سلام پارت اول هنوز نیومده من گفتم دومی هم بنویسم لطف کامنت بزارید نظر بدید که ادامه بدم یانه☺😘🥰
بعد از آشنایی با آقای وو هرسه راهشون رو به داخل غار ادامه دادن. بین راه وو برای جونگ کوک از اکتشافاتی که از این کوه داشتن توضیح داد و طریقه ی حفر کردن رو براش تعریف کرد. جونگ کوک هم با عالقه و دقت تمام حرفاشو گوش میداد و نکات مهم رو تو دفترچه اش یادداشت میکرد. کمی که جلو رفتن کوک تونست افرادی که با لباس مخصوص مشغول کندن دیوار بودن رو ببینه. با این که از دیدن وسایل و سنگ های عجیب اطرافش هیجان زده شده بود سعی کرد به قولی که به پروفسور کیم داده عمل کنه و زیاد ورجه ورجه نکنه. -جونگ کوک شی؟
نگاهشو از مردی که مشغول بیرون کشیدن سنگ بزرگی از دیوار بود گرفت و به آقای وو خیره شد. -من و پروفسور باید کمی اینجا بمونیم اما اگه بخوای میتونی تا آخر این غار رو بری و ببینی! -واقعا؟؟ با هیجان پرسید و پروفسور اضافه کرد: -البته تا جایی که به دو تونل رسیدی ادامه بده و بعدش سریع برگرد باشه؟ جونگ کوک دوباره تعظیم کرد و دفترچه اش رو توی دستش فشرد. -چشم! همین کارو میکنم و زود برمیگردم! بعد از شنیدن تذکرهای تکراری پروفسور کیم چراغ قوه سنگینی رو از آقای وو گرفت و تنهایی به راهش ادامه داد. بین راه یکی دو نفر دیگه روهم مشغول حفر دید اما یکم دیگه که جلو رفت دیگه کسی نبود و فقط وسایل حفر غار رو زمین افتاده بود. با احتیاط جلوتر رفت و دستشو رو دیوار نمناک غار کشید. دما خیلی پایین تر رفته بود و خبری از المپ های روی سقف نبود اما جونگ کوک از ذوق گرم شده بود و اهمیتی به سرما نمیداد!
همونطور که پروفسور گفته بود جلوتر غار به دوراه متفاوت تقسیم میشد و باید برمیگشت. -این که خیلی کوتاه بود! کوک زیر لب نالید و لبشو گاز گرفت. هردو تونل تاریک بودن و سوز سردی از داخلشون میومد... جونگ کوک آب دهنشو قورت داد و بعد از عذرخواهی از وجدانش داخل یکی از تونل ها شد... نور چراغ قوه رو به دیوار میتابوند و هیجان زده از اطرافش عکس میگرفت.
هرچند آقای وو بهش گفته بود از مبایلش استفاده نکنه اما کوکی حرفشو نادیده گرفته بود و مدام از ذوق فریاد خفه ای میکشید و عکس میگرفت! جلوتر که رفت متوجه ی کوله ای شد که روی زمین افتاده بود و زیپش قندیل بسته بود! نگاهی به پشت سرش انداخت و با دیدن تاریکی عمیقش از ترس لرزید. زیادی اومده بود جلو؟! با احتیاط روی زانوهاش نشست و با دستکش یخ روی کوله رو شکوند.
توی کوله چندتا وسیله حفاری و سیم و طناب بود اما کوک با دیدن همبرگر یخ زده ای که زیرشون بود ناله ی خفیفی کرد. حس بدی درباره اش داشت...صاحب کوله پشتی باید قبل از رفتن کوله اش رو برمیداشت اما برنداشته بود...شاید اصال برنگشته بود!! با ویبره ی مبایلش نگاهشو از پالستیک همبرگر گرفت و دستشو توی جیبش برد. -اوه لعنت!! شارژ مبایلش تموم شده بود و گوشیش خاموش شده بود! به هرحال اگه اتفاقی میوفتاد تو کوه آنتن نداشت که بخواد به کسی زنگ بزنه... کنجکاویش نزاشت برگرده و کوک بعد از برداشتن چراغ قوه اش به راهش ادامه داد.
