اینم یک پارت دیگه.... من همش عادت دارم چهره دخترا و هم داخل عکس بزارم چون شما راحت تر تصور کنین... 💞 امیدوارم لذت ببرین😊❤️
ادامه داستان: لی دانشگاه قبول شده بود و جین هم اونجا بود. شب بود و یونگ به همراه پدرش به سمت خونه میرفتند و باهم حرف میزدن. بابای یونگ با شیطنت: نظرت راجب جین چیه؟! یونگ کاملا عادی، شونه بالا انداخت و گفت: نظری ندارم. باباش لبخندی بهش زد و مشت آرومی به بازوی یونگ زد: بگو دیگه. یونگ با تعجب ایستاد و نگاش کرد، گفت: بابااااا.... باباش خندید و به راهش ادامه داد. یونگ به رفتن باباش با اخم و تعجب نگاه میکرد، سری تکون داد و راه افتاد. باباش که دید یونگ کنارش اومد، گفت: ولی جین از تو خوشش اومده! یونگ پوزخند تمسخر آمیزی زد و سریعتر از باباش حرکت کرد. باباش با تعجب: هی دختر.... یواشتر.
خونه رسیدن. یاما و مامانش خونه بودن. یونگ به سمت یاما رفت که روی مبل دراز کشیده بود و گفت: خوبی یاما؟! یاما لبخندی زد و تکونی خورد و گفت: خوبم آبجی جونم.... فقط اگه دست بزنی درد میکنه(: یونگ لبخند شیرینی زد و با حالت عصبی و لبخند: بهت گفتم اینقدر ورجه وورجه نکن! مامانش با دیگ نشست و گفت: ولش کن بچه رو، از کارش خیلی پشيمونه! بابای یونگ که از حمام بیرون میومد گفت: راستی جنی میدونی لی دانشگاه پزشکی قبول شد! مامان یونگ با تعجب و خوشحالی: واقعا؟! پسره چقدر تلاش کرد..... حقش بود. یونگ وارد حمام شد. یونگ به صدای مامان و باباش گوش میداد. بابا: اوهوم، موفق باشه. یونگ درحال شستن صورتش بود، به خودش توی آینه نگاه کرد..... چهره جین توی ذهنش اومد، بعد حرف باباش(ولی جین از تو خوشش اومده). یونگ سرشو پایین برد و خنده مسخره ای کرد. دوباره به خودش نگاه کرد و دستی به صورتش کشید: ولی تو زشت هم نیستی، باید هم خوشش بیاد. دوباره چهره جین جلوی چشاش اومد که لبخند میزد. یونگ لبخند شیرینی زد........ یکدفعه لبخندش محو شد و گفت: چی دارم میگم؟! این لبخند واسه چی بود؟! مامان: یونگ، با کی حرف میزنی؟! یونگ: هیچکس، الان میام. یونگ به خودش تو آینه نگاه کرد و زد توی گوشش و گفت: خودتو از دست نده! برای خودش بوس فرستاد و رفت بیرون.
سه روز از اون روز میگذشت. روزا مثل همیشه بود...... رستوران و رقص خیابانی. شب یونگ و باباش داخل رستوران بودند. ساعت 6 شب بود. یونگ داخل آشپزخونه بود و زمین رو تِی (نمیدونم درسته یا نه!) میکشید. صدای سروصدا اومد و میگفتند: سلام آقای چانگ. بابای یونگ لبخندی بهشون زد و گفت: خوش اومدین پسرا! یونگ گوش میکرد و آروم دم در آشپزخونه رفت و دزدکی نگاه کرد. همون 7 تا پسر بودن، جین هم بینشون بود. بابای یونگ پرسید: همون همیشگی؟! هوبی: نه این بار یک چیز متفاوت میخوایم! جین یک لحظه به در آشپزخونه نگاه کرد و یونگ رو دید. یونگ خیلی تعجب کرد و رفت عقب، به دیوار تکیه داد و گفت: منو دید...... منو دید! جین لبخندی زد و با بچه ها هم صحبت شد. بابای یونگ داد زد: یونگ بیا سفارش بگیر، من دستم بنده. یونگ تعجب کرد و گفت: باشه بابا. رفت و غذای یک مشتری دیگه رو برداشت. بیرون اومد و جین نگاش کرد و یونگ اصلا توجه نکرد. به سمت مشتری رفت و غذا رو روی میزش گذاشت و گفت: نوش جان. داشت میرفت که ته ته دستشو بالا گرفت که چیزی بهش بگه و یونگ گفت: الان میام. یونگ قلم و کاغذ رو میخواست برداره که باباش بهش گفت: خوش اخلاق باش! یونگ قیافش شبیه گربه عصبانی شد. اوفی کرد و سمت پسرا رفت. لبخند مصنوعی و ضایعی زده بود و گفت: خوش اومدین، چی میل دارین؟!
