کامنت یادتون نره امید وارم خوشتون بیاد و این شاید طولانی شه یعنی تا ۲۰یا ۲۵بره ولی سعی میکنم کمش کنم🥴
رئیس پلیس به یه عکس اشاره کرد: خب این که م یبینید تاپ هستش...اینکه هویتش رو باالخره فهم یدیم رو باید از آقای پارک ممنون باشیم... به سمتم اشاره کرد منم با کمال متانت سرمو تکون دادم... ادامه داد:ما باید هرطور شده گیرش بندازیم...اون کثافط با قوانین بازی م یکنه هیچکس نم یتونه گیرش بندازه...ما فقط یه مدرک م یخوایم که ثابت کنه اون داره قوانین رو نقض میکنه تا همه ی پرونده هاشو بکشیم بیرون...تکرار م یکنم ما فقط یه مدرک کوچیک م یخوایم که نشون بده داره قوانین رو نقض میکنه ... به چهرهی همکارام نگاهی انداختم...همه با ترس داشتن گوش م یدادن چون تاپ کسی نبود که بشه بهش نزدیک شد یا رو دمش پا گذاشت و بعدش زنده موند... چرخیدم و چرخیدم تا نگاهم افتاد رو چهرهی جئون که داشت با اشتیاق گوش م یکرد... رئیس پلیس:خب آقای پارک چون شما شخصا این پرونده رو ازم تحویل گرفتین بهتره بقیه توضیحات رو خودتون بدید... اطاعت کردم و رفتم کنار صندلی رئیس پلیس ایستادم و به تخته ی پشت سرم نگاه کردم... دست گذاشتم روی عکس تاپ:خب همونطور که فهمیدید ما هویت تاپ رو تشخیص دادیم و تمام امالکش رو زیر نظر داریم...اما حاال ...
دستمو کشیدم رو تخته و به سمت عکس یه دختر بردم:این سوگلی تا پ...اگه بتونیم ازش استفاده کنیم خیلی خوب م یشه ... از تخته دست کشیدم و باز به همکارام نگاه کردم:ما داریم رو دوست دخترش کار میکنیم تا بتونیم از طریق اون یه پرونده دیگه ازش گیز بیاریم هرچند همیناییم که داریم موجب مرگشه ...و اما راجب اینکه چطور گیرش بندازیم...همونطور که اشاره کردم ما تمام امالکش رو زیر نظر داریم...االن فقط باید فشار قوانین رو تا حد زیادی افزایش بدیم... دست بورام رفت باال ...بهش اشاره کردم که بپرسه :بفرمایید خانوم بورام... +اگه بخوایم فشار قوانین رو زیاد کنیم برای مردم سخت م یشه ...ما عالوه بر اینکه باید تاپ رو گیر بندازیم باید به فکر راحتی مردممونم باشیم...ما داریم برای امنیت این مردم میجنگیم اون وقت خودمون بزاریمشون توی تنگنا...؟ -شما درست م یگید خانوم جئون...اما چارهی دیگه ای نداریم...اون خیلی قانونمنده... بورام پوزخندی زد...نمیدونم این پوزخندای وقت و بی وقتش چه معنایی دارن...اما هرچی که هستن بدجور روی روان من م یرن... +واقعا یعنی ما انقدر تو گیر انداختنش ناتوانیم؟ -بله...گفتم که اون خیلی قانونمنده... +قاچاق هم جز قانونمندی محسوب م یشه آقای پارک؟...یا کشتن مردم بی گناه؟...عاااا فروش دخترای آسیایی جدیدا جز قوانین شده؟... -خانوم جئون...
