اینم یک پارت دیگه از چشمک😉 امیدوارم لذت ببرین(:
ادامه داستان: یونگ درحال تِی کشیدن بود و جین غذارو هم میزد. جین رو به یونگ کرد و گفت: یونگ بیا ببین مزش خوبه! یونگ درحال تمیز کردن: تو خودت یه پا آشپزی، از من میپرسی! جین: ولی اینجا آشپزخونه تویه! یونگ ایستاد و نگاهی به جین کرد، سری تکون داد و گفت: معلومه که از منه! جین لبخندی زد. یونگ بهش نزدیک شد و چشماشو بست و غذارو بو کرد. جین با لبخند نگاش میکرد. یونگ چشماشو باز کرد و گفت: بوش که خوبه! یک قاشق برداشت و مزش کرد. یونگ تعجب کرد و گفت: واو، تو هم آشپزیت عالیه جین! جین همونجور با لبخند نگاش میکرد. یونگ نگاهی بهش کرد و گفت: پسر..... دستپختت عین منه! منم سوپ جغفری رو همین جوری درست میکنم، همین مزه رو داره!بیخود نیست اونروز گفتی یاد دستپخت خودم میفتم! جین لبخند میزد. یونگ با خنده نگاش میکرد.... یکدفعه حس کرد با جین خیلی مهربون شده و جین هم لبخندش خیلی مرموزانس..... لبخندش کمتر شد، تا کاملا عادی شد و گفت: توی بشقاب بریز و روی پنجره بزار. یونگ سریع رفت و جین با همون لبخند نگاش میکرد.
یونگ داشت میز مشتری هارو پاک میکرد. ظرفارو جمع کرد و آشپزخونه برد. جین داشت ظرف میشست. گوشی یونگ زنگ خورد و سریع ظرفارو جای جین گذاشت و جواب داد: الو؟سلام جینا! جین به حرفاشون گوش میداد و کمتر سروصدا میکرد. جینا پشت خط: سلام، امروز نیومدی که ببینی که چه خرابکاری شد! یونگ به میز تکیه داد و یک لحظه با جین چشم تو چشم شد، نگاهشو عوض کرد و گفت: مگه چی شده بود؟! جینا: پلیس اومده بود و میگفت اینجا دیگه نباید برقصین! یونگ عصبی شد و گفت: چی؟! به چه حقی؟! به پلیس چه که ما کجا رقصمون رو اجرا میکنیم! جینا: حالا ولش کن، توی راهم.... دارم میام رستوران برات تعریف میکنم. یونگ تعجب کرد و گفت: نه نه نه نه نه...... نیا رستوران! جینا: چرا؟! جین با کنجکاوی به یونگ نگاه کرد و دست از ظرف شستن برداشت، یونگ نگاهی به جین کرد و گفت: چون....... یونگ گوشی رو کنار سینش گرفت و به جین گفت: چی بگم بهش که نیاد؟! جین نزدیک یونگ شد و گفت: بگو رستوران نیستم. یونگ گوشی رو جای گوشش گرفت و گفت: رستوران نیستم. جین نزدیکش شد و گوش کرد. حینا: خونه ای؟! یونگ سری تکون داد: آره خونم! جینا: خب میام اونجا!
