سلام جیمین لاورا یه داستان آوردم به تست های دیگه مم سر بزنید
خب بریم سراغ تست
بارون داشت میومد منم عاشق بارون بودم برای همین بارونیم رو پوشیدم و بارونیم رو پوشیدم همینطور چکمه هامو بعد بیرون رفتم هوا خوب بود اما مه غلیظی همراه بارون بود امسالبه نظر خودم سال خوبی بود ولی نمیدونستم چه اتفاقی برام در راهه
همینجوری تو فکر بودم که به یکی برخورد کردم و نزنیک بود زمین بخورم که یکی من و از پشت گرفت و بلندم کرد رو مو برگردوندم تا ببینمش اما مه اجازه نمیداد ازش تشکر کردم و رفت اینو متوجه شدم که اون یه پسر بو و در حالتی که ناشناس بود واقعا خجالت کشیدم بعد نگاه کردم و از آن کسی که بهش برخورد کردم عذر خواهی کردم
و به سمت خونه برگشتم هنوز تو شوک بودم که متوجه شدم باران بند اومده به سمت خونه رفتم و بارونیم رو که گلی و خیس شده بود توی لگن گذاشتم اولین روز من در کره اینطوری گذشت من تازه به کره اومده بودم و امروز روز اولم میشد
من میخواستم خواننده بشم و از بچگی عاشق کره بودم تصمیم گرفتم بایکی از خوانندگان مشهور کره صحبت کنم ومنو وارد جریان کنه امروز زود بیدار شدم موهامو شونه زدم و گیره سری به گوشه موهام زدم و لباسامو پوشیدم و رفتم قرار بود با پارک جیمین صحبت کنم پس به سمت پارک سئول رفتم و اونو اونجا دیدم چهرش آشنا بود اما یادم نمیومد کی دیدمش
خودمو از فکر و خیال دور کردم و به سمتش رفتم به هم سلام کردیم ظاهر خوبی داشت یه هودی پف دار آبی پوشیده بود با شلوار مشکی موهاشم شکلاتی کمرنگ بود میخواستم بیشتر باهاش آشنا بشم ازش پرسیدم؛از چه رنگی خوشت میاد؟ گفت:آبی کمرنگ گفتم :معلومه هودی تونم آبی کمرنگه😁 بعد به برج رسیدیم و منو وارد برج کرد اونجا ۶ نفر آدم بود جیمین گفت:هی سلام این کارونه میخواد خواننده بشه منم میخوام کمکش کنم منم سلام کردم و نگاشون کردم جیمین گفت :اینا هم خوانندن میدونم بهشون نمیخوره😐🤣ولی ما با هم کار میکنیم و عین داداشای منن❤ بعد حرفشو قط کرد و گفت :هی جونگ کوک انقد در گوشی حرف نزن بچه زشته😐🤣 جونگ کوک بلند گفت ؛بابابزرگ بی اعصاب وارد میشود😬🤣 جیمین گفت:حالا بعدا بهت نشون میدم کی بابا بزرگه الان نمیتونم😬😐 بعد منو راهنمایی کرد و نشوند روی یکی از صندلی ها بغل خودش و جونگ کوک احساس غریبی داشتم و هم خجالت جونگ کوک تمام مدت لبخند رو لباش بود و جیمین هم هی چشم غره بهش میرفت🤣😬 جیمین پرسید تاحالا تجربه داشتی بری رو صحنه؟ گفتم :آره چند باری رفتم اما نه برای خوانندگی و وکال گفت پس واسه چی؟ گفتم :دنس من دنسم عالیه بهش گفتم خب راستشو بخواین من نقاشیمم خوبه و چند تا نقاشی از شما کشیدم و خجالت زده سرمو انداختم پایین $🙈 چشاش گرد شد و گفت :میتونم ببینم؟ گفتم آره حتما اما الان پیشم نیستن😅 گفت پس وقتی داشتی میرفتی منم همرات میام و نقاشی رو نشونن بده گفتم باشه😊 بعد به جونگ کوک هم که فکر کنم خیلی منتظر تارف بود تارف کردم و با کمال میل گفت باشه میام😇به بقیه هم گفتم اما بهونه آوردن و گفتن کار دارن و باید تمرین کنن
منم قبول کردم و اصرار نکردم حدودا ساعت ۱۰ بود که اومدیم خونه من و نقاشی هامو به جیمین و کوکی (خودش خواست نگم آقای جونگ کوک*) نشون دادم جیمین که لبخندی رو ی لباش نقش بسته بود بهم گفت نقاشیات خیلی عالین کوکی هم گفت آره فوق العادن کوکی گفت راستی اون شب اونجا چی کار میکردی؟ گفتم منظورتون دیشبه؟ گفت آره گفتن مگه شما اونجا بودید،؟ گفت من نبودم اما جیمین بوده گفتم واقعا؟ بعد رو به جیمین کردمو گفتم ببخشید واقعا گفت :چرا ببخشید؟ کوکی گفت:اون شب باهات برخورد نکرد گرفتت!🙄 منم خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین گفتم:چون عاشق بارونم برای همین رفتم بیرون جیمین گفت:پس حالا دیگه حواستو جمع کن اگر میوفتادی زمین زخمی میشدی گفتم باشه، و لبخندی زدم
منم قبول کردم و اصرار نکردم حدودا ساعت ۱۰ بود که اومدیم خونه من و نقاشی هامو به جیمین و کوکی (خودش خواست نگم آقای جونگ کوک*) نشون دادم جیمین که لبخندی رو ی لباش نقش بسته بود بهم گفت نقاشیات خیلی عالین کوکی هم گفت آره فوق العادن کوکی گفت راستی اون شب اونجا چی کار میکردی؟ گفتم منظورتون دیشبه؟ گفت آره گفتن مگه شما اونجا بودید،؟ گفت من نبودم اما جیمین بوده گفتم واقعا؟ بعد رو به جیمین کردمو گفتم ببخشید واقعا گفت :چرا ببخشید؟ کوکی گفت:اون شب باهات برخورد نکرد گرفتت!🙄 منم خجالت کشیدم و سرمو انداختم پایین گفتم:چون عاشق بارونم برای همین رفتم بیرون جیمین گفت:پس حالا دیگه حواستو جمع کن اگر میوفتادی زمین زخمی میشدی گفتم باشه، و لبخندی زدم
کامت یادتون نره❤😉
به پارت بعدی هم مراجعه کنید و این پارت اول بود اگر میخواید گیج نشید من یه قلب تو خالی آخر جیمین میزارم تا پارت بعدی بای😇
عالی بود ادامههه