
سلامم
هانا:...جیغ بلندی زدم که حس کردم کسی دستشو گذاشتع رو شونم...چشمامو باز کردم و به بالا نگاه کردم..جونگین بود...اون مرده رو هول داده بود اونور...بد سرشو اورد پایین و گفت چیزیت که نشد..خوبی...هانا:با سرم تایید کردم....بد جونگین سرشو گرفت بالا و به طرف اون مرد با عصبانیت تما گفت اینجا چی می خواین برای چی اومدی....کریس:اولا اینکه از تو بعیده انقد با مهمون البته بهتره بگم پادشاه اینده اینطوری حرف بزنی...جونگین:هه...پادشاه اینده...ببند دهنتو...چطور جرعت میکنی بهش نزدیک شی...کریس:هر جور راحتی اما بدون فقط می تونی یه تصمیم بگیری....جونگین:تصمیم...چه تصمیمی...هانا:کریس اومد سمت جونگین روبه روش وایسا د و با یه پوزخند مرموزانه گفت
...برادرای بزرگترت الان تو دستان منن...و حتی سرزمینت...و از همه مهمتر(با یه خنده شیطانی)خفاش کوپولوتتت.....جونگین:مشتمو به سمتش بردم و گفتم ای آشغاللل....هانا:کریس مچ جونگین رو گرفت....و رو بهش با صدای اروم چیزی گفت که هیچ کس جز خودشون نشنید...بد از چن لحظه جونگین مچ دستشو از دست کریس اورد بیرون....کریس هنوز خنده شیطامی میزد...که دلمو به لرزه در میوورد....که کریس یکی از سربازاشو صدا زد...سدبازه:بله قربان...کریس:اون وسیلرو بهش بده...سربازه:بله قربان....هانا:اون سربازه رفت یه چیزی مثل اصلحه اما عجیب غریب تر رو اورد و داد به کریس...کریس هم اونو گذاشت تو دست جونگین و رو بهش با خنده هایی شیطانی گفت...برو و کارو برای همیشه تموم کن....هانا:جونگین اصلا تو حال خودش نبود یواش یواش و تلو تلو رفت سمت بکهیون و جونمیون و چانیول...مقابلشون ایستاد و اصلحرو کشید بالای سرشون...من وحشت کردم همش صداش میزدم که داری چیکار میکنی اما انگار گوش نمی داد می خواستم برم سمتش اما سربازا جلومو گرفتن
...من و سهون التماس میکردیم که اینکارو نکن...اما جونگین...انگار دیگه وجود نداشت....یه آن تصویر خوابم اومد تو ذهنم دقیقا همون خواب...اون خواب نبود اون اینده بود که داره به واقعیت تبدیل میشه....جونگین:اصلحرو به طرف بوهیون گرفتم و ....شلیک.....به طرف چانیول گرفتم و....شلیک....قلبم داشت تیکه تیکه میشد..اشک و خشمم با هم روی صورتم تشکیل شده بودن...به سمت جونمیون رفتم...اصلحرو به سمتش بردم...تو چشماش زل زده بودم تصویر برام تار بود اما می تونستم بفهمم که داره لبخند میزنه...که به ارومی بهم گفت...میدونم تو کار درست رو انجام میدی....و یه عان..شلیک....قطره های اشکم از صورتم به پایین پرتاب میشدن....همین جوری که صدای داد و فریاد سهون رو میشنیدم...صدای پاره پاره شدن خودمم از تو میشنیدم... اسلحرو به طرف پایین اوردم....دستم میلرزید...اسلحه از دستم به پایبن پرتاب شد...سرمو رو به پایین برده بودم...نمی تونستم به هانا نگاه کنم
....از زبون راوی:کریس دستاشو اورد بالا و کف میزد...کریس:افرین به تو....رفت سمت جونگین ...کریس:حالا از این به بعد تو به جای برادرت فرمانروایی میکنی....سربازا ازادشون کنید....هانا:سربازا من و سهونو ول کردن....نفسم تو دلم حبس شده بود....نمی تونستم باور کنم....جونگینی که ذات مهربونی داشت تو یه شب قاتل سه نفر شده باشه اونم قاتل برادرانش....جونگین با سرعت از خونه رفت بیرون بدون اینکه به صورت من نگاه کنه....سهون رفت سمت جسم بی جون بکهیون....کریس و سربازاش از خونه رفتن بیرون....منم به ارومی نشستم کنار جسم بی جون جونمیون...و به ارومی سرشو روی رون پاهام قرار دادم....همین طوری اشک میریختم....نمی تونستم چیزی بگم....از درون خورد شده بودم...دوباره احساس بی کسی کردم....سهون:داشتم کنار جسم بکهیون گریه میکردم.
