خب اینم از این پارت، پارت آخر..... 💞 ممنون که تا آخر بودید و خوندید (:
راشل چشماشو باز کرد، تار میدید.... توی یک مکان سفید رنگ بود. تاری از بین رفت و دید داخل بیمارستان هست. به دوروبر نگاهی انداخت و یک نفری رو روی صندلی دید که کتاب میخوند. دقت که کرد تهیونگ بود. تکونی خورد، خواست بلند بشه که تهیونگ نگاهی بهش کرد، با عجله بلند شد و گفت: صبر کن، صبر کن...... به این زودی میخوای بلند بشی؟! تهیونگ کمک کرد که راشل بشینه. راحت نشست، تهیونگ هم روی صندلی نشست و با لبخند گفت: چطوری؟! راشل دستی به چشماش کشید و گفت: ممنون، اینجا چیکار میکنی؟! هنوز کره ام؟! تهیونگ تکیه داد و گفت: خب، سوال اولت...... دیگه باید برای تشکر زحماتی که برای ما کشیدی، باید جبران میکردیم، منو عذاب وجدان میگرفت. راشل لبخندی زد. تهیونگ ادامه داد: و سوال دومت، آره اینجا کُرَست! راشل خنده ای کرد و گفت: تا بحال دقت نکرده بودم چقدر بامزه انگلیسی صحبت میکنی. تهیونگ خنده ای کرد و سرشو پایین انداخت. یک دفعه بلند شد، با تعجب گف: باید وقتی بهوش میومدی دکتر رو خبر میکردم. رفت و راشل خنده صدادار کرد و دستی به بازوش کشید.
دکتر راشل رو معاینه کرد و رو به تهیونگ گفت: حالشون کاملا خوب شده آقای کیم.... میتونن مرخص بشن. تهیونگ ادای احترام کرد و دکتر رفت. راشل گفت: چی گفت؟! تهیونگ با مسخرگی: داری میمیری!!!! راشل اخمی بهش کرد و گفت: چی؟! درست حرف بزن ببینم چی میگی! تهیونگ خنده ای کرد و گفت: مرخصی، پاشو حاضر شو. راشل لبخند زد و بلند شد. از در بیمارستان خارج شدن و راشل خودشو سرحال حس میکرد. نفس عمیقی کشید. تهیونگ به سمت ماشین رفت و راشل دنبالش رفت و همین جور گفت: منو توی یک هتل پیاده کن، فردا میرم به آمریکا. تهیونگ در حال باز کردن در ماشین: عمرا، سوار شو. راشل اخمی کرد و جلو سوار شد. هردو سوار ماشین بودند و به ساختمونا نگاه میکرد و گفت: راستی اینجا کجایه!؟ سئول چی شد؟! من چند وقت میشه بیهوش بودم؟! تهیونگ با خنده: صب کن دختر، چه عجله ای داری!...... اینجا بوسانه، سئول هم داره درمان میشه ولی کشته خیلی داده..... زامبی ها رو هم کشتن چون هیچ پادزهری براش پیدا نکردن ولی انسان های زیادی ازش زنده اومدن بیرون، شما هم یک روز بیهوش بودی، سوال دیگه ای نداری؟! راشل ابرویی بالا انداخت و گفت: بچه ها کجان؟! تهیونگ: خونه. راشل لبخندی زد و به بیرون خیره شد، تهیونگ ادامه داد: داریم میریم پیششون!
به خونه رسیدن و راشل به خونه نگاهی کرد و گفت: حتما باید میومدم اینجا ؟! تهیونگ جلوتر بود و برگشت نگاش کرد: حرف نزن بیا دیگه! تهیونگ جلو رفت و راشل پشت سرش. از پله ها بالا رفتند و تهیونگ کلید رو انداخت و در رو باز کرد. خودش کنار ایستاد و راشل جلو رفت، پسرا جلوی در بودن به جز کوکی، با دیدن راشل خوشحال شدن و گفتن: خوش اومدی! راشل خیلی تعجب کرده بود، خشکش زده بود.... همه خنده ای کردند. راشل چند ثانیه بیحرکت مونده بود. جیمین هرکار کرد نتونست چترپاش(از اونایی که میپیچونی و شرشره میاد بیرون) رو باز بکنه که شرشره ها روی راشل بریزه. جیمین با کلافگی: ای بابا، این که نشد. راشل خندش گرفت و تهیونگ اومد کنارش ایستاد و خندید بعد اخمی کرد و کوکی رو ندید. جین از دستش چتر پاش رو گرفت و گفت: بده به من. چترپاش رو روی صورت راشل گرفت و همه ریخت توی صورتش. همه تعجب کردن، تهیونگ جلوی خندشو گرفته بود. راشل شرشره هارو از صورتش دور کرد و خندید. پسرا هم خندشون گرفت، جیمین کنار راشل اومد و کمکش کرد شرشره ها کنار برن. جیمین کنار راشل ایستاد و راشل رو داخل هدایت کرد. راشل بهش لبخند زد. جی هوپ هی دست میزد و جین سروصدا میکرد. تهیونگ کنار نامجون ایستاد و گفت: کوکی کو؟! نامجون به طبقه بالا نگاه کرد و بعد به تهیونگ و گفت: تو اتاقه، گفت نمیخوام که راشل با دیدن من ناراحت بشه! تهیونگ صورتشو جمع کرد و به طبقه بالا نگاهی کرد و سمت بچه ها رفت. نامجون هم دنبالش رفت.
