پارت ۳...امیدوارم خوشتون بیاد😊
لیدی: اون گابریل اگراست طراح مد بزرگ و مشهور شهرمونه😟 (😈) کت: چییییییییییییییییییی؟؟!! 🤯😨 پ.... پدر من؟ 😨🥺😰 مرینت : لیدی : اون یه پسر داره که ما باید اونو از اونجا دور کنیم. شاید براش خطر داشته باشه. تو برو سراغ گابریل، منم میرم سراغ پسرش و از اونجا دورش میکنم. فهمیدی؟ کت: گا... گابریل اگراست؟ 🥺😨 لیدی : کت خوبی؟ ( هه هه😈) کت: آ... آره. لیدی : شنیدی اصلا چی گفتم؟ کت: ن... نه. چی گفتی؟ لیدی : میگم تو برو سراغ گابریل منم میرم پسرشو از اونجا دور میکنم. کت: ب.. باشه. نهه نههه. من میرم سراغ پسرش. لیدی : وا. چه فرقی داره؟ (؛ نه که تو نمیدونی فرقشو🤣) کت: من میرم دیگه. تو هم برو سراغ باباهه. لیدی : باشه. از کت یا همون ادرین نامرد جدا شدم و رفتم سمت خونه گابریل. بدون سر و صدا وارد شدم. طبق فیلمی که دیدم محل تبدیل اون زیر زمین خونش هست که راه ورودش جلوی یه تابلو هست که عکس مامان ادرین روشه. رفتم توی اتاق. خوبه آژیر نداره. میدونم یه دوربین اینجا داره و الان گابریل منو دیده. پس به زودی میاد اینجا. خوبه. میدونم چیکار کنم. رفتم جلوی تابلو و دستمو روش کشیدم. همینجور دستمو داشتم روی تابلو میکشیدم که حس کردم چهار تا از کاشی های روی تابلو نسبت به بقیه جنسشون فرق داره. با انگشتم اونا رو فشار دادم که یه دریچه از زیر زمین باز شد. لیدی : 😏😈 سوارش شدم و رفتم پایین. وقتی داشت میرفت پایین حس کردم یه سایه دیدم. خوبه. پس گابریل اومده و منو دیده😏 رسیدم به پایین. یه راهروی بزرگ بود که زیرش مثل جنگل بود. رفتم جلو تا رسیدم به یه جا که پر از پیله های پروانه بود. لیدی : پس آکوما هارو اینجوری درست میکنه. آکوما ها پروانه ی عادی جهش یافتن😮 چه جالب. اونوقت هاگ ماث های زمان های قدیم چیکار میکردن؟ پروانه عادی؟ هاگ ماث : جوابشو میخوای بهت بدم؟ پشت بهش بودم. پس اومد 😏 وایسا تا ببینی چیکارت میکنم مو قشنگ. تند برگشتم سمتش. لیدی : پس حدسم درست بود. (؛ مثلا حدس زده. مثلا. 😑) تو آدم زرنگی هستی. قبلا هم بهت شک کرده بودم ولی تو با آکومایی کردن خودت نظرمو در مورد اینکه هاگ ماث هستی برگردوندی😠 (؛ یادتونه که کدوم قسمت؟ 🤔 همون قسمتی که مرینت کتاب میراکلس رو پیدا کرد و گابریل برای اینکه کسی بهش شک نکنه خودشو آکومایی کرد) یویو ی جادوییمو بیرون آوردم و شروع به چرخوندنش کردم تا برام یه سپر درست کنه. هاگماث : 😏 معلومه که نمیزارم کسی بهم شک کنه. ولی تو از کجا فهمیدی؟
ليدی: 😠 هاگماث : هه😏 به هر حال خودت با پای خودت اومدی و کارمو راحت تر کردی. خواست بهم حمله کنه که کت نوار رسید و با چوب دستیش جلوشو گرفت و باهم دیگه درگیر شدن. منم دنبال راه حل بودم که گابریل رو گیر بندازم. برگشتم به کت و گابریل نگاه کردم که یهو گابریل شُک زده رفت عقب و دست از مبارزه برداشت. هاگماث : ت... تو😨🤯 کت: خودمم😡😤 پس گابریل پسرشو شناخته. واقعا جای تعجب داره😏 گابریل دوزانو افتاد روی زمین. هاگماث : م... من داشتم چیکار میکردم؟ 😰 کت: من بهت مگیم. همه چیو خراب میکردی. زندگی مردم رو. زندگی پسرت که هیچوقت طعم واقعی پدر داشتن رو نچشید رو. همه رو. تو برای پسرت پدر نبودی. ادرین : حالم خیلی خراب بود. پدرم هاگماثه؟ کسی که دنبال نابودی کت نواره؟ کسی که زندگی مردم رو توی خطر میندازه پدر منه؟ 🥺😨 دنبال لیدی باگ رفتم. رفت توی اتاق کار پدرم و بعدش نمیدونم چیکار کرد که رفت پایین. خواستم برم دنبالش که پدرم از در اومد تو و رفت دنبالش. منم دنبالشون رفتم. پدرم دنبال لیدی باگ رفت پایین. تبدیل به هاگ ماث شد و رفت سمت لیدی باگ. لیدی : پس آکوما هارو اینجوری درست میکنه. آکوما ها پروانه ی عادی جهش یافتن😮 چه جالب. اونوقت هاگ ماث های زمان های قدیم چیکار میکردن؟ پروانه عادی؟ هاگ ماث : جوابشو میخوای بهت بدم؟ لیدی : پس حدسم درست بود.تو آدم زرنگی هستی. قبلا هم بهت شک کرده بودم ولی تو با آکومایی کردن خودت نظرمو در مورد اینکه هاگ ماث هستی برگردوندی😠 هاگماث : 😏 معلومه که نمیزارم کسی بهم شک کنه. ولی تو از کجا فهمیدی؟ ليدی: 😠 هاگماث : هه😏 به هر حال خودت با پای خودت اومدی و کارمو راحت تر کردی. خواست به لیدی باگ حمله کنه که جلوشو گرفتم و مشغول مبارزه باهاش شدم. (در حین مبارزه حرف میزنن) هاگ ماث : هه😏 خودتون با پای خودتون اومدید اینجا. کت: من از اول اینجا بودم ولی ندیدم چیکار میکنی......... 😡🥺 پدر. یهو پدرم چشماش درشت شد و رفت عقب. هاگماث : ت... تو😨🤯 کت: خودمم😡😤 پدرم دوزانو افتاد روی زمین. هاگماث : م... من داشتم چیکار میکردم؟ 😰 کت: من بهت مگیم. همه چیو خراب میکردی. زندگی مردم رو. زندگی پسرت که هیچوقت طعم واقعی پدر داشتن رو نچشید رو. همه رو. تو برای پسرت پدر نبودی.
هاگ ماث : م... من متاسفم😟 کت: باید از پسرت و مردم عذر خواهی کنی😟😠 هاگ ماث : ا.. اما.... وای خدای من.... قبوله. لیدی : چیشد؟ ای وای. اونو یادم رفته بود. مرینت : هاگ ماث : م... من متاسفم😟 کت: باید از پسرت و مردم عذر خواهی کنی😟😠 هاگ ماث : ا.. اما.... وای خدای من.... قبوله. گفتم یکم خنگ بازی در بیارم. لیدی : چیشد؟ کت: هی... هیچی😨😰 لیدی : الان هاگ ماث تسلیم شد؟ کت: آره دیگه. 😁😰 لیدی : چه راحت. تموم شد الان یعنی؟ خداروشکر. ببخشید آقای اگراست میشه میراکلستونو لطف کنین اگه تسلیم شدین😁 هاگ ماث : 😳. کت: چه زودم بخشیدی باگ😒 لیدی : تو حرف نزن😠 میشه یا نه؟ هاگ ماث : 😶 لیدی : دوست ندارید که پسرتون متوجه بشه شما کی هستید و این خبر رسانه ای بشه😠😈 هاگ ماث : نه نه. قربون دستت. بیا. میراکلس طاووس رو ازش گرفتم🤩 ولی... لیدی : زرنگی. اون یکیشم بده. 😑 هاگ ماث :😶😐😑 (؛ خلاصههه. گذشت و گابریل رفت میراکلس پروانه رو براش آورد و تسلیم شد و قول داد که دیگه کار بدی نکنه و پسر خوبی باشه. بعدش باگ و کت میرن باهم حرف بزنن ) با کت رفتیم روی برج ایفل و به نرده تکیه دادیم و مشغول تماشای شهر شدیم. لیدی : تموم شد. کت: البته. لیدی : دیگه به بودن من اینجا نیازی نیست. کت: چیییییییییی؟ چراااااا ؟ 🤯😨 لیدی : من یه گاردینم و باید به وظایفم برسم کت. تو میتونی تنهایی از شهر حفاظت کنی. من میرم دنبال بقیه میراکلس ها. هر وقت مشکلی پیش اومد خودمو میرسونم. امشب میخوام برم میراکلس ابرقهرمانای دیگه رو بهشون بدم تا بتونن کمکت کنن. شاید دیگه هیچ مشکلی توی زمان بودنم اینجا پیش نیاد و این آخرین دیدارمون باشه. خواستم ازت خداحافظی کنم.
