هلووووووو ایم گود گرل :> خببببب این اولین تک پارتی منه خوشحال میشم حمایت کنید پس لایکو کامنت یادتون نره...خب دیگه بریم سراغ داستان بوص بهتون🥺💜
"کی گفته همه داستانا پایان خوبی دارن؟" "مگه ما داستانارو برای رو به رو شدن با واقعیت نمینویسیم؟" "همه چیز پایان خوش نیست!"..... اهی کشید و کتابی که چند روزه وقت و فکرشو درگیر کرده روی تخت انداخت به ارومی لب زد:اگه زمان به عقب برگرده این کتابو به عنوان هدیه قبول نمیکنم اخه جمله هاش زیادی غمگینه. لباشو به حالت کیوتی جلو داد که با باز شدن در اتاقش قیافه مغرور و جدیش دوباره برگشت:جیمینی هیونگ؟ ببخشید اما چرا بدون در زدن وارد اتاقم میشید..؟ جیمین چشماشو چرخوند کنار تهیونگ رو تخت نشست:یجور رسمی صحبت میکنی باهام انگار نمیشناسیم. تهیونگ:هیونگ..میدونی که..
جیمین حرف تهیونگو قط کرد:اره اره میدونم حتی باید با منم رسمی حرف بزنی بیخیال اینا خواستم بگم شارلوت بهم زنگ زد. تهیونگ با شنیدن اسم موردعلاقش قلبش شروع کرد به تند تند زدن:اوه واقعا؟..خب چی گفت؟ جیمین لبخندی زد:گفت اگه وقت تهیونگ خالیه ساعت 6 بیاد کتابخونه که باهم کتاب بخونیم. تهیونگ نگاهی به ساعت انداخت با دیدن ساعت که 5 نیم رو نشون میداد سریع از روی تخت بلند شد سمت کمدش رفت درحالی که هودی قرمز رنگی رو درمیاورد با حرص لب زد:الان باید بهم بگی هیونگ؟ جیمین نیشخندی زد:ببخشید که به خدمتکارا گفته بودی نزارن هیچکی بیاد تو اتاقت. تهیونگ با یاداوری کاری که کرده نفس عمیقی کشید و تیشرت مشکی رنگشو از تنش دراورد:ببخشید هیونگی دخترخالم لوسی یه چند روزی اینجاعه خیلی بهم میچسبه منم مجبور شدم اینو به خدمتکارا بگم ک نزارن وارد اتاقم شه. جیمین سرشو تکون داد:هنوزم...گوشیتو بهت پس ندادن؟ تهیونگ هودی قرمز رنگشو پوشید عطر تلخ اما همچنان شیرینش(نمد شبیه مزه حلواشکری در نظر بگیرید تلخه ولی شیرینه🌝)رو روی رگای دستاش زد و جواب داد:بمیرمم گوشیمو پس نمیدن
جیمین نگاهی به اطراف عمارت کرد با دیدن نگهبانا لعنتی زیرلب گفت سمت تهیونگ که از بالکن اویزون بود برگشت:پیس پیس..ببین منو ته ته..از در پشتی بریم. تهیونگ که گیجو منگ داشت نگاه جیمین میکرد:چی میگی هیونگ یکمی بلندتر حرف بزن. جیمین چشماشو چرخوند:گوسفند میگم نگهبانا جلو درن بیا از در پشتی بریم. تهیونگ بازم هیچی از حرفای هیونگ تقریبا عصبانیش متوجه نشد:هان؟ جیمین که کاسه صبرش لبریز شده بود طنابی که دور کمر تهیونگ وصل بودو کشید و تهیونگ از بالکن سه طبقه با کله اوفتاد رو زمین جیمین تازه متوجه کارش شده بود به تهیونگ که هیچ تکونی نمیخورد خیره شد اروم سمتش قدم برداشت و شونشو تکون داد:ته..تهیونگ؟ خنده مصنوعی کرد و ادامه داد:ب..بیخیال پسر ب..بلندشو. با ندیدن واکنشی ترسش بیشتر شد خواست داد بزنه کل عمارتو با خبر کنه که با درد وحشتناکی تو سرش چشماش سیاهی رفت و بیهوش شد تهیونگ با پوزخندی چوبو روی زمین انداخت:ببخشید هیونگ ولی تو یه دروغگویی!