یونگ سریع به جین نگاه کرد و جین گفت: بگو سرما خوردم! یونگ: سرما خوردم! جینا: خدا بد نده، پس میام عیادتت! یونگ پاهاشو به زمین زد و حالت التماس بار به جین نگاه کرد، جین گفت: بگو یک سرماخوردگی وحشتناکی گرفتم که اگه سرفه کنم کل خونه پر ویروس میشه...... الانم توی اتاقم حبس شدم..... حتی مامانم نمیاد توی اتاقم. یونگ سری تکون داد و گفت: نیا یک سرما خوردگی وحشتناکی گرفتم که اگه سرفه کنم کل خونه پر ویروس میشه.... حتی یاما نمیاد تو اتاقم توی اتاقم حبس شدم. بعد یونگ سرفه کرد و گفت: الان سرفه کردم..... شاید ویروسه خیلی قوی باشه از راه تلفن هم منتقل بشه! جین با تعجب و اخم نگاهی به یونگ کرد. جینا سریع گفت: ای وای.... باشه، پس فعلا! جینا تلفن رو قطع کرد. یونگ با تعجب به تلفن نگاه کرد. جین با تعجب: از راه تلفن؟! یونگ نگاهی به جین کرد و خندید. جین هم خندش گرفت و گفت: اصلا خیلی غیرمنطقی حرف زدی..... مامان یونگ: سفارش جدید، خورش گوشت چی شد؟! یونگ با خنده خطاب به مامانش: الان میارم. مامان یونگ نگاهی به همسرش کرد و گفت: این دوتا خیلی با هم صمیمی شدنا ؟! بابای یونگ پوزخندی زد. مامان: پسرَرو میشناسی؟! بابا: آره، کل جهان میشناسنش.... خواننده مملکته! مامان یونگ با تعجب: خواننده؟! یونگ با ظرف غذا از آشپزخونه بیرون شد و رو به مامانش کرد: این خورش مال کدوم میزه؟! مامان یونگ میز رو نشون داد و یونگ رفت. مامان یونگ نزدیک همسرش شد: مال کدوم گروه خوانندگیه؟! همون معروفه؟! اسمش چی بود؟!
صدای جین اومد: بی تی اس! مامان یونگ نگاش کرد و ترسید. جین از پنجره نگاه میکرد و لبخندی به لباش داشت. مامان یونگ رو به جین کرد و با تعجب و خنده نگاش کرد، با ریتم خوند: کیم نامجون! جین تعجب کرد و ادامشو گفت: کیم سوک جین! مامان یونگ با هیجان: مین یونگی. جین خنده ای کرد و باهم خوندن: جونگ هوسوک، پارک جیمین، (یونگ با تعجب نگاشون میکرد، باباش هم داشت به زنش نگاه میکرد) کیم تهیونگ، جانگ جئون کوک..... بی تی اِااااااااااااااس! بعد هردو خندیدند. مامان یونگ با خنده رو به جین کرد: میگم قیافت چقدر آشناست! یونگ دهنش باز مونده بود و گفت: مامان........ اینو میشناسی؟! بابای یونگ عینکشو در آورد و رو به زنش کرد: جنی جان، تو هم آرمی هستی؟! یونگ با تعجب: بابا..... نکنه تو هم از اول میدونستی اینا گروه بی تی اس هستن! مامان و بابا و جین به یونگ نگاهی کردن. یونگ با تعجب سری تکون داد و داخل آشپزخونه رفت. جین رو کرد به مامان یونگ: واقعا هیجان زده میشم که میبینم خانم های بزرگسال هم طرفدار گروه ما هستن! مامان یونگ با ذوق: من عاشق شمام. جین خنده ای کرد.
جین با مامان یونگ روی میز آشپزخونه نشسته بودند و حرف میزدند. یونگ غذارو کشید.... یک نگاه چپ بهشون کرد و رفت. غذارو روی میز مشتری گذاشت: نوش جان! داشت برمیگشت که جینا رو دید که وارد رستوران میشه. یونگ خیلی تعجب کرد و سریع به سمت آشپزخونه رفت. جین و مامانش در حال خندیدن بودند، که یکهو یونگ دست جین رو گرفت و خطاب به مامانش گفت: مامان جینا اینجاست، بهش بگو من اینجا نیستم خونم و سرما خوردم! مامان بلند شد و گفت: چی؟! جین رو کجا میبری؟! یونگ جین رو به داخل دستشویی هل داد و رو به مامانش با چهره التماس: تورو خدا مامان بگو بهش! خودش هم داخل دستشویی شد و درو بست. جین به دروبر نگاه میکرد و گفت: چه جای تنگی! یونگ نگاهی بهش کرد و گفت: نزدیک من نیای! بعد گوششو به در چسبوند.
