اگه این داستان رو دنبال میکنید نیاز به معرفی نداره دیگه😁
دختره یهو چشماش رو باز کرد و به چشم های تام خیره شد در یک لحظه قلب تام لرزید اما فقط یک لحظه بعدش داشت از ترس ...... 😜 خوب آره حدساتون درسته اون دختره آرُرا بود بعد از گذشت چند قرن بیدار شده بدون اینکه بدونه پدر و مادرش مردن یا اینکه کلا دنیا عوض شده اما سوال اصلی اینکه چرا بیدار شده؟ و چطوری ؟
آرُرا با وحشت به تام نگاه کرد که یهو جیغ هولناکی کشید و به طرف مجسمه کنار تختش رفت و اون رو به دست به حالت حمله گرفت و از تام پرسید تو کی هستی ؟ تام که از این کار آرُرا شکه شده بود با لکنت پرسید ت ت تو ک ک کی هستی ی ؟
جرج:جسی تو هم صدای جیغ رو شنیدی؟ فکر کنم اتفاقی برای تام افتاده جسی:وای نکنه از پله های پوسیده عمارت سرخورده؟سریع باش بریم خدا کنه پسرم چیزیش نشده باشه
جسی و جرج سریع به داخل عمارت رفتن اما تام اثری از تام نبود داخل اتاق ها رو سرک میکشیدن تا که بالاخره به اون اتاق رسیدن داخل اتاق که شدن صدای پچ پچی شنیدن به هم نگاه کردن و بعد چشمشون به اون دریچه افتاد و به طرفش رفتن
صدای تام از اونجا میومد اما انگار خودش تنها نیست جلو تر رفتن دختری رو دیدن که لباس خواب سفیدی به تن داشت به اطراف نگاه کردن اونجا براشون عجیب و حیرت آور بود اما باید میفهمیدن که اون دختر توی خونشون اونم توی اتاقشون اونم با لباس خواب چی میخواد
جرج جلوتر رفت و گفت تو کی هستی توی خونه ما چی میخوای آرُرا :خونه شما؟ اینجا چه خبره شما از جونم چی میخواید اگه بخواین اذیتم کنید نگهبانا رو صدا میکنم بیان ببرنتون سیاه چال . جرج و جسی و تام با هم به خنده افتادن جسی:دخترم حالت خوبه مگه الان احدبوقه که بیان ببرنموم سیاه چال؟اونم چون یه غریبه بی اجازه توی خونه ماست . بعد ادامه داد:نگهبان😂حالت خوبه آسیب ندیدی؟
آرُرا که یهو اتفاقای گذشته از جلوی چشماش رد شدن رو به تام کرد و گفت چجوری منو بیدار کردی؟ تام که از حرف های آرُرا سر در نمیاورد گفت من فقط صدات کردم و بیدار شدی و الانم میخوای بکشیمون
آرُرا هراسان به بیرون از اتاق دوید و به طرف اتاق پدر و مادرش رفت و فریاد میزد مامان بابا انقدر فریاد زد که آخر به گریه افتاد در این قصر خودش تنها بود نه مادی نه پدری هیچکس نبود (البته خانواده واتسون بودنا منظورم جرج و جسی و تامه ها)
................
جرج و جسی رفتن پایین که به پلیس تلفن بزنن آخه یه تیمارستان نزدیک عمارت هست و فکر میکردن که آرُرا از اونجا فرار کرده و تام هم دنبال آرُرا می رفت آرُرا متوجه حظور تام شد و ازش پرسید که الان توی چه سالی هستیم تام خیلی از آرُرا میترسید بخاطر همین سریع جواب داد:۲۰۲۰ آرُرا بعد از اینکه این رو شنید گفت چی و به زمین افتاد
خوب بازم میگم اگه میخواین داستان جذاب تر شه لطفا نظراتتون رو داخل کامنتا بگین و همینطور که دوست دارین داستان چجوری ادامه پیدا کنه
و برای این قسمت زیاد ایده نداشتم نمی دونستم چی بنویسم به نظرم زیاد خوب نشد و اونچیزی که میخواستم نشده
قسمت بعد رو دو سه روز دیگه میزارم البته اگه وقت کردم (مگه دس و مشق میزاره🤬)
جواب همه تستا میشه بله 😁
موفق و پیروز باشید دوستتون دارم❤❤
خیلی عالی بود😍😍😍
ولی چرا این قدر دیر گذاشتی؟
برای نظر سنجی: به نظر من برای قسمت بعدی اون سه تا پری رو اضافه کن و مثلا اون بچه ها همراه آرورا به قسمت های مختلف قصر برن یا با ارورا به شهرشون برن و با پرنسس های دیگه ملاقات کنه از طریق ماشین زمان (چون مثلا می خواد به زمان خودش برگرده) یه همچین چیزی ولی داستانت رو ادامه بده حتما ^_^
شرمنده یکم دیر شد
فعلا خیلی خیلی سرم شلوغه وقت نمی کنم
ولی سعی میکنم توی این ماه قسمت جدید رو بزارم