
سلام
....هانا:شب شده بود...سهون هنوز بیهوش بود...منم پالتومو انداختم روش تا سردش نشه...به ییشینگ نگاه کردم...داشت چوبارو مینداخت تو اتیش....منم نشستم کنار اتیش...شب جنگل یه حال و هوای دیگرو داشت....صدای جیرجیرک ها تو دل شب ادمو خواب میکرد....به ییشینگ نگاه کردم...چقدر اروم و ریلکس بود....هانا:یه سوالی ذهنمو درگیر کرده....ییشینگ:چه سوالی شاهزاده من....هانا:☺️میشه با من راحت باشین...اینجوری خودم معذب میشم....ییشینگ:باشه😅حالا چی می خواستین بپرسین...هانا:راستش..چجوری می خوای کمکمون کنی....ییشینگ:راستش اگر فهمیده باشین منم مثل شما یه خون اشامم...میشه گفت یه ماه پیش حس بدی پیدا کردم...نسبت به اینده...هانا:یعنی چی...ییشینگ:یعنی باید....
.....یعنی باید جونمیون و بکهیون و چانیول رو برگردونیم....هانا:چ..چچیی...تو شک رفته بودم...اما مگه میشه اونا که...بغضی که تو گلوم گیر کرده بود نذاشت حرفمو ادامه بدم....ییشینگ:میدونم که اونا مردن اما من میتونم برشون گردونم...هانا:انگار دنیارو بهم داده بودن...از خوشحالی نمی تونستم چیزی بگم فقط اشکام رو زمین سرازیر می شد....ییشینگ:هانا حالت خوبه....هانا:با سرم تایید کردم...با من من تونستم حرف بزنم....هانا:ی..یعنی..می..شه...بر..گرد..دن...ییشینگ:بله می تونم فقط باید فردا حرکت کنیم و یه چیزی...هانا:چی...ییشینگ:مشکل کریسه...اون نباید از من خبردار بشه وگرنه محاله که بزاره من کارمو انجام بدم....هانا:اون با من نگران نباش...ییشینگ:خیله خوب پس بهتره الان استراحت کنیم فردا باید صب زود بیدار شیم قبل از طلوع افتاب....هانا:باشه....
فردا صب...هانا:بیدار شدم رفتم کنار سهون و شونشو تکون دادم و صداش زدم...سهون سهون....سهون:آخخخ سرم..چشمامو باز کردم...سرم گیج میرفت...هانا رو مقابل خودم دیدم....چیشده بود...هانا:هیچی اون تیر که بهت خورده بود مسموم بود و تو بیهوش شدی...الان حالت بهتره...سهون:ا..اره بهترم...اون مرده چیشد....هانا:خواستم حرف بزنم که خودش صحبت کرد...ییشینگ:سلام..خوبی بهتری...هانا:دیدم سهون بهش چپ چپ نگاه میکنه...خندم گرفته بود اما جلوی خودمو گرفتم...ییشینگ به سهون کمک کرد تا بلند شه....با هم به طرف خونه حرکت کردیم...توی راه برای سهون تعریف کردم که چه اتفاقی افتاد...وقتی فهمید یه راهی هست که برشون گردونیم چهرش خوشحال شد...امیدوارم بتونیم برشون گردونیم.....به خونه نزدیک شدیم...که سربازای کریس رو جلوی در خونه دیدیم...به سهون گفتم که ییشینگ از راه مخفی به سمت کتابخونه ببره(منظورش کتابخونه مخفیه...قسمتای قبلی رو اگه خونده باشید متوجه میشید)....
.....سهون:باشه فقط مواظب خودت باش...هانا با سرم تایید کردم...هانا:سهون و ییشینگ رفتن....منم رفتم سمت خونه درو باز کردم...تا درو باز کردم...خشکم زده بود....جونگین رو زمین افتاده بود با لبای پر از خون....سربازا داشتن میزدنش که با صدای بلند گفتم بسهههه تمومش کنیننن....کریس:رستمو به سمت بالا بردم....هانا:کریس با علامت دستش سربازاشو متوقف کرد....سریع رفتم سمت جونگین..دو زا نو نشستم....دستمو گذاشتم رو کتفش....بد از چن لحظه با چهره ای پر از عصبانیت و خشم به صورت کریس نگاه کردم و گفتم این چه کاری بود چرا این بلا رو سرش اوردی....کریس اومد نزدیکم شد و به شکل نیمه نشسته کنارم نشست و با یه خنده مرموز گفت...کریس:عصبانیت باعث میشه یه لحظه هم ازت دس برندارم....بهتره خودتو اماده کنی عروسکم...هانا:با خشمی که بهش داشتم با صدای بلند گفتم من هرگز با تو ازدواج نمی کنم (با فریاد)حالا از خونه من برید بیروننن....کریس و سربازانش بعد از چن لحظه از خونه رفتن بیرون.
..برگشتم سمت جونگین...بلند شد و به صورت نشسته نشست... با دو تا دستم صورتشو گرفتم و گفتم خ..وبی...بغض تو گلوم گیر کرده بود....جونگین:به صورت هانا نگاه کردم...ترس و نگرانی تو چهرش بود....خواستم خیالشو راحت کنم برای همین لبخند زدم و گفتم من خوبم نگرانم نباش....هانا:نتونستم تحمل کنم...بیشتر از هر کس نگران توام...پس انقد منو اذیت نکن...جونگین لبخندی زد و با دستش زد به پیشونیم....هم گریه کردم و هم خندم گرفت....جونگینم بالاخره خندید...که یادم افتاد باید بریم به سمت کتابخونه....هانا:یادم رفت باید بریم کتابخونه...جونگین:برای چی....هانا:توی راه برات توضیح میدم....شونه جونگینو گرفتم تا بلند شه...بعد با هم به سمت کتابخونه حرکت کردیم....توی راه فقط یه چیزو می خواستم...اینکه دوباره کسایی که دوسشون دارم برگردن.......
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
با من لج دارییییی آجیییی مرییییی؟😭 انقدر جونگین منو اذیت نکننننن🥺داستان باحالیه❤🥰😍 ولی انقدر بدبخ جونگین رو به فنا نده گناه داره😐😅😂
نترس عاجی فناش نمیدم قول قول