برف فرو رفته بودن و به سختی میشد سبزی شون رو تشخیص داد. اما بازهم زیبا بود! حتی به نظر جونگ کوک وقتی برف اینجوری درخت هارو قایم میکرد زیبایی اشون رو چند برابر میکرد.
اما بازهم زیبا بود! حتی به نظر جونگ کوک وقتی برف اینجوری درخت هارو قایم میکرد زیبایی اشون رو چند برابر میکرد. نفس گرمشو تو هوای سردی که هرچی باال تر میرفتن سرد تر میشد بیرون داد و دست های یخ زده اش رو جلوی دهنش گرفت. اون قدر سرد بود که حس میکرد االن تبدیل به یه مجسمه یخی میشه اما اون عاشق سرما بود و اعتراضی نداشت! کمی بعد باالخره به غار باالی کوه رسیدن و جوگ کوک نگاه هیجان زده اش رو دور تا دور ورودی غار چرخوند.
بریم داخل. زبونش رو روی لب های صورتی اش که حاال به بنفشی میزدن کشید و خیسشون کرد. بعد از در آوردن دفترچه و خودکارش از داخل کوله اش پشت سر پروفسور کیم وارد غار شد. زمین غار پر از سنگ ریزه بود و دور تا دور دیوار سنگی رو طناب کشیده بودن! چراغ های کم نور و سفیدی از سقف آویزون بود و سیم هاشون با بی نظمی اطرافشون با میخ چسبیده شده بودن. کمی که جلو رفتن مرد تقریبا جوونی بهشون ملحق شد و کوک با عالقه به روپوش سفیدش نگاه کرد.
پروفسور باهاش دست داد و سمت کوک چرخید. -این آقا هم همون دانشجویی هستن که دیروز درباره اش باهاتون حرف زدم. مرد لبخند دندون نمایی زد و دستشو جلو برد. -خیلی خوشبختم من وو رئیس بخش اکتشاف هستم. جونگ کوک تعظیمی کرد و با احترام با وو دست داد. -من جونگ کوک دانشجوی سال آخر رشته تاریخ شناسی هستم خوشبختم.
خوب اینم پارت اول امیدوارم خوشتون بیاد
کامنت بزارید لطفا👈👉💕
نظرات بازدیدکنندگان (4)