اگه صاحب اون کوله هنوز اینجا بود چی؟ شاید یخ زده بود و مرده بود!! شایدم زنده بود و کمک میخواست... دستاشو که از سرما بی حس شده بود دور چراغ قوه محکم کرد و با دقت بیشتری به اطرافش خیره شد. -کسی اینجاست؟ با ترس پچ پچ کرد و برای بهتر دیدن اطرافش چشماشو ریز کرد.
صاحب کوله پشتی اینجایی؟؟ انعکاس صداشو با اینکه زمزمه کرده بود شنید و عرق سردی رو ستون فقراتش لغزید. اون قدر به جلورفتن ادامه داد که زانوهاش از سرما درد گرفت و به اجبار ایستاد. اگه بازم جلو میرفت احتمال داشت یخ بزنه پاهاش و نتونه برگرده! همین االن هم آبی که موقع باال اومدن از کوه رو شلوارش چکیده بود یخ زده بود! -کسی اینجاســــت؟ با تمام زورش داد زد و منتظر شنیدن یه جواب موند. دندوناش از سرما بهم ساییده میشد و مطمئن بود نوک انگشت های باریکش یخ زده. آه لرزونی کشید و به پشت چرخید. شایدم واقعا صاحب کوله پشتی کوله اش رو گم کرده یا جا گذاشته بود!
هنوز دو سه قدم بیشتر دور نشده بود که صدای ناله ی ضعیفی رو شنید. گوش هاشو تیز کرد و نور چراق قوه رو به اعماق تونل تابوند. -کسی اونجاست؟ این دفعه صدای خس خس نفس کشیدن اومد اما اون قدر ضعیف بود که کوک حس کرد توهم زده!به هرحال با امیدواری پاهای لرزونش رو از رو زمین بلند کرد و جلوتر رفت. با دیدن جسم مشکی ای که کمی دور از خودش کنار دیوار افتاده بود هینی کشید و سرعت بیشتری به قدماش داد. اون یه آدم بود! چراق قوه رو طوری که نورش به اون فرد بتابه روی زمین گذاشت و جلوش زانو زد. -آقا؟ آقا صدای منو میشنوید؟ وحشت زده دستکش هاشو در آورد و چتری های خاکستری و بلند مرد رو از توی صورتش کنار زد.
با دیدن صورتش ناله ی دیگه ای کرد. اون پسر تقریبا همسن خودش بود! جونگ کوک بخاطر رنگ خاکستری موهاش فکر کرده بود که اون یه پیرمرده... -صدای منو...میشنوی؟ آروم زمزمه کرد و دستشو روی صورت کبود پسر کشید. پوستش از سرما یخ زده بود و آبی رنگ شده بود!! جونگ کوک نگاهشو از چشم های بسته اش گرفت و تازه متوجه ی خون تیره و خشک شده ی روی پیشونی اش شد! -چه بالیی سرت اومده؟ با ضعیف شدن نور نگاه وحشتزده اش رو از پسر گرفت و به چراق قوه اش چنگ زد. باطری اش داشت تموم میشد و فقط تا یک ساعت دیگه قابل استفاده بود!! با عجله کوله اش رو روی زمین انداخت و بطری آب جوش و دستمال پارچه ای اش رو از توش بیرون آورد... دست های لرزونش رو باال برد و صورت پسر غریبه رو با آب داغ تمیز کرد. بعد از پاک کردن خون از روی پیشونی اش دستمال رو روی زمین انداخت و ژاکت پشمی و گرم اش رو از توی کوله اش در آورد. -لطفا زنده بمون... زیر لب التماس کرد و ژاکت رو به سختی دور شونه های پسر انداخت و نگاهشو به سنگ های آتش زنه کنارش داد. آتیش روشن کرده بود؟! جونگ کوک امیدوار شد و سعی کرد با فندکش دوباره آتیش روشن کنه. -روشن شد!!! هیجان زده داد کشید و از شعله های تازه روشن شده ی آتیش فاصله گرفت. دوباره پیش پسر بیهوش برگشت و سرشو روی زانوهای خودش گذاشت.
خب اینم از پارت دوم پارت سه هم سریع میزارم ولی فکر کنم تا پارت ۱۰یا۱۵طول بکشه من زود زود میزارم فقط تسچی دیر قبول میکنه حتما کامنت بزارید ❤🧡💛💚💙💜🖤🤍🤎
نظرات بازدیدکنندگان (5)