با تمام توانش به سمت کتابخونه میدوید با رسیدن به محل مورد نظرش خم شد و دستاشو رو زانو هاش فشرد سعی کرد نفساشو منظم کنه با موفق شدنش برای بار اخر نفس عمیقی کشید و در کتابخونه رو باز کرد ادمای زیادی اونجا بودن با نژاد،فرهنگ و جنسیت های مختلف درحال غرق کردن خودشون تو دنیای دیگه بودن دنیای که ژانرشو خودت انتخاب میکنی و شخصیتشو نویسنده. با دیدن شارلوت که موهای طلایی رنگش بازوهاشو دربرگرفته و درحال خوندن رمان موردعلاقشه لبخندی رو لباش نشست اروم سمتش رفت رو به روش نشست و بهش خیره شد. شارلوت هنوز متوجه حضور تهیونگ نشده بود ناخوداگاه نگاهش سمت زمین رفت با دیدن دوجفت کفش سرمهای رنگ لبخند شیرینی رو لبای سرخش نشست سرشو بلند کرد و بدون مکث لب زد:دلم برات تنگ شده بود. تهیونگ هم متقابلا لبخندی زد:منم همینطور عزیزم. شارلوت کتابشو به ارومی بست و روی میز گذاشت:این منصفانه نیست چون من همش دارم تورو دعوت میکنم سر قرار. تهیونگ دستاشو روی دست شارلوت گذاشت و با حالت کیوتی لب زد:ببخشید شکلاتم قرار بعدیو من میذارم.
شارلوت:ببخشید که به جیمین گفتم بهت بگه کتابخونه منتظرتم..اخه جز جیمین من و تو هیچ راه ارتباطی نداریم. تهیونگ لبخند تلخی زد:متاسفم. شارلوت سرشو رو بازوهای تهیونگ گذاشت و از لمس موهاش ارامش گرفت:هیچی مهم نیست تا وقتی تو کنارمی. تهیونگ اهی کشید:به جیمینی هیونگ گفتی من و تو باهم قرار میذاریم؟ شارلوت سرشو به علامت منفی تکون داد:نه خودت گفتی یه راز بمونه اون فک میکنه من روت کراش دارم همین. تهیونگ:شکلاتم..میای باهم دیگه فرار کنیم؟ شارلوت با شنیدن این سوال از زبون تهیونگ قلبش بیشتر از قبل شروع کرد ب تپیدن:فرار کنیم؟ کجا بریم؟ تهیونگ:نمیدونم..یه جایی که پدرم و مادرم و پدرو مادرت نباشن اذیتمون کنن..یه جایی که ازاد باشیم..یه جایی که بتونم تا شب به لبخندات خیره بشم..فقط بیا بریم..