+واقعا چرته نقشتون... به سمت رئیس پلیس برگشت:خواهش م یکنم این پرونده رو بدید به من...حلش م یکنم... رئیس پلیس سرشو به نشونه منفی تکون داد... +اما چرا؟ رئیس پلیس: چون تو با این جثه و جنسیت نم یتونی بزرگ ترین خالفکار دنیا رو دستگیر کنی... بورام خنده هیستیریکی کرد:این خیلی مسخرست که بخوایید زیر دستاتون رو بر اساس جثه و جنسیت طبقه بندی کنید...باشه پرونده رو نم یخوام...فقط بزارید توش به همکار عزییییییزم آقای پارک کمک کنم... جئون برگشت سمتم و بهم نگاه کرد میشد از نگاهش فهم ید که چی م یخواد...خب برای تالفی کارای قبلش باید یه حرکتی م یزدم... رو کردم سمت ریئس پلیس:اگر اجازه بدید خانوم جئون بورام تو این پرونده به من همکاری بدن... ریئس پلیس:مشکلی براتون پیش نم یاد؟ -نه مطمئن باشید... +خیلی خب پس حرفی باقی نم یمونه ... -درسته ... رو به بقیه کرد:خسته نباشید جلسه تمومه ... راست میگفت این جلسه تموم بود چون دلیل برگزاریش پیدا کردن همکار برای من بود... دقایقی گذشت...توی اتاق کنفرانس جز من و بورام و ریئس کسی نبود...
جئون جلو اومد:خب قطعا نم یایید نقشه اصلی رو بین کارکنا پخش کنید...نقشه ی اصلی چیه؟ از هوشش خوشم اومد...ناخودآگاه لبخندی گوشه ی لبم نمایان شد... ریئس:طبق گفته های آقای پارک دوست دخترش یه مدت هستش با تاپ وارد مشاجره و بحث شده...یه جورایی باهم به مشکل برخوردن و دختره به طور غیرقابل باوری از تاپ متنفر شده...خوشحالم که تو میخوای بهمون کمک کنی بورام چون با زبونت م یتونی راحت رامش کنی... باز پوزخند رو اعصابش رو زد...در این مواقع دلم م یخواست بزنم قیافشو با آسفالت کف خیابون یکی کنم...جئون:پس گیر انداختن تاپ انقدر راحته هان؟ -از چیزی که فکر م یکنی راحت تره... جئون:دوست دخترشو کجا م یشه پیدا کرد؟ -تو بزرگ ترین و مشهور ترین بار سئول...جوکر هوم... جئون:کی قراره بریم اونجا؟ در قبال اشتیاقش لبخند پهنی زدم:خب هروقت تو آماده باشی... جئون:سه روز دیگه چطوره؟ جئون:پس لطفا سه روز بهم مرخصی بدید تاخوبه ... با خانوادم باشم و بعد وارد عملیات بشم... ابروهام باال پرید...همه میگفتن اون خانوادهای نداره...
شنیده بودم پدرش پلیس بوده و تو یکی از عملیاتاش که تاپ هم توش نقش داشته ، هم خودش و هم همسرش و هم برادر کوچیک بورام کشته شدن... ریئس:باشه دخترم... بورام احترام نظامی گذاشت... ریئس:آزادی... بورام از اتاق خارج شد منم چند دقیقه بعد از اون زدم بیرون...عکس چیزی که میخواستم ریئس برای منم سه روز مرخصی رد کرد تا کنار مادرم باشم... از ساختمون اداره اومدم بیرون و سوار ماشین شخصیم شدم و به سمت خونم روندم...بعد بیست دقیقه رسیدم...در پارکینگ رو با ریموت باز کردم و داخل محوطه شدم...ماشین رو پارک کردم و دکمه آسانسور رو فشردم... آسانسور رسید سوار شدم وقتی خواستم دکمه طبقه مورد نظرم رو بزنم یه چیزی مثل گلوله شلیک شد توی آسانسور...اما خب اون گلوله نبود فقط بورام بود که با نهایت سرعت خودش رو پرت کرده بود تو آسانسور... دیگه دیدن هر روز و هر ساعتش برام عادی شده بود... بدون حرف دکمه طبقمون رو فشار دادم و مشغول دید زدن خودم تو آینه شدم... به به مامان دستو پنجت درد نکنه چه جیگری زاییدی...