جینا وارد رستوران شد و گفت: سلام خانواده چانگ! مامان یونگ از آشپزخونه بیرون اومد و با لبخند: سلام جینا جان، دنبال یونگ اومدی؟! یونگ اینجا نیس؟! بابای یونگ حالت کنجکاوانه و جدی به زنش نگاه کرد. جینا نزدیک میز سفارشات شد و گفت: میدونم، صبح بهش زنگ زدم گفت یک سرماخوردگی خطرناکی گرفته...... من اومدم به شما کمک کنم! بابای یونگ ابرویی انداخت و مامانش گفت: عاااام، خوب کردی! یونگ سرشو گذاشته بود روی در و گوش میکرد، ناخوناش هم میخورد. وقتی یونگ صدای مامانش رو شنید که گفته بود خوب کردی، اخمی کرد و گفت: یعنی چی؟! جین سرشو روی در گذاشت و به یونگ نگاه کرد، با احساس گفت: یعنی ما تا شب باهم توی دستشویی میمونیم! یونگ لپاش سرخ شد و خواست چیزی بگه که جین جلوی دهن یونگ رو گرفت و گفت: هیشششش، گوش کن. یونگ یکم خجالت کشید و بدون اینکه به روی خودش بیاره گوش کرد.
جینا و مامانش توی آشپزخونه بودن. جینا: رفتم خونه..... یکم استراحت کردم و پیش شما اومدم،گفتم شاید کمک خواسته باشین. مامان یونگ لبخندی زد و به دستشویی نگاهی کرد. جینا: هرموقع خواستین برین خونه منم باهاتون میام، برای عیادت یونگ. مامان یونگ: حتما خوشحال میشه! یونگ و جین هنوز گوش میکردن. یونگ سرشو برداشت، سر توالت فرنگی رو بست و نشست. جین نگاهی بهش کرد و گفت: نمیری بیرون؟! یونگ: نه! جین با تعحب: حاضری با من توی دستشویی باشی ولی نری بیرون؟! یونگ نگاهی بهش کرد و گفت: آره، از ضایع شدن متنفرم! جین ابرویی بالا انداخت، به دوروبر نگاه کرد و گفت: من کجا بشینم؟! یونگ یکم رفت کنار و گفت: بیا بشین! جین لبخندی زد و کنارش نشست. جین با نگاه مهربون به یونگ: فک میکردم قلب مهربونی داری، ولی نه در این حد! یونگ دستی به موهاش کشید و گفت: اگه زیاد حرف بزنی میگم بلند بشی! جین ادای زیپ دهنشو بسته باشه رو درآورد و دست به سینه نشست. یونگ اوفی کرد. یکدفعه یونگ میخواست بیفته که جین دستشو گرفت....
ادامش باشه پارت بعدی..... 😬
😂😂😂😂😂😂
مرسی که هستین💞
خوب بود
لعنتیییی جای خیلی حساسش قطع کردی😬
منتظر پارت بعدی میمونم😘
😂❤️
مُردم از خنده خیلی جذاب و رمانتیک کردی
من عاشق داستان شدم
ادامه را بزار
به تست من(چقدر شبیه شوگا هستید) سر بزنید
😂😂😂😂❤️
باشه سر میزنم(:
اییییییی دختر چی می شد تا صفحه نه می نوشتی _😭😭
واییییییییی خدا جون صبر بده
مرسی عزیزم لطفا پارت بعدی رو زود بزار
که منتظرم
و مرسی و دستت درد نکنه مثل همیشه عالی
💜💋💜💋💜💋💜💋💜💋💜💋💜💋💜💋
ممنون😂😂😂
میاد تو راهه💞
عالیه حرف نداره❤️😎زود پارت بعدیو بذار🙏😫
💙❤️
احساس میکنم قلبم سر جاش نیست....
اینقدر استرس به خودتون وارد نکنین😂😂💙
مرسیییی خیلی خوب بود مث همیشه❤
در آغوش گرفتن
خیلی قشنگ بود😍
💞
به تستام سر بزنید
حتما😊
پارت بعدی لطفا ازبس خوب می نویسی حرفی ندارم
در آغوش گرفتن💙