همشون یک جوری به یونگ نگاه کردند، هوبی و کوکی خندشون گرفت، جین لبخندی زد. یونگ لبخندش محو شد و کاملا جدی گفت: میگین یا همون همیشگی رو بیارم؟! ته ته با تعجب: میگیم میگیم، بنویس. یونگ نوشت، دو نوع غذا بود و گفت: شاید یکم طول بکشه، ممنون میشم اگه صبر کنین. یونگ درحال رفتن بود که باباش رو دید که داره لباساشو میپوشه. با تعجب سمتش رفت و گفت: کجا بابا؟! بابا در حال لباس پوشیدن: یاما تب کرده، میرم ببینم چیکاره...... اینجارو به تو میسپارم. یونگ دوباره قیافش شبیه گربه عصبانی شد و نیم نگاهی به پسرا کرد. یونگ داشت به سمت آشپزخونه میرفت و گفت: باز خبرم کنی! بابا در حال رفتن: باشه، باشه. یونگ آشپزخونه رفت و غذارو حاضر کرد. بابای یونگ درحال رفتن بود که کوکی گفت: میرین آقای چانگ؟! بابای یونگ بهشون نگاه کرد و گفت: بله، ولی دخترم هست. هر هفت تا پسر به احترامش بلند شدن و خدافظی کردن. یونگ درحال آشپزی: خب، به تو چه که میره یا نه؟! بابای یونگ رفت. یونگ درحال آشپزی بود. مرده ای که غذا میخورد، بدون اینکه پولی روی میز بزاره داشت میرفت. جین با تعجب: هی آقا کجا میری؟! مرده نگاهی بهش کرد و گفت: به تو چه!
جین بلند شد و گفت: چرا پول رو حساب نمیکنی؟! یونگ صداشو شنید و بیرون رفت. کوکی با تعجب رو به مرده کرد: خجالت نمیکشی؟! یونگ به سمت مرده حرکت کرد، رو به مرده کرد و گفت: برو، ولشون کن، خبر ندارن. مرده به یونگ لبخندی زد و داشت میرفت. همه با تعجب به یونگ نگاه کردن..... جین که کنار یونگ با تعجب گفت: چرا گذاشتی بره؟! یونگ به جین نگاه کرد و با آرومی گفت: این مرده هرشب میاد، گِداست.... من هم بهش غذا میدم، بابام خبر نداره. جین یکدفعه مهر یونگ به دلش نشست و همینجور نگاش میکرد. بقیه پسرا هم با محبت به یونگ نگاه کردن. یونگ بدون اینکه نگاهی بهشون بکنه: تا چند دقیقه دیگه غداتون درست میشه. یونگ سریع به سمت آشپزخونه رفت. جین به رفتن یونگ نگاه کرد و لبخند دوستداشتنی زد.