داشتم قیافه خودم رو آنالیز م یکردم که یه دفعه ای نگاهم کشیده شد سمت بورام...دختر ریزه میزه و کیوتی بود... قدش بزور و التماس تا شونم م یرسید و هیکلشم...الغر اندام بود اما نه خیلی...تپلیای خودش رو داشت... به نظر من که هیکلش خوب بود جوری بود که هرچی تاحاال دیدم پوشیده بهش اومده... در آسانسور باز شد...دوتایی خارج شدیم و سمت سوییتامون رفتیم... بدون اینکه به همدیگه توجه کنیم وارد شدیم و درارو بستیم... نرسیده به پذیرایی دکمه های پیراهن و کراواتمو باز کردم و گوشه ای انداختمشون...سمت کاناپه ی رو به روی تلویزیون رفتم و روش دراز کشیدم... به تاپ فکر میکردم...اگه گیرش م ینداختم...دیگه دلیلی برای ادامه ی کارم نداشتم...تنها دلیلم برای کارم گیر انداختن اون عوضی بود...اون باید تقاص کاری که با منو بورام کرده رو پس بده...اون باید تقاص خانوادهای که از بورام گرفته رو پس بده... هم ینطور که داشتم به بورام و اتفاقاتی که قراره بیوفته فکر میکردم چشمام سنگین شد و به خوابی عم یق فرو رفتم... *** صبح ساعت ده از خواب بیدار شدم...لباسامو جمع کردم و از خونه زدم بیرون...
سوار ماشینم شدم و سئول رو به مقصد بوسان ترک کردم... چند ساعتی تو راه بودم و عصر رسیدم به جایی که م یخواستم... ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و پیاده شدم و به همسایه ی فوضولمون که هم یشه کلش از پنجره بیرون بود سالم کردم... -سالم خاله سونی +سالم پسرم خوبی؟ +کارت چطوره؟...معلومه سخته ها چونممنون خیلی دیر به دیر م یایی پیش مامانت...یا شایدم رفتی سئول دوست دختر پیدا کردی هان؟... دختر پیدا کنم...بله کارم خیلی سنگینکککک...نه خاله انقدرم بیکار نشدم دوست شده...االنم فقط یه روز مرخصی دارم...من دیگه م یرم داخل شماهم برید سرمام یخورید... +برو داخل پسرم...نه مدیض نم یشم خیالت راحت... لبخندی زدم و رومو برگردوندم...سمت خونمون قدم برداشتم... جلوی در که رسیدم زنگ رو فشردم...چند دقیقه بعد پرستار در رو باز کرد... پرستار: عااا جیم ین شی خوش اومدید... لبخندی زدم: ممنون... رفتم تو: اوما چطوره؟ پرستار: بهتره اما... کتم رو درآوردم و آویزون کردم و برگشتم سمتش: اما؟ پرستار: بی قراری میکنه ...دلش براتون تنگ شده... -الهی من قربون دلش بشم...کجاست؟ پرستار: حیاط خلوت! -باشه ممنون...م یتونی بری. پرستار: اما پس کی ازشون مراقبت میکنه؟ -من تا فردا شب خودم مواظبشم...شما برو یه روز رو استراحت کن... لبخندی زد و سرشو انداخت پایین:چشم...پس فعال... صبح ساعت ده از خواب بیدار شدم...لباساموفعال... جمع کردم و از خونه زدم بیرون... سوار ماشینم شدم و سئول رو به مقصد بوسان ترک کردم...