روی مبل نشستن. راشل نمیدونست چی بگه..... حس میکرد لکنت گرفته: من...... من...... اصلا نمیدونم چی باید بگم. من توی بیان احساساتم اصلن خوب نیستم، اصلن....... برای همین واقعا این قدردانی که به من کردید رو نمیدونم چطور ازتون تشکر کنم...... و الان هم نفهمیدم که چی گفتم. بعد لبخند چندش باری به خودش کرد و به زمین خیره شد. جی هوپ خنده صدادار کرد و با جدیت گفت: اولا این کاری که ما کردیم در برابر کاری که تو برای ما کردی، چیزی نبود. جیمین: دوما تو برای ما توی این چند روز، مثل خانوادمون بودی و ازمون مراقبت کردی. راشل سرشو پایین گرفت و گفت: خب...... این کار منه، مراقبت از بقیه، مراقبت از اطرافیانم، مراقبت از کسایی که برام مهمن. (این جمله آخرو نگاهی سریعی به نامجون کرد و به زمین خیره شد) تهیونگ چشاش برق زد. سرشو بالا گرفت و کوکی رو دید که از بالا یواشکی نگاه میکرد و رو به راشل گفت: عاااام، روی چشمای ما جا داری/: راشل لبخند زد و بقیه خندیدند و راشل کنجکاوانه پرسید: راستی، کوکی کو؟! کوکی خودشو پرت کرد توی اتاق، جین میخواست چیزی بگه که تهیونگ سریع گفت: بیرون رفته، فک نکنم بیاد! همه به تهیونگ نگاه کردن. راشل ابرویی بالا انداخت و پرسید: اون دختربچه ای باهامون بود چی شد؟! شوگا: اون که مادرش توی بوسان بود، تحویل خانوادش دادن. راشل: آها. بعد لبخند شیرینی زد، جین به همه نگاه کرد، یکدفعه بلند شد و گفت: پاشو راشل! راشل با تعجب نگاش کرد: ها؟! جین جلو اومد و دستشو گرفت و گفت: میخوام ببرمت آشپزخونه! راشل خنده ای کرد و باهاش رفت.
توی آشپزخونه رفتن و تهیونگ بلند شد و با کلافگی: این دختر تازه از بیمارستان مرخص شده، چرا اینجوری میکنی؟! راشل درحال بستن موهای کوتاهش بود و رو به تهیونگ کرد و گفت: نه اشکال نداره، منم روحیم عوض میشه..... تازشم خیلی وقته آشپزی نکردم. راشل رو به جین کرد و دست به کمر شد: چیکار کنم استاد؟! جین خنده ای کرد و به بقیه نگاه کرد. بقیه هم خنده ای کردند. راشل لبخند شیرینی به جین زد. خلاصه تا عصر خونشون بود و دور هم بودن. اصلا هم یک کلمه با نامجون حرف نزد😐 راشل یک گوشه ای از حال ایستاده بود و کسی هم داخل حال نبود. راشل از گوشیش زنگ زد به آقای بروس(پدر الینا) چندتا بوق خورد و جواب داد: الو؟! راشل، کجایین؟! الینا کجاست؟! راشل بغض گلوشو گرفت و حرف زد: سلام آقای بروس، عاااام....... نمیدونم چطور براتون توضیح بدم. آقای بروس با ترس: چیشده راشل؟! برای الینا اتفاقی افتاده؟! راشل گریش گرفت و گفت: آقای بروس........ الینا رو نتونستم نجات بدم. نامجون پشت سرش ایستاده بود و گوش میکرد. آقای بروس خیلی تعجب کرد و با صدای لرزان گفت: چی؟! راشل چی داری میگی!؟ یعنی الینا....... راشل جلوی دهنش رو گرفته بود و با گریه گفت: بله آقای بروس...... متاسفم. صدای گریه آقای بروس بلندتر شد و از پشت گوشی الینارو صدا میزد، راشل هم همونجا نشست و به صدای گریه آقای بروس گوش داد و گریه کرد. گوشی رو پایین گرفت و صدای گریه آقای بروس بلندتر شده بود. راشل جلوی دهنشو گرفته بود تا از پسرا نفهمن که داره گریه میکنه، اما نامجون داشت نگاه میکرد. یکدفعه تلفن قطع شد. نامجون نگاهی کرد و دید، راشل گوشی رو روی زمین گذاشت و دستاشو روی صورتش گرفت،آروم گریه کرد. نامجون خیلی ناراحت بود، نمیدونست پیش راشل بره یا نه؟! یکدفعه راشل بلند شد، گوشی رو داخل جیب بلیزش کرد، اشکاشو پاک کرد. نامجون پشت کمدی که اونجا بود قائم شد. راشل رد شد و اونو ندید، وارد دستشویی شد. نامجون به رفتنش نگاه میکرد.