یونگ غذای پسرهارو آورد و گفت: بفرمایین، نوش جان. همه لبخندی بهش زدن و یونگی گفت: مرسی یونگی! یونگ تعجب کرد و نگاش کرد، بقیه هم خنده ای کردند. هوبی رو به یونگ کرد: با یونگی هم اسم هستی..... به خاطر همین اینجوری صدات کرد. یونگ اول به هوبی و بعد به یونگی نگاه کرد و گفت: اسمت یونگی هست؟! یونگی سری تکون داد و یونگ لبخند دوستداشتنی زد و گفت: نوش جان. پسرا تعجب کردند چون اولین بار بود لبخند واقعیشو دیده بودند. به سمت میزی رفت که مرده گدا غذا خورده بود و جمع کرد. بعد به سمت صندوق رفت و روی صندلی نشست. پسرا مشغول غذاخوردن بودن و حرف میزدن. یونگ هم درحال گوشی بازی بود. جیمین با دهن پر: جین میشه از اون جکای بیمزت تعریف کنی بخندیم؟! یونگ اخمی کرد ولی نگاشون نکرد. جین نیم نگاهی به یونگ کرد و بعد صاف شد و رو به بچه ها: میدونین وقتی اقیانوس رژیم بگیره چی میشه؟! یونگ با تعجب اخمی کرد و هوبی با کنجکاوی: چی میشه؟! جین: تُف میشه دیگه! همه خندیدند ولی نامجون لبخندش کمتر از بقیه بود. یونگ هم خندش گرفت و سرشو پایین برد تا بقیه نبینن. جین داشت میخندید و به یونگ نگاه کرد و دید سرش پایینه. اخمی کرد و رو به بچه ها کرد: یکی دیگه، یکی دیگه!
یونگ سرشو بالا آورد و گوش کرد. جین به یونگ نگاهی کرد و گفت: یک نفر میره ساندویچی میگه آقا توش خیارشور نزار..... همه با اشتیاق نگاش میکردن، یونگ هم نگاش کرد. جین، یونگ رو دید و به بقیه نگاه کرد و ادامه داد: مرده گفت خیارشور نداریم، میشه گوجه نزارم؟! همه خنده ای کردند. یونگ با لبخند به جین نگاه کرد. جین هم نگاهی بهش کرد و بعد یونگ نگاشو عوض کرد تا دوباره بهش چشمک نزنه، لبخندش محو شد و به گوشی بازی ادامه داد. جیمین دستشو بالا کرد و گفت: ببخشید یونگ؟! یونگ نگاهی به جیمین کرد. جیمین اشک چشماشو پاک کرد و گفت: میشه آب بیاری! ته ته: و نوشابه. یونگ: حتما. یونگ بلند شد و از یخچال نوشابه خانواده و بطری آب بزرگ برداشت. از روی میز لیوان یک بار مصرف هم برداشت و سمتشون رفت. یونگ: بفرمایید. تشکری کردن و یونگ رفت.
غذا خوردن پسرا تموم شد. داشتند آماده میشدن. جین به سمت یونگ رفت و درحال درآوردن کارت بود: تو آشپزی رو از کجا یاد گرفتی؟! یونگ تعجبی کرد و کارت رو گرفت و گفت: خب من از مادرم یاد گرفتم البته بعضی وقتا هم از کتابا، تقریبا هم از بچگی اینجا بودم. جین سری تکون داد. یونگ رمز رو زد و کارت و رسید رو به جین داد. جین با تعجب: رمز رو یاد داشتی؟! یونگ کاملا عادی: آره، من حافظه خوبی دارم. جین لبخندی بهش زد و کارت رو گرفت:ممنون. یونگ به طرف میز رفت که تمیز بکنه. کوکی خطاب به یونگ: بعد از جین آشپز عالی هستی! هوبی: ولی تو بهتر درست میکنی! جین با خنده و عصبانیت: مرسی واقعا هوبی جان! یونگ خنده ای کرد و گفت: خوش اومدین. نامجون که کنار میز بود: مرسی، خوش مزه بود. یونگ نگاهی بهش کرد و لبخند شیرینی زد. همه پسرا رفتند. یونگ لبخند روی لباش بود و میز رو جمع میکرد. گوشیش زنگ خورد و دید باباشه، جواب داد: الو بابا؟! یاما خوبه؟! بابا: آره خوبه، سرما خورده بود..... خونه ای؟! یونگ درحال بردن وسایل به آشپزخونه: میزو جمع کنم راه میفتم. بابا: توی راه مواظب باش. یونگ: خیالت راحت. خداحافظی کردند و یونگ همه جارو مرتب کرد. یک کلید روی زمین دید، برش داشت و گفت: شاید مال اون پسرا باشه. ابرویی بالا انداخت و حرکت کرد.