چند ساعتی تو راه بودم و عصر رسیدم به جایی که م یخواستم... ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و پیاده شدم و به همسایه ی فوضولمون که هم یشه کلش از پنجره بیرون بود سالم کردم... -سالم خاله سونی +سالم پسرم خوبی؟ +کارت چطوره؟...معلومه سخته ها چونممنون خیلی دیر به دیر م یایی پیش مامانت...یا شایدم رفتی سئول دوست دختر پیدا کردی هان؟... دختر پیدا کنم...بله کارم خیلی سنگینکککک...نه خاله انقدرم بیکار نشدم دوست شده...االنم فقط یه روز مرخصی دارم...من دیگه م یرم داخل شماهم برید سرمام یخورید... +برو داخل پسرم...نه مدیض نم یشم خیالت راحت... لبخندی زدم و رومو برگردوندم...سمت خونمون قدم برداشتم... جلوی در که رسیدم زنگ رو فشردم...چند دقیقه بعد پرستار در رو باز کرد... پرستار: عااا جیم ین شی خوش اومدید... لبخندی زدم: ممنون... رفتم تو: اوما چطوره؟ پرستار: بهتره اما... کتم رو درآوردم و آویزون کردم و برگشتم سمتش: اما؟ پرستار: بی قراری میکنه ...دلش براتون تنگ شده... الهی من قربون دلش بشم...کجاست؟ پرستار: حیاط خلوت! -باشه ممنون...م یتونی بری. پرستار: اما پس کی ازشون مراقبت میکنه؟ -من تا فردا شب خودم مواظبشم...شما برو یه روز رو استراحت کن... لبخندی زد و سرشو انداخت پایین:چشم...پس فعال... صبح ساعت ده از خواب بیدار شدم...لباساموفعال... جمع کردم و از خونه زدم بیرون... سوار ماشینم شدم و سئول رو به مقصد بوسان ترک کردم... چند ساعتی تو راه بودم و عصر رسیدم به جایی که م یخواستم...
ماشین رو جلوی خونه پارک کردم و پیاده شدم و به همسایه ی فوضولمون که هم یشه کلش از پنجره بیرون بود سالم کردم... -سالم خاله سونی +سالم پسرم خوبی؟ +کارت چطوره؟...معلومه سخته ها چونممنون خیلی دیر به دیر م یایی پیش مامانت...یا شایدم رفتی سئول دوست دختر پیدا کردی هان؟... دختر پیدا کنم...بله کارم خیلی سنگینکککک...نه خاله انقدرم بیکار نشدم دوست شده...االنم فقط یه روز مرخصی دارم...من دیگه م یرم داخل شماهم برید سرمام یخورید... +برو داخل پسرم...نه مدیض نم یشم خیالت راحت... لبخندی زدم و رومو برگردوندم...سمت خونمون قدم برداشتم... جلوی در که رسیدم زنگ رو فشردم...چند دقیقه بعد پرستار در رو باز کرد... پرستار: عااا جیم ین شی خوش اومدید... لبخندی زدم: ممنون... رفتم تو: اوما چطوره؟ پرستار: بهتره اما... کتم رو درآوردم و آویزون کردم و برگشتم سمتش: اما؟ پرستار: بی قراری میکنه ...دلش براتون تنگ شده... -الهی من قربون دلش بشم...کجاست؟ پرستار: حیاط خلوت! -باشه ممنون...م یتونی بری. پرستار: اما پس کی ازشون مراقبت میکنه؟ -من تا فردا شب خودم مواظبشم...شما برو یه روز رو استراحت کن... لبخندی زد و سرشو انداخت پایین:چشم...پس فعال... با چشم تا وقتی از خونه خارج بشه بدرقشفعال... کردم و بعدش رفتم سمت حیاط پشتی... در رو باز کردم و به مادر فرشته سام که روی صندلی چرخ دارش نشسته بود و به غروب خورشید نگاه میکرد خیره شدم... با اون لباسای سفید و طالیی که پوشیده بود دست کم ی از پری ها نداشت... رفتم جلو و پشت صندلیش ایستادمو دستام گذاشتم روی شونه هاش...
