سلام من آمدم با پارت پنجم تعداد بازدید کنندگان خیلی کم شده ☹️ نظر بدید من گناه دارم ❤️ از زبان مرینت 👈 بچه ها نظر بدید من و مائده گناه داریم
رسیدم خونه دیدم مادرم و پدرم داشتند کلی شیرینی درست می کردن پدرم گفت مرینت بیا کمک کن گفتم باشه شروع کردم به شیرینی درست کردن صبح بود پدر و مادرم گفتن باید بریم گفتم باشه الان وقتی رسیدیم آلیا دیدم گفت سلام گفتم سلام از زبان آدرین 👈 از ماشین پیاده شدم مرینت دیدم یاد حرف دیروز افتادم که پدرم گفت بریم ( نویسنده : دوستان گابریل آگراست هیچ وقت از خونه نمیاد بیرون در واقع تماس تصویری بوده ) رفتم طرف دیگر
وقتی مراسم تموم شد از زبان مرینت 👈 پدر و مادرم باید همین جا می موند داشتم میرفتم که تیکی گفت مرینت نمیشد یکم ماکارون برداری گفتم بفرمایید گفت ممنون گفتم هیچ کاری ندارم گفتم تیکی بیا بریم یکم بگردیم 🐞تیکی دختر کفشدوزکی آماده🐞 یویو برداشتم رفتم از زبان آدرین 👈
نزدیک خونه بودیم که دختر کفشدوزکی دیدم وقتی رسیدیم سریع رفتم تو اتاقم گفتم الان بهترین موقع پلگ گفت بیخیال کسی شرور نشده هیچی نگفتم فقط گفتم 🐾 پلگ تبدیل گربه ای 🐾 از پنجره رفتم بیرون از زبان دختر کفشدوزکی 👈
داشتم میرفتم که گربه سیاه دیدم گفت سلام بانوی من گفتم سلام گربه سیاه میرفتم که صدای جیغ چند نفر شنیدم به گربه سیاه گفتم چی شده گفت نمیدانم بیا بریم دیدم یک ماشین 🚘 با پل 🌉 تصادف کرده یک دختر و یک پسر و یک زن تو ماشین بودن که ناگهان ماشین پرت شد پایین به گربه سیاه گفتم من ماشین میگیرم تو اونایی که سوار ماشین هستن بگیر گفت باشه
با یویو ماشین گرفتم گربه سیاه تمام سرنشینان گرفت ولی ناگهان اون دختر بچه هنوز تو ماشین که ناگهان یویو باز شد گفتم وای نه که ناگهان یک نفر اون از تو ماشین اون دختر آورد بیرون من و گربه سیاه گفتیم تو کی هستی هیچی نگفت رفت گفتم چقدر شبیه تو بود فقط قهوه ای بود گربه سیاه گفت آره 😕
گفتم تنها یک جور میشه فهمید اون معجزه گر چیه گربه سیاه گفت چجوری گفتم حدس بزن گفت کوامی ها گفتم درسته رفتیم تو دستشویی موزه از تیکی پرسیدم تو اون میشناسی گفت نه زیاد من اطلاعات زیادی ندارم 😑 از زبان آدرین 👈 پلگ اون خیلی شبیه من بود تو اون میشناسی گفت نه 😶 از زبان مرینت 👈 گفتم یعنی تیکی نمیدانی گفت نه ولی یک کوامی هست که شاید می دونه گفتم کی
گفت روآر ( همان کوامی ببر ) گفتم پس باید بریم پیش استاد فو من و گربه سیاه تبدیل شدیم هر دوتا هم زمان آمدیم بیرون گربه سیاه گفت کوامی من هیچی نمیدانست گفتم یک کوامی هست که شاید می دونه گربه سیاه گفت کدوم کوامی گفتم روآر گربه سیاه گفت همان کوامی ببر گفتم آره گربه سیاه گفت من باید برم شما برو ببین بعد به من بگو
رفتم پیش استاد فو گفتم یک نفر شبیه گربه سیاه اما قهوه ای و چشماش آبی بود و موهایش آبی از زبان گربه سیاه 👈 داشتم میرفتم سمت خونه وقتی رسیدم دیدم ناتالی داره میاد تو رفتم بالا گفت سریع گفتم 🐾 پنجه ها داخل 🐾 از زبان مرینت 👈
خوب دوستان امیدوارم خوشتون اومده باشه ❤️🌼 یک سری به بقیه تست ها هم بزنید 😍 دوستان تعداد بازدید کنندگان کم شده من گناه دارم ☹️
کامنت فراموش نشه 💌💌 اگه پارت های قبلی نخواندید برید بخوانید چون به هم ربط داره ❤️ کامنت فراموش نشه 💌 دوستان تعداد بازدید کنندگان کم شده من گناه دارم ☹️
پارت بعد تایید شد
عالی بود احسنت 👏زود تر بعدی رو بذار
به داستان های منم سر بزن
ممنون چشم
محشره
ممنون
بعدی بعدی بعدی🥰🥰🥰🥰
ممنون
عالی بود😍
ممنون
سلام وای خیلی عالی بود🤩😍مرسی گلم🥰
ممنون
جالب بود احتمالا اون یکی معجزه گر یا مال جگوار بود یا همون ببر خداحافظ داستانت هم معرکه بود به داستانای منم سر بزن
ممنون
ولی حدس شما اشتباه بود به زودی میفهمید
به داستانای منم سر بزن من اولین نفرم که کامنت میذارم تو هم کامنت بذار
ممنون
امیدوارم خوشتون اومده باشه
عالی بود پارت بعدی زود تر بزار😀
ممنون
گذاشتم درحال برسی هست