کپیوایدهبرداری؟ جالب بنظر نمیرسه!
با اکراه سخن گفت. "اینجا سه سرزمین داره. سرزمین من، گرگینهها و پریها. پریها با کسی کاری ندارند و هیچوقت نمیشنوی که اونها جنگی رو شروع کنند. اما خب.. ما و گرگینهها زیاد با هم کنار نمیآیم.." درست همانند همان کلیشههای افسانهای. بازخوردی نشان ندادم تا مارگارت نیز ادامه دهد. "من با اون دو سرزمین دیگه کاری ندارم اما اگه بخوام از سرزمین خودم بگم، باید بگم که سرزمین ومپایرها توسط دو خواهر و برادر دوقلو اداره میشه. آوید و آیلین بزرگترین فرزند پادشاه و ملکهی پیشین هستند به همین دلیله که سرزمین رو اداره میکنن؛ برادر ناتنی اونها هنری که پسر همسر دوم پادشاه قبلی هست الان فرماندهی کل سرزمین هست و تمام امور جنگی به اون مربوط میشه. فرزند سوم از همسر سوم پادشاه.. خب از اون زیاد خبری نیست چون اصلا اجازه بهش نمیدن که کاری انجام بده، شاید چون دورگهاست و مادرش انسان بوده."
درحالی که مهبوت نگاهش میکردم در دل به پادشاهی که سه همسر داشت پوزخند میزدم زیرا که اح○مق و اب○له تر از او، موجودی در زندگیام ندیده بودم. "مرز بین سرزمینها جنگل هست که توی جنگلها دریچههایی هست که به دنیای انسانها باز میشه، برای ورود یا خروج اونجا باید مجوز داشته باشی." لحظهای مکث کرد و سپس طوری که گویی چیزی را از یاد برده باشد گفت. "توی سال هزاروهشتصدونه هستیم الان" ارام سری تکان دادم. آنقدر چیزهای عجیب شنیده بودم، این موضوع که الان در چند قرن قبل تر زمان خودم هستم برایم قابل حضم تر بود. "خب.. همینقدر برای آشنایی بسه، حالا تصمیم بگیر میخوای چیکار کنی!" چه کاری انجام دهم؟
نمیدانم. برای رفتن به دنیای انسانها نیاز به مجوز دارم، اما.. چه فایدهای دارد؟ این دنیای انسانها که همان دنیای خودم نیست! پس.. چه باید کرد؟ "میتونم تحویلت بدم به شاهزاده و شاهدخت.." فورا نگاهش کردم، خودش نیز معذب شد و موی صاف و مشکیاش را دور انگشتش پیچید. "منو تحویل اونا بدی؟ چرا؟ اینکه سالم بمونم زیر دستشون رو کی تضمین میکنه؟" با تند خویی میگویم. مارگارت که گویی معذب شده بود، چشمان آبیاش را به میز دوخت. سپس گویی که جرعت انجام کاری را به دست آورده بود؛ سرک○شانه نگاهم کرد و سپس گفت. "صبر کن الان برمیگردم." سپس از صندلیاش بلند شد و در پیچ پلکان کلبهاش محو شد و تاریکی طبقهی دوم کلبه، او را بلعید.
زمانی بازگشت که یک ردای سیاه و مخملی به تن داشت و ردایی به همان شکل در دستش بود. با قدمهایی بلند خودش را به من رساند و ردای سیاه مخملی را به طرفم گرفت. ردا را از دستش گرفتم، بر روی شانههایم انداختم و سپس چند بندش را گره زدم. مارگارت مرا به طبقهی دوم کلبهاش راند و تاکید کرد که حتما کلاه ردایم را بر روی سرم بیاندازم و به هیچ عنوان سرم را بالا نگیرم؛ البته پس از آنکه رسیدیم اینها را انجام دهم. اما.. در طبقهی دوم کلبهای که در جنگلی مرزی است قرار است به کجا برسیم؟ شاید نارگارت دیوانهای بود که به علت دور بودن از اجتماع ذهنش را از دست داده و تمامی اینها از شانش و بخت عالیام است که من با او برخورد کردهام!؟ اما اگر واقعا اینطور باشد چه؟ اگر.. اگر جنای○کاری باشد چه؟ بوی خو○ن پیچیده در کلبهاش و لکه سرخ رنگ بر روی میزش میتواند اثبات کنندهی نظریههایم باشد.
عالییی
خواستار پارت بعد
تشکرر:))
عالی عالی عالی عالی عالی💖
خسته نباشی💖🫂💜♥
ممنون:))
خواهش🖤♥
عالییی بوددد واقعا لذت بردم 😊
منتظرم که زود پارت بعد رو بزاری🎈
تشکرر✨🦋
خواهش🎈♥
فرصت؟