+آه کتی اومدی؟...کی بود...البد باز سونی بود نه؟...هوف یه لحظه فکر کردم جیم اومده... شال دور شونه هاش رو صفت تر دور خودش گرفت:دلم برای پسر شجاعم تنگ شده...بچه که بود انقدر ازم دور نم یشد...اما حاال که بزرگ شده دل خیلی کارارو پیدا کرده...کامال مثل پدرشه ...یه دنده و کله خراب... خندمو خوردم:یاااا اوماااا جلوی این پرستاره این چیزارو نگو آبرو برام نم یزاری... مادرم پشت سرشو نگاه کرد و با مت رو به رو شد... +الهی مادر فدات بشه ...از کی اینجایی؟ -از وقتی که شروع کردید تعریف کردن ازم... +کککک...تو که میدونی همش شوخیه ... باهم زدیم زیر خنده و همدیگر رو به آغوشصد در صد... کشیدیم... ---------------- "تاپ" وارد بار شدم و به سمت شیسو رفتم... شیسو که تازه متوجه حضور من شده بود توکجاست؟ جاش پرید:آه رئیس اومدید؟...سالم...تو اتاق ...۳۳۴ سری تکون دادم و رفتم طبقه باال ... وارد راهرو که شدم از صدای جیغو دادای توی اتاقا داشتم کر م یشدم... صدای آهایی که دختر پسرا م یکشیدن حالمو دگر گون م یکرد... واسه هم ین تصم یم گرفتم اونجارو هرچی سریع تر ترک کنم... یه طبقه دیگه باال رفتم...محل کار آدمای خودم... اتاق مورد نظر رو پیدا کردم و وارد شدم... انجی از روی کاناپه صورتیش بلند شد:خوش اومدی تاپ... +نه ...ترجیح داد بعدا خودم براش توضیح بدمممنون انجی...کسی اینحا نیست؟ م یگفت تو خیلی پیچیده توضیح م یدی... اون واقعا احمقه ... +قبول دارم... نام بورام بیاد وارد بار بشه و از قضا با توخب ببین چند روز دیگه قراره شخصیتی به رفیق شیش بشه ...اوکی هستی برای دست به سر کردنش؟... +کامال آمادم تاپ... -خب و یه چیز دیگه ...بهش بگو باید قربانی بدیم... +خودش؟ -فرد دیگه ای نم یتونه تاپ باشه ... +اما اگه بکشنش چی؟ -نجاتش میدم...خیالت راحت...من دیگه باید برم محموله جدید داره میرسه ... +تاپ دکتر نیست...
ن باز اسلحست و همشون داخلنترس اینبار تو پکو پهلو کسی جاساز نکردم عروسکن... +هوووف خیالم راحت شد... -تا بعد... +سی یو مای الب... لبخندی زدم و از اتاقش بیرون اومدم... از بار زدم بیرون و سوار فراری قرمزم شدم و پامو تا انتها روی پدال گاز فشردم... ماشین از جا کنده شد و به راه افتاد... با بیشترین سرعت به سمت مرز روندم... ساکم رو از توی کمد بیرون آوردم و باز لباسامو توش چیدم و زیپشو کشیدم... وقتی مطمئن شدم همه وسایلی که آورده بودم رو جمع کردم از اتاقم خارج شدم و رفتم آشپزخونه پیش کتی و اوما تا باهاشون عصرونه بخورم... وقتی وارد شدم کتی به شدت از جاش بلند شد و این حرکتش باعث شد صندلی از پشت بیفته زم ین... -اووو کتی یه جوری رفتار م یکنی حس میکنم لولوخوخورم... لبخند خجلی زد و به سرعت از آشپزخونه خارج شد... همونطور که به راه رفتش نگاه م یکردم به اوما گفتم:مشکوک م یزنه ... رومو برگردوندم و به اوما که سرش پایین و درحال خوردن بود نگاه کردم... +عاشقه ... -واقعا؟...ام یدوارم خوش بخت بشن... +منم هم ینطور... -به نظرت کیه؟...پسره خاله سونی؟ +نه! -پس کیه؟ جرعه ای از آب سیبمو خوردم... +تو... با حرف مامان هرچی تو دهنم بودو توف کردم که باعث شد صداش دربیاد... +اه جیم ین هنوز این عادت افتضاحتو ترک نکردی؟