تهیونگ با هیجان و استرس چند دست لباس تو کیف تقریبا کوچیکش جا داد درسته تهیونگ میخواد با شارلوت امشب فرار کنه! تهیونگ با برداشتن مقداری پول که پسانداز کرده بود در اتاقشو باز کرد با دیدن سالن خالی لبخندی زد و سمت در عمارت رفت اون همه چیو برنامه ریزی کرده بود میدونست خانوادش امشب به یه مهمونی دعوتن به نگهبانا قرص خواب داده بود پس به راحتی از عمارت بیرون رفت و همراه شارلوت که کمی جلوتر از عمارت ایستاده بود سوار تاکسی شد و منتظر موند تا به فرودگاه برسن...(چند ساعت بعد) با دیدن بلیطشون لبخندی زد و دستای سرد شارلوتو بین دستاش گرفت:دو ساعت دیگه پرواز داریم تو برو بشین من میرم یکم خوراکی بخرم و بیام شارلوت سرشو تکون داد و رو یکی از اون صندلی های فلزی نشست. تهیونگ درحالی که داشت دنبال کیف پولش میکشت چیز سردی کنار پهلوش حس کرد
با دیدن پدرش که اسلحه رو نامحسوس داره به پهلوش فشار میده چیزی درونش خالی شد عرق سردی رو پیشونیش نشست پدرش زیرلب زمزمه کرد:پول رو حسابش کن..عادی رفتار کن..بعد باهام میای بیرون..سوار ماشین میشی و میریم خونه. تهیونگ چارهای جز قبول کردن نداشت پدرش برای اولین بار روش اسلحه کشیده بود..پس همراه پدرش از فرودگاه بیرون اومد و سوار ماشین شد پدرش لبخند شیطانیش تبدیل به قهقه شد:توی احمق فکر میکنی میتونی منو بپیچونی و فرار کنی اونم با یه دختر بی فرهنگ که خانواده فقیری داره؟ فکر کردی اجازه میدم با اون دختره خوشبخت بشی؟ تو فقط اجازه داری با لوسی دختر خالت ازدواج کنی کیم تهیونگ. تهیونگ قطره اشکی رو گونش چکید:م..من..ن..ن..نمیخوام. پدر تهیونگ با حرص لب زد:پس که نمیخوای؟ اوکی..تو الان میخواستی بری خارج از کشور انگار فرانسه رو دوست نداری اصلا مشکلی نیست خودم میفرستمت خارج از کشور..میری پیش مادر بزرگت تو کره. بعد به راننده علامت داد که حرکت کنه تهیونگ که هق هقاش شدت گرفته بود:ب..بابا..هق..ت..توروخدا ن..نکن..هق..اینکارو...ل..لطفا..م.من..ب..بدون..هق...ا..اون..میمیرم. پدرش پوزخند تلخی زد:پس بمیر همچین پسری نمیخوام._____"۸ سال بعد" تهیونگ دسته گلای سفیدو روی قبر گذاشت و عکس مادر بزرگشو نوازش کرد با صدای گرفته شده لب زد:دلم برات تنگ شده..برای شارلوت هم همینطور..به نظرت الان حالش خوبه؟..من امروز پدرمو بخشیدم با اینکه زندگیمو نابود کرد ولی اون همین امروز مرد..و من بخشیدمش چون هرچی باشه پدرمه مکه نه؟ مامان بزرگ کاشکی بودی مثل قبلا راهنماییم میکردی و دلداریم میدادی..دلم برای جیمین هیونگم تنگ شده...(تهیونگ اشکاشو پاک کرد)خوب بخوابی.. از روی زمین بلند شد و از اونجا دور شد..
خااااب چون اولین داستانم بود به نظرم زیاد خوب نشده😶به نظر شما خوب بود؟ لایکو کامنت یادتون نره...🚶♀️❤
میگن ته همه قصه ها خوبه ولی بد تموم شد ته داستان یهو
میره از سرت فکر منووو. فقط گریه نکن
پیدا میکنی مثل منوووو گریه نکنن ببین گریه نکن وقتی نیستم اشک نریز مثل شبا 😂🕺
💛های کیوتی⭐
💛من کیم سانا کار آموز کمپانی S_M هستم ممنون میشم فنم شی⭐
💛اسم فندومم استارزه یعنی ستاره ها⭐
💛رنگ فندم زرده لطفا فنم شو پشیمون نمیشی⭐
💛 میشه فنم شی و ازم حمایتم کنی لطفا مرسیییی ⭐
⭐💛راستی به تستام سر بزنید همین جوری نگید باشه مرسیییی💛⭐
💛_کیم سانا⭐
اولین فالورت هستم
فالوم کن