همینجوری داشتم تو جنگل قدم میزدم که راهزن ها رو دیدم،داشتن دورم میچرخیدن تا محاصره ام کنن،یهو آکیکو اومد و رعیسشون و ک.ش.ت،اون ها هم ترسیدن و رفتن: حالت خوبه؟ من:اره خوبم،ممنون خیلی شجاعانه بود،ولی چرا اومدی دنبالم،؟
جواب نداد،دستم و گرفت و بردم تو کلبه،فردا اومدم بیرون دیدم همه چیز امادست،صبحونه آماده است و غذا تا چند ساعت دیگه برای ناهار آماده میشه،گفت شما برید بیرون بازی کنید!من حواسم به ناهار هست
بعد شام گفتم:آکیکو میشه بیای؟باهات کار دارم، یونا رو که خوابوندیم رفتیم بیرون تو آلاچیق نشستیم .گفتم:《میگم،وقتی اینجوری رفتار میکنی منو یاد قدیم میاندازی که من هم سن یونا بودم و تو همسن من،تو هی ازم مراقبت میکردی،اما الان ،چرا؟من دیگه بزرگ شدم!میتونم از خودم.....》 《این دنیا فرق داره،خیلی فرق داره!خطرناکه!بزار تا وقتی که این جا هم امن تر بشه یا یونا بزرگ تر بشه من اینجا ازتون مراقبت کنم،》
گفت:بیا همه از هم مواظبت کنیم،باشه؟اخه من شما رو نمیتونم تو این دنیا ی وحشتناک و خطر ناک ول کنم که
فردا یونا رو گذاشتیم مدرسه ی قلعه و رفتیم تو قلعه ی پرنس دوم(اون شهر دو بخش بود و دو تا پرنس داشت)
رفتیم بالا که با پرنس دوم،پرنس ذِن ملاقات کنیم،یهو یک دختر دیدیم،من نشناختم ولی آکیکو تا دیدش گریش گرفت و گفت:ج...جونیکو؟، وایسا!راست میگفت!(اون ها خیلی صمیمی بودن برا همین آکیکو گریه کرد از خوشحالی البته)اون جونیکو بود که تو بالکن بود!
تنکس
خیلی خوب بود منتظر پارت بعدی هستم
بیا پارت بعد اومد
عه ندیدمش وایسا برم بخونم
عالی
بیا پارت بعد اومد،مگه قرار نبود تو تست بزاری؟😐😠
من دیگه خیلی توی تستچی نیستم خیلییییی کم میام