داستان درمورد یک پرنسس به اسم آرُرا هست که یه جادوگر اون رو طلسم میکنه و اون به یه خواب ابدی فرو میره ولی میتونه به وسیله یک بوسه از عشق واقعیش به زندگی برگرده اما سرنوشت با اون سازگار نیست و اون هزاران سال در خوابی عمیق فرو میره که ..........
خوب داستان از جایی شروع میشه که ..............😍 ملکه و پادشاه بعد از چندین سال بالاخره بچه دار میشن یک دختر زیبا و دوست داشتنی این دختر آنقدر زیبا و دلنشین بود که ....
خوب کجا بودم این دختر انقدر زیبا و دلنشین بود که همه رو مجذوب خودش میکرد و این باعث عصبانیت جادوگر بد جنس میشد که میخواست همه ی توجه ها رو به خودش باشه در تولد ۱۵ سالگی آرُرا جادوگر اون رو طلسم میکنه طلسمی که اون رو به خوابی چون مرگ میبره
اما آرُرا به قلب چون سنگ جادوگر نفوذ کرده بود و دل جادوگر رو به رحم آورده بود این دلرحمی سبب شد که جادوگر یک راه برای باطل شدن جادو رو به روی اونها بزاره حالا اون راه چیه ......🤔
اون راه چیزی نیست جز این آرُرا با بوسه عشق حقیقی به زندگی بر میگرده این طلسم در تولد ۱۸ سالگیش اتفاق میفتد بعد از آن اتفاق تمامی شاهزاده ها .. نجیب زاده ها از سر تا سر جهان به ملاقات او میروند تا وی را با بوسه عشق حقیقیشان بیدار کنند و به قول معروف با خوبی و خوشی زندگی کنند
اما هیچ کدام نتونستن اون رو بیدار کنن دیگه همه ی پسران دنیا اون رو بوسیده بودن🤣 پدر و مادر آرُرا دیگه امیدی به بیدار شدن آرُرا نداشتن و با عجز پیش جادوگر رفتن و درخواست بیدار شدن دخترشون رو کردن جادوگر به اونها وعده داد که اگه زندگیشون رو به اون بدن آرُرا رو از خواب بیدار میکنه اما پادشاه و ملکه اون رو باور نداشتن و درخواستش رو قبول نکردن جادوگر چون تا حالا دست رد به سینش نخوده بود بسیار خشمگین شد و به پادشاه و ملکه حمله کرد
جادوگر ملکه رو با طلسمش به سنگ تبدیل کرد و با سرعت به طرف پادشاه رفت و گلوی پادشاه رو گرفت و فشار داد پادشاه در حال خفه شدن بود که چاقوی همراه خودش رو در آورد و به شکم جادوگر فرو کرد جادوگر بعد از خوردن خنجر
خوب اون قسمت یه اشتباه شد ببعد از خوردن خنجر زمین دهان باز کرد و جادوگر رو بلعید طوری که انگار وجود نداشته پادشاه با ترس و لرز و اشک های خونین ( مثلا خونینا😜) به طرف مجسمه ملکه دوید
چند مدت از مرگ ملکه میگذشت که پادشاه در غم از دست دادن ملکه اش به خود میپیچید و در اتاقش جان داد و پادشاهایی بدون وارث ماند
۱۰۰۰ سال بعد جرج: مطمعنی نمی خواد کلاه سرمون بزاره آخه این عمارت بزرگ نمیتونه انقدر ارزون باشه حتما داخلش خبراییه ......:فکر کنم چون از شهر خیلی دوره انقدر ارزونه
جرج: خوب ولش کن میگیرمش فکر نکنم جسی با این قضیه مشکلی اشته باشه(همین الان بگم جسی زن جرجه) برای مدرسه تام هم خودم میبرم میارمش (تام پسر جرجه) یارو فروشندهه:چیشد میخرین؟ جرج:بله
تام:وای عجب عمارت زیبا و قشنگیه بابا باورم نمیشه اینو با انقدر پول خریدی جرج :ما اینیم دیگه جسی:خوب بسته دیگه جرج بیا کمک کن اسباب رو بیارم داخل تام تو هم یه نگاه بنداز به عمارت هر اتاقی خواستی بردار
تام در حال گشت زنی داخل عمارت بود از این اتاق به اون اتاق میرفت اما اتاق مد نظرش رو ندیده بود تام داشت از آخرین اتاق میومد بیرون که چشمش به تکه کاغذی که لای دیوار گیر کرده بود افتاد به نظرش عجیب میومد به طرفش رفت تکی کاغذ رو کشید بیرون و دوتا ظربه به دیوار زد دیوار با صدایی مهیب مثل یک در باز شد
تام با ترس و لرز و دو دل وورد اتاق شد فضای اتاق به نظرش عجیب میومد آخه اتاق سرشار از پارچه های صورتی و آبی بود جلو تر رفت
چشمش به یه تخت افتاد انگار یکی روش دراز کشیده یک لحظه تام به خودش لرزید ولی بازم جلوتر رفت روی تخت یک دختر زیبا دراز کشیده بود تام یکم میتر سید اما عزمشو جمع کرد و دختر رو صدا زد چتد بار صدا زد ولی دختر حتی تکون هم نمی خورد دستش رو جلوی صورتش برد تا ببینه نفس میکشه یانه که دید نفس میکشه صورتش رو جلوی صورت دختر گرفت که یهو اون چشماش رو باز کرد و به تام زل زد
شرمنده نت ندارم الان از مال داداشم استفاده میکنم داره میکشتم امیدوارم تا اینجا لذت برده باشین قسمت بعدی رو دو سه روز دیگه میزارم لطفا داخل کامنتا بهم بگین که دوست دارین ادامه داستان چجوری باشه
خیلی عالی و قشنگ بود ادامه بده و زود بعدی رو بزار ♡♡♡
ممنونم😍
عالی بقیه اس رو هم بزار سریع بزار من منتظرم و غلت املایی هم مشکلی نی من خودم غلت غولوت میخوانم 😂😂😂😅
واقعا بهم روحیه دادی مرسی😂