کولشو پشت سرش انداخت و از مغازه خارج شد. بارون میومد. اوفی کرد و کلاهشو انداخت روی سرش و راه افتاد. یکدفعه یک پسر جلوش سبز شد، تعجب کرد و گفت: از سر رام برو کنار حوصله ندارم. پسره که خیس شده بود گفت: منم جین. یونگ سرشو بالا برد و با اخم گفت: ها؟! اینجا چیکار میکنی؟! جین آب روی صورتشو پاک کرد و گفت: کلیدام توی مغازست. یونگ کلیدارو از جیبش درآورد و به طرف جین گرفت. جین به یونگ نگاه کرد و نفس نفس میزد. جین خواست کلیدارو بگیره که رعد و برق زد، جین ترسید و به آسمون نگاه کرد ولی یونگ نترسید. یونگ با خنده: از رعد و برق ترسیدی؟! جین با ترس به یونگ نگاه کرد. یونگ خنده صداداری کرد و جین اخمی کرد و گفت: چیه؟! من از رعد و برق میترسم!! یونگ دست جین رو گرفت و کلیدارو روی دستش گذاشت و گفت: اینم کلیدا، خدافظ. یونگ از کنار جین رد شد و رفت. جین کاملا عادی به کلیدا نگاه کرد و به یونگ نگاه کرد که داشت میرفت.
جین صداش کرد....
گفتم یک جای حساس تموم کنم😐 مرسی که هستین (: کامنت یادتون نره💞
عالییی
چه کیوتی تو اومدی همه رو لایک و کامنت گداشتییییی💜💜💜💜💜
مرسیی وظیفه بود 😅😁
داستان هاتون رو دوست دارم
حتی شده جز مورد علاقم ♥️
خوب بود بای
ممنون بای
من خیلی دوست داشتم
💞
دختر تو ارمی ازاری چیزی داری ؟؟؟؟؟؟
اگه تو منو نکشتی ؟!😭😭😭😭😭😭
واییییی خدا داستانت عالی بود عزیزم
مرسی عزیزم
ولی دستم بهت برسه می خفم تورو
اجی جون 😳😂😂
ببخشید جو گیر شدم
مرسی عالی بود بی صبرانه منتظر پارت بعدیت هستن
❤💋💜❤💋💜❤💋💜❤💋💜❤💋💜❤💋💜❤💋💜
😂😂😂😂😂
ممنون جانا💞
رمانتیک بود
عالی بود
محشر بود
خنده دار بود
ادامه دار بود
با توجه به حرف آخر لطفا خواهشا ادامه را زود تر بزار من سکته کردم
جان جان💞
میاد صبر کنین😃👍💞💞💞
عالی بود گلم باز بنویس
مرسی که نوشتی لاوییی 💜
عم میگم من پارت اول داستانم منتشر شده میخوایتم بریربخونی و اشکالات یا ابده هرچی.... ک هست رو بهم بگی ممنون البته من قبلا با یع اکانت دیگه یع عالمه داستان نوشتم😑💜 😐 خو دیگه بای
ممنون، چرا که نه حتما میام میخونم😃💞
خیلی عالی مثل همیشه
منتظر پارت بعدی هستم💞
💞
عرررررررررررر
جیننننن
راستش من قبل از اینکه بایستم رو به طور قطعی انتخواب کنم بایستم جین بود معتقد بود اون خوشتیپ ترین خوش اخلاق ترین مرد جهانه
عالی منتظر پارت بعد هستم
😂👍
ولی واقعا خوشتیپه💞
خیلی خوبه😍😍 زودتر پارت بعد رو بزار🥺💜