کت: جدی باید بری؟ 😟 لیدی : آره. کت : کِی میخوای بری؟ لیدی : فردا. کت: دلم برات تنگ میشه. بعد دستشو انداخت دور کمرم و محکم بغلم کرد. میخواستم برای آخرین بار، آخرین بار بغلش کنم و عطرشو به ریه هام بکشم. اون نامردی کرد در حقم ولی من هنوز عاشقشم. منم محکم دستامو دورش حلقه کردم. لیدی : منم دلم برات خیلی تنگ میشه کت. اونشب من رفتم پیش ابرقهرمانای دیگه و میراکلسشون رو بهشون دادم. صبحش که اماده شدم برم فرودگاه حدس زدم شاید ادرین بیاد که ببینه من آخرش کی هستم. واسه همین هم یه هودی پوشیدم که طرح کفشدوزک روش داشت و مشکی بود. کلاهشم کشیدم روی صورتم که کسی صورتمو نبینه. توی فرودگاه قبل حرکت به آلیا گفتم که به بچه ها یه هفته دیگه بگه که من قراره یه هفته دیگه برم. ( یعنی یه هفته بگه مرینت یه هفته توی خونه بوده و حالش خوب نبوده. یه هفته که شد بره بگه که مرینت همون روزی که میگه رفته پروازشه و رفت مرینت. ) که ادرین متوجه نشه من کیم. چون لیدی باگ و مرینت هم زمان دارن میرن. پروازمو اعلام کردن. از مامان بابا و آلیا خداحافظی کردم و راه افتادم سمت هواپیما. جعبه ی میراکلس رو با خودم آورده بودم چون هم بهش نیاز داشتم و هم یه چند تا از کوامی ها هنوز صاحبی نداشتن و به بودنم نیاز داشتن. قبل از اینکه سوار هواپیما شم به شهر نگاه کردم. دلم واسه همه ی این شهر و مردمش تنگ میشه. ادرینم همینطور. خودش کاری کرد که نه لیدی باگ رو داشته باشه و نه مرینت. پس سعی کردم دیگه بهش فکر نکنم و سوار هواپیما شدم. رفتم صندلیمو پیدا کردم و نشستم. سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم. از فردا یه زندگی جدید رو شروع میکنم. یه زندگی بدون اگراست. بدون هیچ عشقی. من میتونم. چشمامو بستم و با فکر یه زندگی جدید توی سرزمین مادریم خوابیدم. چین، من دارم میام.
ادرین : یه هفته از روزی که پدرم تسلیم شد و لیدی باگ رفت میگذره. مرینت توی این مدت مدرسه نیودمده. هووووف خدای من. پلگ هم بعد اون اتفاق اصلا باهام حرف نمیزنه. میدونم کارم خیلی اشتباه بود ولی خب... ای خدا. اگر مرینت رو دیدم باید حتما باهاش حرف بزنم. توی این یه هفته ای که نیومده بود قلبم داشت کنده میشد به خاطر عذاب وجدان (؛ اخوی اون آتیش عشقه نه عذاب وجدان) امروز آلیا وقتی اومد مرینت همراهش نبود. نینو : مرینت امروز هم نیومد؟ جولکا: چرا نمیاد اخه؟ رُز: نکنه یادت رفته؟ بعد به من اشاره کرد. کل کلاس برگشتن سمتم. خیلی خجالت کشیدم بابت کارم. جدا اشتباه بود. خوبه اینا نمیدونن چیکار کردم. آلیا پوزخند صدا داری زد و بلند طوری که همه کلاس بشنون گفت: آلیا : 😏نه دیگه. خجالت کشیدن فایده نداره ادرین. 😏 میدونی چرا؟ چون مرینت امروز پروازشه و از پاریس میره. رُز : چیییییییییییییییییییی؟؟ ادرین چیکارش کردی مرینت رو؟ هاااا؟