دیگه نزدیک غروب شده بود. جین داشت دنبال راشل میگشت..... جین: راشل، راشل..... کجایی؟! همه جارو گشت ولی پیداش نکرد. اخمی به صورتش اومد و داد زد: بچه ها راشل نیست! همه هر جایی که بودن خودشون رو به جین رسوندن حتی کوکی. نامجون با نگرانی: یعنی چی نیست؟! همه جارو بازم گشتن و جی هوپ یک نامه روی میز ناهارخوری پیدا کرد و بازش کرد. رو به بچه ها کرد: این نامه رو راشل نوشته. سریع به سمت جی هوپ اومدن و نامه رو نامجون گرفت و بلند خوند: (بچه ها اینجارو میخوام مثل فیلما بنویسم، قشنگ تصور کنین😂) بی تی اس عزیز، نمیدونم اسم گروهتون رو درست نوشتم یا نه..... مهم نیست،اما(تصویر راشل که با چمدون چرخ دار داره به سمت فرودگاه حرکت میکنه و اینجا از صدای نامجون به صدای راشل تغییر پیدا میکنه😐) میخواستم اینو بگم که من واقعا خوشحال شدم که باهاتون آشنا شدم و یکی از بهترین خاطرات عمرم بود. (بعد راشل توی صف ایستاده تا نوبتش بشه😐) خواستم ازتون خداحافظی کنم، اما برام سخت بود... برای همین بدون خداحافظی رفتم. (اینجا باز، تصویر کوکی که توی اتاقش نشسته و راشل از پشت در نگاش میکنه) راستی کوکی، من اصلن کینه ای به دلم راجب تو ندارم، تقصیر تو نبود که الینا مُرد.... اینا همش اتفاق بود. (تصویر راشل که موقعی که ظرف غذاشو به سمت جین برد تا دیگم براش غذا بکشه) جین، واقعا تو بهترین آشپزی هستی که تا بحال دیدم و یکی از بامزه ترین انسان های روی کره زمینی. (تصویر جی هوپ و راشل کنار فواره) جی هوپ یا هوبی، واقعا تو بهم انرژی میدادی..... مثل اسمت، امید رو همه جا پخش میکردی و با لبخندت همیشه منو سرحال میکردی (: (تصویر جیمین و راشل سوار وَن بودن و جیمین به راشل لبخند میزد) جیمین..... تو یکی از بهترین سربازام بودی..... همیشه کنارت احساس راحتی میکردم، چون خیلی دوستداشتنی بودی. (تصویر شوگا و راشل که به اجساد نگاه میکردند و دستشون جلوی دماغشون بود) یونگی، تو واقعا آدم ریلکسی بودی...... آروم و مهربون، اصلن نمیدونستم چطور توی اون وضعیت آرامش داشتی! (تصویر پسرا که لبخندی زدن، بعدش تصویر تهیونگ و راشل بود سر خوندن آهنگ DNA که یکدفعه جلوی راشل سبز شد) تهیونگ، عااام تو..... خیلی بچه بازی درمیاوردی ولی بعضی وقتا خیلی جذاب میشدی، لعنتی.... مثلا سر آهنگ خوندن خیلی جذاب شده بودی(علامت خنده😂) ولی همسفر خوبی بودی، من ازت راضی بودم😂
(تصویر نامجون و راشل که نامجون دو بازوی راشل رو گرفته و به هم نگاه میکنن) نامجون تو...... یک هم صحبت عالی بودی(تصویر پسرا که نامه رو نگاه میکردن) سر اون حرفی که به من توی تونل گفتی...... چشمای تهیونگ برق زد، نامجون نامه رو پایین گرفت و گفت: بسه دیگه! جین با عصبانیت: اعع بزار ببینم، چرا اینجوری میکنی؟! تهیونگ نامه رو گرفت، نامجون تعجب کرد و خواست نامه رو ازش بگیره که جیمین و جی هوپ اونو از پشت گرفتن. تهیونگ بلند خوند: توی تونل گفتی...... نادیده میگیرم! تهیونگ به نامجون نگاه کرد، همه چشاشون گرد شد و به نامجون