..کسی که این همه سال همبازی و برادرم بود تو یهشب از پیشم رفت...سرمو گرفتم بالا...خشمی که به جونگین داشتم نذاشت راحت باشم...سهون:اون برادرمو کشت...هانا:چ..چچیی..سهون:نمیزارم زنده بمونه..جونگین خودم میکشم...هانا:با خشمی که داشت از خونه رفت بیرون....ترس برم داشته بود....دستام یخ کرده بود که یه دفعه...دوباره ماهگرفتیگیم سوزش گرفت...با دستم گرفتمش و چشمامو بستم که...(سهون:جونگین میکوشمتتتتت)....هانا:نه..نه...این رو یا ...نمیزارم به واقعیت تبدیل بشه....پاشدم...از خونه رفتم بیرون....احتمالا تو جنگلن...رفتم تو جنگل....که سهون رو دیدم...داشت به طرف جونگین میرفت....سریع به طرفشون رفت....سهون:جونگین میکشمتتتتت......
....هانا:سریع رفتم به طرف جونگین و با صداب بلند گفتم نهههه....سهون یه لحظه وایساد..جونگین هنوز سرش پایین بود و تو شک بود...هانا:این کار اوضاع رو بهتر نمیکنه...سهون(با گریه و خشم)اما اون بکهیون....جونمیون چاتیول رو کشت حتی به برادراشم رحم نکرد...هانا(با گریه)میدونم چقد ناراحتی حتی خودشم ناراجته اما...اینکار باعث میشه که خودتون حتی سرزمینتونو نابود کنین....پس..ب..بای...سهون:هانا...داشت میوفتاد که رفتم گرفتمش...دیدم داره از گردنش باز خون میاد....بغلش کردم...جونگین هنوز تو حال خودش بود....سریع بردمش ت خونه و گذاشتمش رو تخت....با یه دستمال خون ریزی شو بند اوردم....رنگش پریده بود...حالش اصلا خوب نبود....توی خواب بهش خون میدادم تا بهتر بشع.....هانا:چشمامو باز کردم...تو یه اتاق سفید بودم...چرا همیشه باید توی خواب زندگی کنم...که یه نفری رو دیدم...یه مرد بود...چهرشو دیدم...چهره معصومی داشت...بهش گفتم تو کی هستی....که گفت توی جنگل منتظرتونم شاهزاده من....داشت محو میشد...گفتم وایسا صبر کن...که از خواب بیدار شدم
هانا:....نشستم رو تخت و با خودم گفتم یعنی اون میتونه کمکمون کنه...باید برم به جو....که اتفاق دیشب رو به یاد اوردم...قلبم به درد اومد....باورم نمیشه کسایی که تازه بهشون عادت کرده باشم رو از دست دادم....حالم خوب نبود...اما باید میرفتم پیش جونگین....درو باز کردم و رفتم تو اتاق جونگین...در زدم..درو باز کردم...جونگین رو صندلی نشسته بود و دستاشو گذاشته بود رو سرش....تا منو دید..بلند شد و روشو کرد به پنجره...جونگین:برای چی اومدی اینجا...هانا:رفتم سمتش و مقابلش وایسادم...جونگین:جلو نیا...هانا:چرا...چونگین:این چرا داره..(با گریه).چون من یه قاتلم....قاتل برادرام...قاتل کسایی که برام عزیز بودن....باعث شدم برادر کوچیکترم ازم متنفر بشه...هانا:بغض تو گلوم جم شده بود..جونگین برگشت سمتم و سرش رو به پایین بود گفت حتی تو رم سرافکنده کردم....نمی تونم بهت نگاه کنم..هانا:سرشو با دستام گرفتم بالا و به چشمای قرمز رنگش که مثل یاقوت سرخ میدرخشید نگاه کردم و گفتم تقصیر تو نبوده...تو همون جونگینی هستی که منو جن بار نجات داد همونی که ذاتی مهربون داره حتما کار درست رو می خواستی انجام بدی.....با شصتم اشک های سردشو از رو صورتش پاک کردم و محکم بغلش کردم...اونم همونطوری گریه میکرد و بغلم میکرد....هانا:اشکالی نداره گریه کن هر وقت دوست داشتی گریه کن.....ولی بدون من همیشه پیشت خواهم بود چه الان چه در آیندههه..........................پایان فصل2
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
وایییی خدایااااا چرا دقیقا چراااا 😭😭😭😭😭😭😭💔چقدر بد شددد الان دلم میخواد جیغ بزنمممم
منم باهاشون بکش عاجو 😢💔
چرا عزیزم تو باید زنده بمونی
کای همرو سوزوند با کارش 😂💔سیاه پوش شدیم رفت
اجیییییی😭😭😭چرا اینکارو کردی باهاشوووننن خدا رو شکر کن مامانم اتاق نیست وگرنه فک میکرد چیز بدی شده که گریه میکنم😅😭😭ولی داستان خوبی بود منتظر ادامشم🥺😅
حتما خوشگلم میندیسم😘
عالی بود مری
😘😘