اخم کردم:نگو که کار خودت بوده اوما... بدتر از من اخم کرد:به من چه؟ +خودش عاشق شدهقبال از این کارا کردی -یعنی باور کنم که تو بهش ام ید الکی ندادی +من چرا باید دروغ بگم به تو الف بچه؟ +اون فرق داشت این گفت دوست داره منمبه همون دلیل که قبال این کار رو کردید گفتم توعم ازش بدت نم یاد و باهات حرف م یزنم... نالیدم:اوماااااا با اخم و غضب نگام کرد:قرار نیست که تا آخر عمرت تنها بمونی...باالخره که چی باید یکیو انتخاب کنی... بله ولی کسیو که دوسش دارم انتخاب م یکنم... +مگه کتی چشه؟...همه چی تمومه ...قیافه نداره که داره خانواده نداره که داره به من نزدیک نیست که هست تازه... پریدم وسط حرفش:بله حق با شماست کامله ولی من دوسش ندارم...یعنی عاشقش نیستم... +عشق م یخوای چکنی؟...بعد ازدواج به تدریج به وجود م یاد... پاهامو کوبیدم زم ین:اومااااااا~ +ادا در نیار...همین که گفتم کتی...بعد این عملیات باهاش نامزد م یکنی... -من همچین کاریو نمیکنم...بغض کرد:یعنی نم یخوای آخرین آرزوی مادرت رو براورده کنی؟...من م یخوام قبل مرگم عروسی تو و بچتو ببینم... هوفی کشیدم و رفتم کنارش زانو زدم و بغلش کردم:اومااا گریه نکن... +پس با کتی ازدواج کن... -خودم یکی دیگرو دوس دارم... +کو پس؟... +خانوادشم بیار آشناشیمبعد عملیات م یارم و بهت نشونش م یدم... -حاال بزار اصل کاریو بیارم ببین خوشت م یاد... +باشه ... از خودم جداش کردم و اشکاشو پاک کردم و صورتشو بین دستام گرفتم... -دیگه گریه نکنیا...
+تا تو اذیتم نکنی گریه نم یکنم... -یاااااا تو داشتی اذیت میکردی ک... +برو اونور ببینم بچه تو این سن شدم تو؟ -تبااااا اومااااااا~ خندهای کرد و پسم زد... بعد خوردن عصرونه و کلی حرف زدن راجب دختری که بعد عملیات قرار بود بیارم از آشپزخونه خارج شدم که با صورت اشکی کتی رو به رو شدم... آخخخخ از دست این مادرا...ببین چیکارا که نم یکنن... رفتم و ساکم رو برداشتم و اومدم تو پذیرایی اکما عم اونجا بود... لپای توپولشو بوسیدم و همونطور که تو آغوش گرفته بودمش گفتم:مواظب خودت باشیا...از دل کتی هم دربیار و بگو که همش از جانب خودت بوده... +حاال درستش م یکنم +هیچی فقط برو این پیرزنو تنها بزارچی بگم دیگه؟ دستشو گذاشت رو سینم و هلم داد:اه بسهاومااااا دیگه خفم کردی برو... -بله چشم مادمازل ببخشید مزاحم شدیم +خب دیگه شرت کم... بعد کلی سر به سر گذاشتن اوما و خندیدنچه اومایی دارم مننننن... باالخره دام رضا داد که ازش جدا بشم ------------ "تاپ" سرم تو دوران بود و این نشونه ی این بود خیلی خوردم... تو فضای بی بندوباری داشتم دستو پا م یزدم... رفتم ال ی رقصنده ها و به هرکی میرسیدم باهاش م یرقصیدم... دخترا م یومدن و جلوم جولون م یدادن که مثال من بهترم و اینا... کنارشون زدم و برای خودم م یون جمع یه دایره درست کردم و شافل و هیپ هاپ رو باهم ادغام کردم... دهنشون باز مونده بود...