نگاه کردن. نامجون خودش تعجب کرده بود و تکونی خورد و گفت: ولم کنین یک دیقه. جیمین و جی هوپ ولش کردن و نامجون سمت تهیونگ رفت. شوگا: مگه چی گفتی بهش؟! نامجون کنار تهیونگ ایستاد و تهیونگ ادامه داد: برای اینکه نمیخوام بهت صدمه بزنم..... چون که من خودم نیستم! کوکی اخم کرد و گفت: چی چی چی؟! یعنی چی من خودم نیستم؟! (تصویر راشل که نوبتش شده بود و صدای تهیونگ که نامه میخوند) من اونی که شما فکر میکنین نیستم. راشل به دوروبر نگاه میکرد و زنی که پشت میز نشسته بود بعد از اتمام کارش رو به راشل کرد و گفت: خوش اومدین، اسمتون؟! راشل با لبخند: رُز....... رُز آندرسون. زنه سری تکون داد و دنبال اسمش توی کامپیوتر گشت. راشل هم عینک دودیشو به چشماش زد و موهاشو پشت گوشش انداخت.
خب اینم از این داستان، تمام شد🙂 خیلی مبهم تموم شد من خودم گیج شدم😂 فقط حیف جاهای حساس آهنگ نداشت، مخصوصا جایی که اسم راشل رُز شد🥺😂
امیدوارم لذت برده باشین🙂 بعد این یک داستان مینویسم به اسم چشمک.... شاید فردا منتشر بشه😂😂😂 فصل دو اتفاق هم توسط B.salish نوشته میشه(هر وقت چشمک تموم شد فصل دو اتفاق هم میاد🙂) مرسی که هستین🙂
کامنت یادتون نره😂💞
واو...چهارسال شد
عه اینجا
نزدیک چهار ساله گذشته ....
من هنوزم به یاد اکیپ اتفاق هستم ....
عالییی ♥️♥️♥️
من اسلاید اخر رو نفهمیدم توضیح بده راشل کی بوده برا چی اسمش شد رز توضیحححححح کامللل و برا چی کوک اونجوری گفت توضیححح
میشه تو فصل ۲ ایلارو زنده کن اون زامبی هارو هم معجزه کن زنده کن راشل رو با ناموجون جور کن یعنی زدواج کنن اون پدر رو دخترو هم نجات بده خلاصه گلبم گرفته ناموسا برو کارگردان شو😂❤
جررر فصل سه داره تموم میشه جانا😂😂🫂 مرسی💙💙💙
من یه حالی شدم سر این یه حس عجیبی داشت اخه من اصلا هیچی از قسمت اخر نفهمیدم که چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خوشا به حالت که ادامشو میتونی بحونی چون اومده و تو شک نباااااش😂😂😂💜✨🌸
روده بر شدمممممممممم
ینی عین فیلما 😂😂😂😂
خیلی خوب بود دختر ♡
چرا روده برررر عرررررررررررررررر 😂😂😂✨
مرسی جانا💜✨🌸
میشه فصل دو رو بزار اگه نظر منو میخای توی فصل ۲ نامجونو راشل رو به هم برسون و ایلا کیه اونو زده کن و اون پدرو دخترم یک جور زنده کن خلاصه😂❤
منتظران فصل دو اتفاق😐😂
فصل دو رو من نوشتم تو اکانت منه😌❤️✨
بعد از خوندن فصل اول و بعد از اون خوندن چشمک و اتمام آن فصل دو اتفاق را از اکانت من دنبال کنید☺️💜✨
گفتم که بگم که گفته باشم که نگید که نگفته بودی😐😂😂✌️✨
😑✌️
یاع یاع یاع یاع 😂😂😂😂 چهار ماه گذشت
نباید الینا می مرد باید با کوک ازدواج می کرد ولی عالی بود همه یه سر به فیک من بطنید بوس به همتون مخصوصا تویی که نویسندگیت عالیه
ممنون ممنون لاولی💜✌️
دیگه داستانه دیگه😐💙
خیلی قشنگ بود واقعا قشنگ بود ❤❤ولی جای بدی تمومش کردی دارم فکر میکنم بعدش چی میشه 😂 مثلا نامجون میره فرودگاه و راشل رو پیدا میکنه. ...😂😂😂😂❤
خوشحالم که خوشت اومده💜😂✌️
نه از این خبرا نیس😐🤦♀️😂