میلن: کجا میخواد بره؟ آلیا : سرزمین مادریش. میخواد بره چین. دیگه تا الان فک کنم پروازش پریده باشه. نینو : چرا زودتر نگفتی برای خداحافظی بریم؟ آلیا: چ... چی؟ 😰 خ.. خودم تنها رفتم. خواست کسی نیاد. نینو : 😟😔 آلیا برگشت سمت من و گفت: آلیا : 😏 خیالت راحت شد دیگه؟ نه؟ نمیخواد عذاب وجدان داشته باشی. اتفاقا بهتر شد که مرینت زود فهمید با چه آدم عوضی وارد رابطه شده😡 بعدش بی توجه به من رفت سر جاش نشست. همه ی بچه ها با نگاه خشمناک نگام میکردن. کلویی هم همینطور. خیلی تعجب کردم. اون که همیشه از مرینت بدش میومد ولی الان.... میدونم کارم خیلییی اشتباه بود. اون روز هم گذشت. وقتی فتم خونه پلگ بدون اینکه نگاهم کنه رفت سمت کمبر هاش (؛ اول شکم. واجب تره🤣) پشت به من داد زد : پلگ : خیالت راحت شد نه؟ 😏تو برو با اون لیدی باگت باش. خاک توی سر بی لیاقتت. (؛ واقعا. 👍🏻) راست میگفت. من لیاقت مرینت رو نداشتم . رفتم روی تخت دراز کشیدم و به کاری که با مرینت کردم فکر کردم. مرینت : یه هفته از اون روز میگذره. روزای اولی که اومدم رفتم خونه ی مادربزرگم ( مامان مامانش) تا خونه ی خودم اماده بشه. چون ما اینجا هم یه خونه داریم. دایی و پسر داییم و پسر خالم رفتن برام مرتبش کنن. مامان بزرگ : مرینت عزیزم. مر : بله؟
مامان بزرگ : عزیزم داییت زنگ زد گفت که خونتون امادست. مر: جدا؟ ممنون. امروز میرم. مامان بزرگ اومد کنارم نشست و دستمو گرفت. مامان بزرگ : مرینت یه سوال ازت میپرسم میخوام راستشو بگی. مر: باشه. مامان بزرگ : از وقتی اومدی خیلی توی خودتی. مرینت اتفاقی افتاده؟ مادرت هم که چیزی نمیدونه یا اگه میدونه به من چیزی نمیگه. میخوام بگی چی شده. راست و درست و بدون جا انداختن چیزی. مر: آخه..... مامان بزرگ : آخه و ماخه نداره. بگو. مر: چشم😔😟 نشستم همه چیز رو براش گفتم. البته داستان اینکه من لیدی باگ و اون کت نوآره رو نه. گفتم توی مهمونی بالماسکه با نقاب عاشقم شده و الان اینجور شده.
مادربزرگ بعد شنیدن یکم فکر کرد و گفت : مامان بزرگ : میدونی من خیلی چیز ها مثل این دیده بودم ولی داستان تو و اون پسر یکم پیچیده شده. ولی با یه جا نشستن و غصه خورده چیزی درست نمیشه. تو باید اونقدر برای خودت سرگرمی درست کنی تا فکرت مشغول بشه و اون پسر رو فراموش کنی. با فکر کردن بهش فقط خودت آسیب میبینی مرینت. اون راست میگفت. من با فکر کردن به ادرین فقط خودمو ازار میدم. برای اون که مهم نیست. برای اون فقط لیدی باگ مهمه. اگه واقعا عاشق لیدی باگ بود عاشق من میشد. اون فقط عاشق قدرت من شده. همین و بس. مگه به خودم قول ندادم که یه زندگی بدون اون بسازم؟ من میتونم. از جام بلند شدم و رفتم وسایلمو جمع کنم. وقتی چمدونم رو جمع کردم آماده شدک برم به خونه ی خودمون.
دم در بودم که : مامان بزرگ : کاش همینجا میموندی. بابا بزرگ : آره. خیالمون راحت نیست. به هر حال یه دختر توی یه خونه بزرگ، تنها. مر: نگران نباشین😊 خودم از پس خودم بر میام. ( چون لیدی باگم) تازه خونه ی دایی هم که نزدیک ماست. بعدا حتما میام بهتون سر میزنم. فعلا.👋🏻 مامان بزرگ و بابا بزرگ : فعلا👋🏻
اخ دستم خیلی درد گرفته🥴تا پارت بعد خدانگهدار😘(کامنت بدید❣)
البته فصل ۵ ادرین عاشق مرینت میشه 🤣🤣🤣🤣🤣
ولی خاک بر سر بی لیاقتش کنم
عااللللللیییبه
فقط ادرینی ک من میشناسم، اینقدر ساده و مهربونه که حد نداره
;-;
عالییییییییییییی بودددددددددددددددد
♥~♥~♥~♥~♥~♥~♥
مرسی از همه که نظر دادید.پارت بعد هم به زودی منتشر خواهد شد🙂
خیلی خیلی خیلی ممنوون از همه 💖
من برای هر داستانی اینجوری نظر نمی دم فقط برای بهترین ها اینجوری نظر میدم😉😉😉😉
مرسی💖
عالی
عالی
عالی