آره من اینم تاپ...الکی اسمم تاپ نشده...به خاطر اینکه تو همه چی عالیم اسمم شده تاپ... رفتم پیش دی جی و م یکروفون رو ازش گرفتم... همه با هم داد زدن:تااااااپمن کی هستم؟ باز همه داد زدن:تااااااپمن چی هستم؟ -من چطوریم؟ جیغ دخترا رفت هوا:بی رحححححم داد پسرا رفت هوا:یه خالفکار بزررررررگمن چیکارم؟ همه با هم داد زدن:کل جهااااااانکیا ازم میترسن؟ -هاهاها...هم ینههههه همه باهم:ییییی ههههههه یکروفون رو باز دادم به دی جی و رفتم سمت مبل مخصوص خودم و سوییچ ماشینمو از روش برداشتم و راه افتادم سمت در... انجی جلومو گرفت:کجا تاپ؟ -م یخوام برم خونه +با این وضع؟ به خودم نگاه کردم:کدوم وضع؟ +مستی چطور م یخای بری خونه؟ یقشو گرفتم و چسبوندمش به دیوار:تو م یگی من نم یتونم؟ +ن...نه ...تاپ...من...من فقط نگرانتم... ولش کردم و به راهم ادامه دادم:نگران عمت باش... از در خارج شدم و سوار ماشینم شدم... مثل دیوونه ها م یروندم... بوووقو م یگرفتم تا ماشین جلوییم حرکت کنه ... وقتی به تونل رسیدم پنجره رو کشیدم پایین و داد کشیدم... -باالخره گیرت م یندازمممم...تو مال منییییی... ----------- "جیم ین" با بیحالی از جام بلند شدم...سرم درد م یکرد... دستی به پشت سرم کشیدم هم یشه همینجوری باید بیدارشم؟...پس کی تموم م یشه این دردا؟... از رو تخت بلند و از اتاق خارج شدم... به سمت دبلیو سی رفتم و آبی به صورتم زدم... هوووفففف چقدر خوبه آب سرد... از دبلیو سی خارج شدم و رفتم آشپزخونه ... از تو یخچال شیشه ی آب رو برداشتم و یه نفس باال کشیدم... آب از کناره های دهنم خارج م یشد و همه ی لباسمو خیس م یکرد...مهم نبود تا وقتی آب خنک بود... انقدر داغم فقط به یه عالمه سرما احتیاج دارم... از توی جای یخی،یخ برداشتم و رفتم سمت حمام... آب سرد رو باز کردم...دقایقی بعد وان پر آب شده بود...یخ هارو توش انداختم و لباسامو از بدنم کندم... رفتم تو آب... اما از داغیم کم نم یکرد...همش دیشب یادم م یومد...با اون لباس نازک سینه های سفیدش به خوبی دیده م یشد...گردن سفید و پنبه ایش و اون موهای خرگوشیش و لبخند کنشدش ازش یه بیبی گرل کامل ساخته بود... مشت آبی به صورتم پاشیدم...همرا آب یخم خورد به صورتم اما بازم حواسم پرت نم یشد... پاهاش...رونای تپلی و خوش فرمش...باسنش که به خاطر شلوارک تنگش تو چشم تر از هرچیزی بود...
خب اینم پارت اول تا پارت ۵نوشتم هروقت تسچی برسی کنه منتشر میشه 🙃🤗❤🧡
نظرات بازدیدکنندگان (0)